یک پیتزا یک پیتزا نیست

درباره: پیتزا

پسر جوانی در شهر تومسک روسیه، مراسم عروسی ویژه‌ای برای خودش گرفت. او یک پیتزا مخلوط پر ملاط را به عنوان همسر آینده خود برگزید، وی در حالی که در پوست خود نمی‌گنجید، گفت:«من فکر می‌کنم عشق بین دو نفر غیرقابل کنترل و بسیار پیچیده است. من این پیتزا مخلوط را دوست دارم. او بسیار وفادار است و هرگز خیانت نمی‌کند.»

هیچکس نمی‌تواند عشق افلاطونی آدم‌ها و پیتزاها را در قرن بیستم تکذیب کند. آنقدر که اگر کسی مثل این جوان به سرش زد و با یک پیتزا ازدواج کرد، زیاد تعجب نکنیم. اما همین غذای جذاب یکی از ساده‌ و پیش‌ پاافتاده ترین غذاهای دنیاست. در بدترین حالت اگر شما روی یک چانه خمیر نان سنگک را از مخلفات پر کنید و بعد بگذارید توی فر- پیتزا بعد از یک ربع آماده است. نهایت مشکلش وَرز دادن خمیر و آرد و مخمر است و بس.

اگر مرحوم چارلی چاپلین زنده بود حتما فیلم دیگری مانند«عصرجدید»می‌ساخت که در آن آدم‌ها پیتزایی می‌خوردند که در آن پیچ و مهره و کیت الکترونیکی کار شده بود ولی مردم با علاقه همان‌ها را می‌خوردند. غذا پدیده‌ای است پیچیده و نمادین و از این رو در ایران یک پیتزا فقط یک پیتزا نیست. پیتزا نشانه‌ای فرهنگی است- نشانِ عبور تاریخی سنت به مدرنیته، جنگی که هر روز در جایی خودش را نشان می‌دهد. نشانه جماعتی که به جای غذاهای طولانی‌پخت، فست‌خور شده‌اند و خیلی از سنت‌های گذشته را به مرور فراموش کرده‌اند، پیتزا استعاره از یک نسل هم هست که حالا با ورود به دنیای دیجیتال- خوراک جدیدِ راحت‌الحلقومی را انتخاب کرده‌اند تا همزمان با جواب دادن به مسنجرها گازی عمیق به غذای‌ دلخواه‌شان بزنند، پیتزا سبک زندگی هم هست. آن چنان که در دهه هفتاد شمسی بالای بعضی از منابر نهی می‌شد. سبک زندگی کسانی که در زندگی عجله دارند. احتمالا اگر در دوران مشروطه چنین چیزی وارد ایران می‌شد مشروطه‌خواهان وقتی در کافه لوقانته با شور درباره کلمه قانون و سلطنت بحث می‌کردند به جای قهوه، گاز بزرگی به آن می‌زدند.

از دهه چهل شمسی که پیتزا آرام آرام از خیابان نوفل‌شاتو و پیتزا داوود راه خودش را به شکم آدم‌ها باز کرد تا امروز- پیتزا هنوز یک غذای غیرطبیعی است. کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که طعمش را دوست نداشته باشد حتی اگر آن را برای رعایت سلامتی نخورد. هنوز نشانه مدرنیته است و سنتی‌ها آن را نمی‌پسندند و جوان‌تر‌ها بالعکس. پیتزا شاید جزو معدود غذاهایی باشد که خانگی‌اش برتر از بیرون پزش نیست و هر قدر مادران خانه‌دار کنار فِر بایستند و تلاش کنند نمی‌توانند یک نمونه خیلی مطبوعش را بسازند. جدای از طعم- پیتزاخوران معمولا فضای پیتزا فروشی را هم جزو اقلام غذا می‌دانند. جایی پر زرق و برق و ملون که غذا را سفارش می‌دهی و یک ربع بعد طعم دلخواهت آماده است.

پیتزا یک دستور طبخ جهانی دارد و از شهر ناپل ایتالیا آمده است، برخی تاریخ‌نویسان معتقدند که نانش را ناپلی‌ها از پارس‌ها در جنگ‌های باستانی‌ گرفته‌اند و این مدل نان هیچ سابقه‌ای در اروپا ندارد. ولی تولد پیتزا به تاریخچه رسمی‌اش به 300 سال قبل از میلاد مسیح باز می‌گردد. در همه این هزاران سال پیتزا یک غذای ساده محلی بوده تا بعد از جنگ جهانی دوم و اشغال ایتالیا توسط متفقین سربازان آمریکایی، که آن را به سرزمین خود بردند و به مقدار زیادی به آن مخلفات اضافه کرده‌اند و یکباره در آمریکا رونق گرفت  و به تبع خود ایتالیایی‌ها هم به این نتیجه رسیدند عجب چیزی است.

می‌گویند ایتالیا یکی از بزرگترین استعمارگران دنیاست، کشوری که با پیتزا جهان را فتح کرد. به این فکر می‌کنم که چرا ما نتوانستیم جهان را با «میرزا قاسمی» فتح کنیم؟

*این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری چاپ شده است.

شنبه 11 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 14:38 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

دختر آوینی و سنت‌اگزوپری

یکی از مشکلات همیشگی من با یک سری کتاب‌ها و فیلم‌ها این است که روی‎شان با لوگوی بزرگ می‌زنند«کتاب یا فیلم نوجوان». آن وقت اگر آن کتاب را دستت بگیری عده‌ای چشم‌شان را گرد می‌کنند که«این کتابا رو باید قدیما می‌خوندی دیگه از تو گذشته...» حالا دیگران زیاد مهم نیستند یک وقت می‌بینی خودت به خودت می‌گویی دیگر از من گذشته است.

چند روز پیش دخترشهیدآوینی در یک برنامه تلویزیونی که به مناسبت شهادت پدرش شرکت کرده بود. در پاسخ به سوال مجری درباره معرفی کردن یک کتاب، «شازده کوچولو» آنتوان سنت اگزوپری را معرفی کرد و گفت ما معمولا این کتاب را در دوران کودکی و نوجوانی می‌خوانیم ولی بهتر است آن را بعد از ۳۰ سالگی بخوانیم. در این سن بیشتر به آن نیاز داریم و بهتر آن می‌فهمیم.

چند سالی هست که توصیه به خواندن«شازده‌کوچولو» تکراری شده است. حتی توی فیلم‌ها هم آن را سفارش می‌کنند و امکان دارد به زودی کتاب وارد ژانر جدی و بزرگسالان ‌شود ولی باز هم از این که آدم‌های مختلف با نگرش‌های متفاوت این حرف را می‌گویند و تکرار می‌کنند خوشحال می‌شوم. همچنان که همین حالا هم بعضی دیگر از رمان‌های نوجوانان را خیلی دوست دارم و حتی دوباره می‌خوانم، احساس می‌کنم آنها را برای نوجوانان ننوشته‌اند. یا شاید برای نوجوانان به علاوه ما نوشته‌اند.

علاقه به خواندن چنین آثاری بیشتر از این که به مخاطبین آنها ربط داشته باشد به صداقت و جهانی ربط دارد که در آن آثار آفریده شده است. نویسنده احساس می‌کند که مخاطب او یک موجود بکر و صادق است بنابراین خیلی حرف‌ها و اداهای بی‌فایده را در نوشتن کنار می‌گذارد. خیلی رازها را ناخواسته می‌نویسد. و آخرش این که ما از دنیای بی‌رحم بزرگسالی متنفریم حتی اگر خشتی از آن را خودمان گذاشته باشیم.

این گذشته‌گرایی البته با نوستالژی‌بازی مرسوم این روزها ما زمین تا آسمان فرق دارد. اینجا کسی دنبال خنزر پنزر نیست. کسی جلوی یک شی بی‌معنای قدیمی چمباتمه نمی‌زند و آه نمی‌کشد. بلکه به آن دنیا پناه می‌برد. دلش می‌خواهد که به خودش برگردد نه صرفا گذشته خودش. به آرمان‌ها و آرزوهایی که روزی در سرش می‌پرورانده است به جهانی که باید ساخته می‌شد ولی ساخته نشد.

وقتی که دنیای بزرگسالان مانند یک هیولا جلوی‌مان دهان باز می‌کند و روزها با سرعت واگن‌های مترو از جلوی‌مان می‌گذرد. به قول مرحوم حسین پناهی «من میخوام برگردم به کودکی!» پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های خوب نوجوانان را بخوانید یا حتی کتاب‌هایی خوبی که در نوجوانی خوانده‌ایم.

* این یادداشت در همشهری جوان منتشر شده است.

شنبه 11 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 14:34 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

رازهای میرزاقاسم‌خان

درباره میرزا قاسمی:

«علی‌گُل» یک رعیت فقیر گیلانی بود که۱۵۰سال پیش زندگی می‌کرد. در آن زمان دو نوع ارباب داشتیم اربابِ خیلی سخت‌گیر و اربابِ سخت‌گیر. عین‌الله‌خان-‌ اربابِ خیلی سختگیر بود که ته باغش به علی‌گل و زنش یک خانه گِلی داده بود تا به باغ‌چای و مزرعه برنج برسند. ارباب، به آنها اجازه نمی‌داد که مرغ و خروس نگه دارند. احتمالا چون به باغ ضربه می‌زدند. سهمیه غذایی‌شان هم ناچیز بود و به سیر کردن بچه‌های قد و نیم‌قدش نمی‌رسید. آنها فقط می‌توانستند اطراف خانه سبزی و حبوبات بکارند. فقر اجازه نمی‌داد هر غذایی بخورند تا این که یک غذای تازه آمد. زن علی‌گل از همسایه‌ها یک غذایی تازه یاد گرفت. غذایی که از خوردن آن خسته نمی‌شدند. در یک سالی که در خانه آن اربابِ خیلی‌سخت‌گیر بودند. یک روز در میان همان غذا را خوردند، تا آن سال سخت گذشت.

مردم عادی را نمی‌دانم ولی گیاه‌خواران سه‌شنبه‌ها میرزاقاسمی می‌خورند. چرایش را خودشان می‌دانند ولی از ۱۵۰ سال به این ور میرزاقاسمی و کال‌کباب دو غذای محبوب مردم شمال و ایران تبدیل شد. غذایی که تا امروز روش طبخ سنتی خود را هم دارد. مهم‌ترین جزء طبخ سنتی میرزا قاسمی ظرفی است با نام نمکیار یا مشتِ‌سنگ. نمکیار ظرفی گلی، قطور و کمی گود است که در آن سبزی محلی، مغزگردو و بادمجان را به وسیله سنگی گرد معروف به مشت سنگ می‌سایند. میرزاقاسمی عبارتند از: بادمجان، سیر، روغن، تخم‌مرغ، نمک و ادویه.

"میرزاقاسمی" هم به عنوان پیش‌غذا و هم غذای اصلی با برنج شناخته شده و در اکثر رستوران‌های ایران سرو می‌شود. بادمجان میرزاقاسمی به صورت تنوری یا کبابی درست می‌شود که پختن آن زحمت و فوت و فن خاص خود را دارد. اگر کسی به رشت یا ماسوله رفته باشد حتما یک سلفی با این غذای کوچک دارد. پارسال نحوه پخت غذاهای محلی گیلان از جمله «میرزاقاسمی، باقلاقاتق، مرغ‌ترش، اناربیج و زیتون پرورده» در فهرست جدید آثار ملی کشور به ثبت رسید.

«محمدقاسم‌خان والی»، تازه از سن پترزبورگ و وزیرمختاری ایران در روسیه بازگشته بود که با حکم ناصرالدین‌شاه حاکم گیلان شد. قاسم‌خان از نوادگان دختری شیخ بایزیدبسطامی بود. او توسط برادرش وارد دستگاه دولت شد و مورد توجه محمدشاه و سپس ناصرالدین شاه قرار گرفت. پس از بازگشت از روسیه به پاس خدماتش نشان اقدس دریافت کرد که مهم‌ترین نشان امتیاز در آن دوران بود.

قاسم‌خان والی، ذوق آشپزی هم داشت و غذایی که امروز به «میرزاقاسمی» معروف است، از ابداعات اوست و به همت وی گسترش یافت و اتفاقا ترکیبی از نام خود را بر این غذا نهاد. هرچند غذای ساده‌ای بود ولی با زیست‌بوم و وضع زندگی ارباب-رعیتی مردم گیلان بسیار سازگار بود. میرزاقاسم‌خان ۶ سال والی گیلان به پایتختی رشت بود. و بخشی از راه شوسه رشت و قزوین را همو ساخت.

شیوه‌های مختلف غذا خوردن یا پخت آن و یا آداب ادیان مختلف هنگام غذا اثرات  مختلفی را می‌تواند در روحیات و خلقیات انسان بگذارد و بالعکس از روحیات ریشه بگیرد. میرزا قاسمی نیز روزی قوت قالب مردم ضعیف جامعه بود که به دلایلی نمی‌توانستند گوشت بخورند ولی حالا همه مردم به غیر از نوجوان‌های بدغذا آن را دوست دارند و ربطی به جیب کسی ندارد. به قول کمونیست‌ها طبقه کارگر و بورژوا هر دو یک غذا می‌خورند یا می‌توانند بخورند. هر ازچندگاهی همه هوس می‌کنند آن را بخورند. میرزا جز زشت ترین خوردنی‌هاست هرچند به پای کله پاچه نرسد.

راست و دروغش را نمی‌دانم. ولی می گویند که بعضی روزها مرحوم پروفسور شهریار عدل باستان‌شناس برجسته ایرانی ندیده‌ دختری میرزاقاسم‌خان والی به همراه ندیده دختری علی‌گل در خوابگاه دانشگاه سوربن میرزا قاسمی می‌خوردند و درباره و متن تذکره الاولیا درباره بایزید بسطامی گفتگو می‌کردند. آنها هم باورشان نمی‌شد که جدشان همچین رابطه نزدیکی با این غذا دارد آنچنان که بایزید بسطامی هم فکر نمی‌کرد نوادگانش همچنین رابطه نزدیکی با یک غذا پیدا کنند. بایزید بسطامی معتقد بود که «این همه‌ي گفت وگوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است. درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است.»

پی نوشت: این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری منتشر شده است و قرار است هر شنبه با نگاهی متفاوت به غذاها و مخلفات آنها نگاه کند

 

چهارشنبه 01 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 12:03 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

دیوارها را بردارید

از دانشجویان تنها دو سوال می‌پرسیدند: «آیا می‌توانی به مدت۴۸ ساعت خارج از خانه یا خوابگاه دانشجویی بمانی؟» و سوال دوم اینکه:« آیا حاضری در حرکت اعتراضی علیه آمریکا شرکت کنی یا خیر؟» از آنها که به هر دو سوال پاسخ «بله» می‌گفتند خواسته می‌شد تا در جلسه‌ای توجیهی شرکت کنند.۴۰۰ نفر از دانشجویان برای شرکت در تظاهرات انتخاب شدند. ۱۳ آبان ۱۳۵۸ همه دانشجویان توی خیابان طالقانی به سمت سفارت آمریکا بودند.

سفارت آمریکا در تهران در زمینی پارک مانند و سرسبز به مساحت حدود ۲۷ هکتار در خیابان طالقانی قرار دارد. دو برابر پارک ساعی و کمی کوچک‌تر از پارک لاله. ساخت این ساختمان دو طبقه‌ی آجری در سال۱۳۳۰ به پایان رسید و تا سال ۱۳۳۲ و کودتا علیه دولت مصدق دور اطراف آن دیوار نبود.

روزی که دانشجویان خط امام تصمیم‌شان را گرفتند. تمام برنامه‌ریزی‌شان اشغال نمادین و یک روزه سفارت بود. ولی با اجازه امام خمینی(ره) این ماجرا ۴۴۴ روز طول کشید. و از آن زمان در این مجموعه بزرگ در اختیار ایران و نهادهای دولتی قرار گرفت. جایی که حتما در آینده یکی از مهم‌ترین موارد اختلافی میان آمریکا و ایران است و آنها خواهان بازپس‌گیری سفارت خود در ایران خواهند بود. همان مجموعه‌ای که این روزها در خیابان طالقانی تهران بی‌کار افتاده است.

 سفارت آمریکا بیش‌تر از این که یک ساختمان و زمین خالی باشد، یک نشانه است و این نشانه یکی از مهمترین مسائل برای آمریکاست. آنچنان که امروز هم سفارت‌خانه مجازی خود برای ایران را در اینترنت راه انداخته است. 

لانه جاسوسی آمریکا در این روزها تبدیل شده است به یک مجموعه اداری که کارمندان صبح‌ها دمپایی‌شان را پای‌ می‌کنند و غروب در می‌آورند در بخش‌های غیراداری هم  چیزی به غیر از یک سری کلاس‌ و کار ستادی انجام نمی‌گیرد که در نوع خودش هم می‌تواند مفید باشد ولی به راحتی می‌توان آن‌ها را به یک ساختمان دیگر منتقل کرد. موزه متروک سفارت هم چیزی جز یک توهم نیست.

گاهی حس می‌کنم دیوارهای سفارت خیلی بلندتر شده است و چرا کسی تا امروز این دیوارها را خراب نکرده است و چرا کسی این مجموعه را به یک پارک عمومی  برای همه مردم تبدیل نکرده که وسطش یک فرهنگ‌سرا یا موزه روشنگری درباره آمریکا در آن بزند. و چرا جایی مثل دانشکده مطالعه آمریکا در همین جا تاسیس نشده است و چرا به توریست‌ها اجازه داده نمی‌شود وارد اینجا شوند. و کاش از ظرفیت آن استفاده می‌شد. انگار منتظریم برگردند  و این مجموعه را دو دستی تحویل‌شان بدهیم. شاید امروز هم بتوان گفت سفارت آمریکا توسط نهادهای حکومتی اشغال شده است.

@این یادداشت با اندکی تغییر و مهربانی واحد نظارت در همشهری جوان چاپ شده است

شنبه 28 فروردين 1395، ساعت انتشار 03:47 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

شور شیرین

درباره: نمک

صبح یک روز آفتابی- وقتی پادشاه اسپانیا، آقای فردیناند با پیژامه پشت میزش نشسته بود و کارهای روزانه را مرور می‌کرد به این نتیجه رسید که کشورش به زودی با بحران «نمک» مواجه می‌شود، بنابراین سریع پیش‌خدمتش را صدا زد تا به یکی از تاجران معروف نمک به نام «کریستف کلمب» ماموریت دهد که به اقیانوس‌های دور رود و با کشتی‌های پر از کیسه‌های نمک بازگردد. برخی تاریخ‌دانان می‌گویند اگر«نمک» نبود، شاید کریستف این قدر از کشورش دور نمی‌شد و اشتباهی قاره بزرگ آمریکا را کشف نمی‌کرد امروز ابرقدرتی به این نام دیگر اصلا وجود نداشت.  

***

ناظم‌الاطباء پزشک مخصوص مظفرالدین شاه قاجار که مریضش کلکسیونی از امراض از جمله فشارخون را به دلیل مصرف زیاد نمک- همراه خود داشت در کتاب فرهنگ لغت چهارجلدی‌اش درباره نمک می‌گوید«ماده‌ای سپید که به آسانی سوده می‌گردد و در آب حل می‌شود و آن را در تلذیذ غذاها به کار می‌برند و سبخ نیز گویند.»

کشف نمک در ایران به شش هزار سال پیش باز می‌گردد. آنچنان که اجساد سالم شش زن و مرد هزاران ساله‌ي نمکی که در معادن باستانی نمک یافت شده و امروز در موزه‌ای در زنجان و تهران نگهداری می‌شوند، شاهد این مدعا هستند. ایرانیان از همان زمان رکورددار زیاده‌روی در مصرف نمک خوراکی بودند و سه برابر مردم جهان نمک می‌خوردند و مادران ایرانی نیز از همان زمان در نقش بزرگترین محافظانِ سنتی فرهنگ، پاش-پاش در غذاهای خود نمک می‌پاشیدند.

***

بدون نمک نمی‌توان زندگی کرد و مصرف بالای آن نیز باعث مرگ است. ارزشش در گذشته در حد طلا بوده و حتی بعضی از جنگ‌های باستانی برای به دست آوردن نمک شروع شده است؛ ولی امروز جز در فرهنگ بهایی ندارد. «نمک» از فولکلورها تا ادبیات کلاسیک و دینی حضور جدی دارد ولی همیشه در حاشیه نشسته و با تاثیرگذاری بالا- بدون ادعا کار خودش را پیش می‌برد. به راحتی می‌توان ردپای نمک در فرهنگ عامیانه یافت، مثل ضرب‌المثل‌هایی با کلیدواژه نمک: «نمک خورد و نمکدان را شکست یا دزدید»، «نمک به حرام»، «به حرمت نان و نمک» و قس علی هذا. نمک در شعر و ادبیات فارسی نیز جایگاه اعلی دارد و در شعرهایی از فردوسی، حافظ، مولوی، و نظامی و غیره آن را جست. حتی شاعران دیگران اقوام نیز از آن یاد کرده‌اند . مثل«ناظم حکمت» و شعر معروفش با عنوان«تو را دوست دارم چون نام و نمک» .

***

گاهی در زندگی همه چیز به ظاهر روبه‌راه است ولی نیست. مواد اولیه از بهترین و مرغوب‌ترین‌هاست. نحوه طبخ، میزان گرما، آتش و ظرف همه چیز در حد اعلی است. ولی یک چیز کم  است و این چیز کوچک یکی از مهم‌ترین اجزای یک غذای کامل است که طعم یک غذا را مشخص می‌کند. نمکی که شاید از ندیدنی‌ترین مواد غذایی در چشم خورندگان غذا است. اما سرآشپز واقعی قدرش را به خوبی می‌داند و آن را در نمکدانی عزیز و نزدیک اجاق جای می‌دهد. در زندگی هم گاهی همین طوری است. چیزهای بسیار حاشیه‌ای و به ظاهر ریز- یک زندگی را سامان می‌دهد و روبه‌راه می‌کند.

***

عصر یک روز ابری وقتی در بازار ته‌لنجی‌های آبادان توی مغازه‌ها دنبال هدیه‌ای خوراکی برای سوغاتی می‌گشتم یک بسته عجیب یافتم. یک کریستوف کلمب وطنی از آمریکا نمک آورده بود و توی قفسه چندین بسته نمک آمریکایی گذاشته بود. او هم فهمیده بود زندگی‌های ما یک چیزی کم دارد. همه چیز روبه‌راه است ولی یک چیزی کم است. اما نمی‌دانم کدام پادشاه وطنی به آن کریستف کلمب سفارش داده بود که از آمریکا نمک بیاورد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری منتشر شده است و قرار است هر شنبه با نگاهی متفاوت به غذاها و مخلفات آنها نگاه کند

يكشنبه 22 فروردين 1395، ساعت انتشار 10:54 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

این خانه به فروش می‌رسد؟

یک دیوار. دو دیوار. سه دیوار... روی همه دیوارها آرمِ داعش را که با گچ کشیده شده بود را می‌شد دید. می‌توانستی تصور کنی در حال عبور از یک کوچه‌ جنگ‌زده در سوریه یا عراق هستی. خرابه‌ها‌، جاده‌های پرچاله و خاکی، زباله‌های رها شده در خیابان، سگ‌هایی که دنبال هم می‌دویدند و دریاچه‌ای که از فاضلاب درست شده بود و ... . ولی فکرش را بکنید. شما از کوچه‌ای در  اهواز عبور می‌کنید.

***

به هر کس که گفتم ترسید، باورش نمی‌شد. بعد عکسی می‌خواست تا حرفم را ثابت کنم. می‌گفتم خودت سرچ کن و وضع آنجا را ببین و بخوان. بعد از کمی سرچ می‌گفت:«این‌ها چرا وضع‌شون این‌ قدر خرابه. چرا کسی بهشون رسیدگی نمی‌کنه»

***

تعطیلات عید خود را چه طور گذراندید؟ یک روزش را در اهواز گذراندم. صبح به جنوب غربی اهواز رفتم. منطقه زیبایی که کنارش دریاچه‌ بزرگی دیده می‌شد. پرندگان مهاجر در حال آب‌تنی بودند. جاده‌هایی که ماشین به راحتی از آن عبور می‌کند و همه مردم در حال خوردن چای کنار خانه‌های‌شان نشسته بودند.

این‌ها می‌تواند رویای این بخش جنوبی شهر باشد. جایی که آب آشامیدنی درست و درمانی ندارد و مردم آب را از ماشین‌های انتقال آب می‌خرند. جایی که دریاچه‌ای از فاضلاب کنار آن ساخته شده است. جایی که همه مردم جلوی درشان نوشته‌اند این خانه به فروش می‌رسد ولی کو خریدار؟ جایی که یک جاده صاف روی آن دیده نمی‌شود. جایی که اکثر مردانش بیکارند. و بیشتر از یک مرکز درمانی فکسنی در آنجا دایر نیست.

***

مردم این نقطه از آوارگان ۴ شهر اشغال شده در دوران جنگ تحمیلی از جمله سوسنگرد در زمان جنگ هستند. همان وقت به اینجا آمدند و مجاور کارخانه‌های شهر سکنی گزیدند. خیلی از خانه‌ها سند ندارد و احتمالا به اسم حاشیه‌نشینی از دایره توجه مسئولان خارج شده‌اند. و این روزها به خاطر رکود بسیاری از همان کارخانه‌ها تعطیل شده است.

اما بالای۳۰ هزار نفر در آنجا زندگی می‌کنند و به دلایل مختلف هیچ کس آنها را نمی‌بیند. این اتفاق محدود به اینجا نیست. توی  اهواز در کوت عبدالله هم وضعیت مشابهی وجود دارد.

***

انگار بخشی از شهرها را مسئولین نمی‌بینند. در بسیاری از شهرها چنین نقاط حاشیه‌ای وجود دارد. در همین عید بسیاری از مردم برای تعطیلات به اردوهای راهیان نور رفتند. بسیاری از مردم این نقطه مردم همان‌جاهایی هستند که رزمندگان و شهدا برای حفظ خاک‌شان در آنجا جنگیدند و جان دادند.

***

در همین ایام عید توی همان نقطه از اهواز تعدادی گروه جهادی برای یک سری کارهای عمرانی و کمک هم رفته بودند. یک جورهایی آمار آنجا را از همان‌ها گرفتم. گاهی پیش می‌آید که مسئولان اجرایی بعضی چیزها را فراموش می‌کنند ولی ما نباید فراموش کنیم. مردم این نقطه همان کسانی هستند که زمانی که ارتش عراق قصد ورود به شهر اهواز را داشت جلوی آنها ایستادند. حیف است اینقدر در سختی باشند. آن دیوار نوشته‌ها را حتما یک جوان بیکار عصبانی نوشته است وگرنه که اهواز که برای دشمنان دست‌نیافتنی است.

 

این یادداشت با اندکی تغییر و مهربانی واحد نظارت در همشهری جوان چاپ شده است

پنجشنبه 19 فروردين 1395، ساعت انتشار 11:09 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بیانیه‌ي اداره‌ي آب "نبل و الزهرا"

«شهروندان عزیز،  آب شُرب منطقه بعد از چهار سال قطعي- به زودي وصل خواهد شد. درخواست مي‌كنيم به دلیل قطعی طولانی- بعد از وصل شدن آب، چند روز از آن استفاده  آشاميدني نکنید. ممكن است رسوبات و آلودگی لوله‌ها براي سلامتی شما  مضر باشد»*
این بخشی از بیانیه‌ي اداره‌ي آب و فاضلاب شهرهاي «نبل و الزهرا» است؛ شهرهايی در حاشیه‌ي استان حلب سوریه که چهار سال در محاصره‌ي تروریست‌ها بود و هفته‌ي پیش با مجاهدت مبارزان ايراني،  سوری،افغاني، لبنانی، پاکستانی و... آزاد شد. بسیاری از سازمان‌ها و اصناف دیگر شهر نیز چنین بیانیه‌هایی دادند. زندگی عادی بعد از سال‌ها به شهر بازگشته است.
همراه خبر آزادی شهر، عکس ابراهيم  را  از  شهر آزاد شده ديدم  و شوکه شدم؛ دوستی قدیمی که حالا کیلومتر‌ها دور‌تر می‌دیدمش. توی عکس دستش را به نشان پيروزي بالا گرفته بود و احتمالا رجز می‌خواند. ابراهيم همراه  اولین کاروان مجاهدین بود که بعد از چهار روز جنگ- غافلگیرانه وارد شهر شده بودند.
نبل و الزهرا دو شهر شیعه‌نشین در سوریه هستند که چهار سال در خوف و رجا زندگی کردند و هر روز صبح با این ترس از خواب بیدار شدند که تروریست‌ها به زودی وارد شهر شوند.
یک هفته بعد از ديدن عكس- ابراهيم  را پیدا کردم. آمده بود ایران. می‌گفت صبح زود وقتی آفتاب خودش را از پشت کوه بالا می‌کشید به بالای شهر آزاد شده رسیدند. اشعه‌ي خورشيد خودش را روی شهر انداخته بود. به اولین سنگر مدافعان شهر که رسیدند، مدافعان با بهت کاروان را نگاه ‌می‌کردند، بعد از چند ثانیه‌ همه‌شان گریستند و بعدش به علامت شادی شروع کردند به تیراندازی هوایی. نه ابراهيم و نه مدافعان، هیچ کدامشان چیزی را که می‌دیدند، باور نمی‌کردند. محاصره شکسته و شهر آزاد شده بود.
وقتی وارد شهر شدند، مردم هنوز خواب بودند. بعد از شنیدن مارش پیروزی، کم‌کم از خانه‌ها بیرون زدند. آنها هم باورشان نمی‌شد که مبارزان به جای تروریست‌ها پا به شهرشان گذاشته‌اند.
شهر پر بود از زنان و پيرزنان، مردهاي شهر براي جنگ رفته بودند. کاروان پیروزی را که می‌دیدند، سر از پا نمی‌شناختند. به رسم خودشان مشت مشت برنج روی سرشان می‌ریختند. به آغوش می‌کشیدندشان، شعار می‌دادند و می‌رقصیدند. مادران عكس شهداي‌شان را در دست داشتند و زنان جوان كودكانشان را به مجاهدان مي‌دادند تا عكس يادگاري بگيرند. و در همين حال از حاشیه‌ي شهر صدای خمپاره می‌آمد- ولی محاصره تمام شده بود.  سيد مي‌گفت در اين وضعيت هم جاي خالي شهدا را حس مي‌كرديم و هم حس مي‌كرديم كه كنارمان هستند.
برخي می‌گویند  چرا بايد جوانان ايراني براي سوريه شهيد شوند و عده‌اي ديگر مي‌گويند  اين جوانان سوري هستند كه براي ما شهيد مي‌شوند. اگر آنها  نبودند، بايدبه مانند سال‌ها  برای رفع محاصره‌ي آبادان مي‌جنگيديم.
ابراهيم می‌گفت یک زن سوری با اصرار زیاد چفیه‌اش را گرفته است. بعد یک شال گردن به او داده و گفته پسرم همین دیشب شهید شده است. خیلی دوست داشت برود امام رضا(ع). به جایش این شال را به ضریح بزن؛ ابراهیم آمده بود که توصیه‌ي زن را عملی کند.

 

* مردم در دوران محاصره برای تهیه آب درون خانه‌شان چاه زده بودند.
 

منبع: همشهری جوان

جمعه 23 بهمن 1394، ساعت انتشار 07:39 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

به پیشگاه ملت ایران

روزی از یکی از بساطی‌های کنار خیابان انقلاب یک کتاب عجیب و غریب خریدم. عنوان کتاب "معرفی قریب 8000 نفر از اعضاء خائن و جانی ساواک به پیشگاه ملت ایران" بود و محتوای تمام صفحات آن- نام و نام خانوادگی، شماره‌ی شناسنامه، تاریخ تولد و نام مستعار این آدم‌ها؛ کتاب در دی ماه سال 58 منتشر شده بود، یک سال بعد از انقلاب و احتمالا بدون مجوز و توسط "اتحادیه کمونیست‌های ایران" که تا به حال اسمش را هیچ‌جا نخوانده‌ بودم. نویسندگان کتاب به این نتیجه رسیده‌ بودند که حکومت انقلاب اسلامی در معرفی و مجازات ساواکی‌ها انقلابی عمل نکرده و ساواکی جماعت بعد از سال‌ها کشتار و شکنجه مردم با عنوانی دیگر به انقلابیون پیوسته است و همچنان از عدالت و قانون می‌گریزند. بنابراین نتیجه سال‌ها تحقیق خود را جمع‌آوری کرده و در این کتاب مشخصات دقیق آنها را منتشر کرده بودند.

انقلاب و انقلابی واژه‌های عجیبی هستند. در ابتدای انقلاب همه فکر می‌کردند خودشان بیشتر از دیگران انقلابی هستند. اسلام‌گرایان، روشنفکران، گروه‌های شبه‌نظامی، احزاب مخالف رژیم پهلوی، توده‌ای‌ها و حتی همین اتحادیه کمونیست‌های ایران. اصلا انقلابی واژه غلط اندازی است. شاید همه‌شان برای براندازی حکومت پهلوی تلاش کرده باشند شاید نفع‌شان هم در سقوط رژیم پهلوی بوده است ولی الزاما انقلابی نبودند.

من هم از آن دسته آدم‌هایی هستم که می‌گویند انقلاب قبل از مشت‌های گره کرده توی هوا، نتیجه تحولات فردی و پوست‌اندازی‌های تدریجی است. شاید به همین دلیل باشد که خیلی‌ از آدم‌ها بعد مدتی از انقلابی بودن دست برمی‌دارند، چون آن تحول درونی صورت نگرفته، فقط یک شور گذرای انقلابی بوده است که با یک بداخلاقی یا به دست نیاوردن یک پست یا بالا رفتن سن، خاموش شده است یا تحول درونی دیگری صورت گرفته که او را به یک آدم دیگر تبدیل کرده است. می‎گویند برخلاف بیشتر این گروه‌ها امام خمینی(ره) فقط به اسلام امید داشت که از طریق آن درون مردم را عوض کند.

کاش راهی بود تا مانند اعضای اتحادیه کمونیست‌های ایران لیست منتشر کنیم با اسم و رسم کامل از هزاران نفر از انقلابی‌های واقعی که به این انقلاب خدمت کردند و می‌کنند. کاش راهی وجود داشت و دست مدعیان را باز می‌کرد که بعد 37 سال از انقلاب آیا هنوز انقلابی هستند یا نه؟

منبع: همشهری جوان

پنجشنبه 15 بهمن 1394، ساعت انتشار 07:56 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

مونوگرافی میدان سپاه

خواب‌ این طوری شروع می‌شد: پایین میدان سپاه (عشرت‌آباد سابق) کنار آبمیوه‌فروشی‌ها ایستاده بودم و بالا را نگاه می‌کردم. یک لیوان شیرموز خنک توی دستم بود، آن‌ها از روبه‌رو حمله کردند؛ مثل فیلم‌های جنگ جهانی دوم، لباس آلمان‌ها را پوشیده بودند و با تفنگ‌های برنو تیراندازی می‌کردند. عده‌ای سمت ما سنگر گرفته بودند و از روبه‌رو دود و هیاهو بلند بود. می‌دان‌‌‌ همان همیشگی بود و از ساختمان‌های بدقواره‌ای که تازه ساخته شده‌اند، خبری نبود. 
 
 
یک کارمند وظیفه‌شناس در حالت عادی ۳۰‌سال کار می‌کند و بعد می‌رود پی زندگی‌اش- بازنشسته می‌شود و بعد از چند سال هم می‌میرد. طی این دوران، مسئولیت‌هایی بر دوش اوست، ولی چیزی به ارث نمی‌برد. زمینی، ساختمانی یا حتی پول اضافه‌ای، حتی اگر مدیرعامل باشد. 
این روز‌ها کارمندان دولت بزرگ‌ترین قاتلان طبیعت، زیبایی و نماهای شهری شده‌اند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند یک تالاب را تبدیل کنند به یک کارخانهٔ پتروشیمی، یک جنگل باستانی را برای ساختن یک سد زیر آب ببرند، کوهی را به خاطر ساختن یک شهرک‌ سازمانی بتراشند یا ساختمانی زشت را هرجای شهر بالا ببرند. بیشتر این آدم‌ها کارمندان وظیفه‌شناس دولت هستند. منظورم از کارمندان دولت نه فقط کارمندان نهاد ریاست جمهوری، بلکه هر کسی است که از دولت حقوق می‌گیرد. 
 
از چه زمانی طبیعت برای ما این‌قدر بی‌ارزش شد! نمی‌دانم. شاید از زمانی که شهرنشین شدیم و فقط توی کتاب‌های درسی با کلماتی بی‌جان و شعاری از اهمیت طبیعت گفتیم. سال‌ها پیش وقتی برای دیدن یک دوست به عسلویه رفته بودم، توی اتاق مدیرعامل یکی از فازهای نمی‌دانم چندم پارس جنوبی داشتند از کوهی می‌گفتند که قرار بود برای انجام یک پروژه از بین برده شود، یک کوه، دقت کنید، یک عدد کوه بزرگ. 
 
این روز‌ها هر بار که از میدان سپاه رد می‌شوم و آن «غول-‌ساختمان» ‌ها را می‌بینم از خودم سوال می‌کنم که واقعا چرا یک کارمند وظیفه‌شناس تصمیم گرفته این نقطه از شهر را با آن ساختمان‌ها کور کند، خفه کند و خط آسمان را بشکند و بعد آن خواب لعنتی و سربازان آلمانی دوباره برایم زنده می‌شوند. کاری به دعواهای سیاسی‌اش ندارم، ولی اگر آن کارمند اندکی دلسوز بود، آن نقطهٔ شهر یا نقاط دیگر شهر و کشور را این طور شرحه شرحه نمی‌کرد. 
 
یک قاچاقچی چوب را می‌فهمم یا یک زمین‌خوار را که با جعل سند، زمینی را از آن خود می‌کند، ولی یک کارمند وظیفه‌شناس را نمی‌فهمم که هر روز به فرزندانش از اخلاق می‌گوید.
 
منبع: هفته نامه همشهری جوان

 

چهارشنبه 27 آبان 1394، ساعت انتشار 11:40 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

خرده ریز خاطره ها و خاوریانه

شقیقه‌ام را جانب‌تان می‌گیرم

شلیک کنید!

 شلیک کنید!

مرا به ضرب یک گلوله‌ی متمدن

بر دیوار جهان بچسبانید

به حرف‌های آقای چامسکی اعتنا نکنید

شاید

حق با خدابیامرز پوپر بود

که می‌گفت:

خاورمیانه را

باید

به ضرب گلوله

        آدم

کرد!
 
شعر از حافظ موسوی
 
 
از این به بعد خرده ریز خاطره ها را توی این کانال تلگرامی جمع می کنم دوست داشتید سربزنید:
 
پنجشنبه 21 آبان 1394، ساعت انتشار 12:35 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

هیئت سوسولی

دههي اول محرم را به هیئت هنر رفتم؛ بالاتر از چهارراه ولیعصر توی دانشگاه هنر. برای من جای خوبی بود، ولی بنا به نظر چندتایی از دوستانم هیئت «سوسولی» و «کبوتر گِلی» بود. واژهي سوسول در ادبیات فارسی یک صفت است برای افراد راحتطلب یا کسانی که وضع و ظاهري خاص دارند. البته به حرف دوستانم اعتنایی نکردم. هیئت مذکور فقط به دلیل بعضی خلاقیتها و کمبودن میزان شور در نظر آنها به چنین عنوانی رسیده بود و شاید هیئتی که آنها میرفتند و مثلا با نگاه آنها خیلی «داش مشدی» و مردانه بود، برای عدهای دیگر، یک هیئت ساده و لوس به نظر ميرسيد. ذائقهها متفاوت است.

«پیتر برگر» جامعهشناس آمریکایی دربارهي اجتماعات ديني نظریه جالبي دارد با عنوان «بازار دین» . براساس این نظریه، دین در اجتماع جرياني دوسويه است که در آن، عرضه و تقاضا صورت میگیرد؛ عدهای از مردم به خدمات دینی نیاز دارند و در مقابل، عدهای چیزهایی را برای آنها عرضه میکنند مثل سخنرانی دینی، مناسک دینی، تبلیغات دینی و آنها آزادانه نیازهای خودشان را برطرف میکنند. آدمها با توجه به تفاوتهای فردی نحوهي تقاضایشان فرق میکند، به عبارتی معنایی که طلب میکنند، ذائقهشان را شکل میدهد و وقتی یک پیام دینی را میشنوند، احساس میکنند درونشان با آن سازگارتر است.

خیلی از هیئتها هستند که علاقهای به حضور در آنها را ندارم، ولی برای بعضی دیگر مدلی مطلوب به حساب میآیند. بستگی دارد که دنبال چه چیزی باشیم. شاید نتوان برای همه هیئت آرمانی ساخت بعضی فقط شور میخواهند و اینکه شب تا صبح با یک جمعیت زیاد سینه بزنند، بعضی فقط شعور و یک سخنرانی عمیق که دغدغههای آنها را غلغلک دهد و بعضی هر دو. یکی از دوستانم مجلس روضهای با حضور استادان دانشگاه برگزار کرده بود و یک دوست، مجلسی که در آن شعر آيینی میخواندند، به نظر هیچ کدام از آنها نافی دیگری نباشند.

گاهی اما ذائقهها سختپسند میشوند و یکباره فرد متقاضی در بازار میبیند هیچ جایی نیست که تقاضای او را برآورده کند یا اصلا فروشنده محبوبش را پیدا نمیکند. به نظر گاهی باید از ذايقهها کوتاه آمد و مثلا شرکت کردن در یک مجلس به ظاهر عوامانه برای یک آدم سختگیر هم گاهی میتواند چیزهای خوبی داشته باشد.

براساس نظریهي برگر، عدهاي حتی اوقات فراغت، شخصیت اجتماعی، آرامش درونی و سبک زندگی خود را از همین اجتماعات دریافت میکنند.

 

منبع: همشهری جوان

دوشنبه 18 آبان 1394، ساعت انتشار 13:26 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

سربازان مرده

امروز کوهی را از روی شانههايم برداشتند. عجب! پس خوشبختی اینطور ناگهانی میآید! پس دیگر بروید گم شوید سردوشیهای مهندسی؛ ای که بروند به جهنم کل آن محاسبات و دستگاههای جورواجور!

این جای قصه از یک مجموعه داستان را آغاز کردم و سربازیام تمام شد. دقیقا کوهی را از روی شانههایم برداشتند. دقیقا ۲۱ ماه شد. یک سال توی پادگان و نزديك به یک سال خارج از آن. به یک چشم بر هم زدن نگذشت. مثل یک روز کشدار و داغ مردادی و یک شب دیجور دی ماهي-  بلند بود.  فرمانده پادگان آخرین نقطه امضا را کرد و برگه خروج را در دست راستم گرفتم، در حال خروج از پادگان چند صدنفر را ديدم كه تازه آمده بودند. از کله سحر توی میدان اصلی پادگان نگهشان داشته بودند، باید آماده میشدند تا فصل دیگري از زندگی را شروع کنند، فصلی جدی و نفسگیر و این جدی بودن یکی از فرقهای اصلی آن با دیگر فصلهای زندگی است؛ یعنی به زور ديگران جدی است.

کسی که به سربازی رفته با کسی که سربازی نرفته، خیلی فرق ميکند. علیالخصوص آدمهایي که بخشهای جدی زيادي در زندگی  نداشتهاند و در هر كجا و هرلحظه از آن فرار ميکنند. جدی بودن یعنی مبارزه با یک دنیای خشن و منظم که ناز تو را نمیکشد و راه خودش را میرود مثل خیلی چیزها مثل گذر عمر، مثل عبور فرصتها و... .

يك فصل سخت در زندگی آدمها بخشی از وجود آنها را تغییر میدهد. لطافت پفکی آنها را خدشهدار میکند. این سختیها الزاما جسمی نیستند و سرباز بخش خدمات و پشتیبانی، بیچارهترین سرباز پادگان نیست یا سربازی که لب مرز روی برجک پاس میدهد. يك سرباز ميتواند آجودان یک مقام عالیرتبه باشد، ولی از جهت روحي همان سختیها را بکشد.

روزی که پایم را توی پادگان گذاشتم، هوا خيلي سرد بود. همان روز وقت برگشتن به خانه، یک موتوری که فهمیده بود سربازم گفت «چرا رفتی سربازی؟ من هم رفتم، ولی حالا فقط یک کارت پايان خدمت خالی دارم و دو سالی که از عمرم رفته است. » بعضيها هم كه در همين اواخر  به راحتی و با صرف  میلیونها تومان دو سال از عمرشان را خریدند و سربازی نرفتند هم همين اعتقاد را دارند. با اینکه هیچ وقت دوست ندارم چنین فصلی دوباره تکرار شود، ولی فصل عمیقی از زندگیام بود. حتی اگر کسی به سربازی نمیرود، باید فصلی سخت را در زندگی آغاز کند تا خودش را بشناسد. شاید بزرگترین راز سربازی همین باشد که آدمها ميتوانند لایههاي عمیقتری از وجود خودشان را بشناسند و تحمل هر سختی به آدمها امکان لایهلایه شناختن خود و عوض شدن  را ميدهد. آدمها بعد از سربازي تبديل به يك انسان ديگر ميشوند.  آنچنان که به قول گروس عبدالملكيان:

«بايد قبول كنيم

كه هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ باز نمیگردد»

يكشنبه 10 آبان 1394، ساعت انتشار 12:40 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

از زیر کار درروهای آرمانگرا

پیرمردی را می‌شناختم که تمام عمرش در یک شهر شمالی- سیاهکل گذشت. تابستان‌ها در شالیزارهای زرد برنج و زمستان‌ها در مزارع سبز چای، سخت کار می‌کرد. مرد میانسالی را می‌شناختم که سال‌ها مسئولیت پاسداری از یکی از نقاط حفاظت شده اطراف شهر دماوند به نام دریاچه تار را برعهده دارد. هر روزی که نوبتش باشد، مراقب است شکارچی‌ها کَل‌ها و پلنگ‌ها را نزنند و ماهیگیرها قزل‌آلاهای خال قرمز را صید نکنند. جوانی را می‌شناسم که وسط چهارراه مولوی زاهدان در یک نانوایی کار می‌کند و هر روز لباسی سراپا سفید می‌پوشد و صبح تا شب عرق می‌ریزد، نان می‌ورزد و نان تازه به خورد تنور می‌دهد. حتما شما هم کلی آدم می‌شناسید که سودایی در سرشان نیست، ولی با دقت تمام و غیرت، کاری را که بردوششان است، قشنگ انجام می‌دهند.

گروه دیگری هم هستند که من اسم‌شان را «از زیر کار درروهای آرمان‌گرا» می‌گذارم؛ کسانی که می‌گویند من اهل کار اداری، کارت کشیدن و کت شلوار سازمانی پوشیدن نیستم- چریکم از چهارچوب‌ها گریزانم. حال چنین آدمی باید چگونه باشد؟ فراتر از یک کارمند باید بدود، کار کند و کمتر از او بخوابد، ولی برعکس این حرف‌ها، آدم‌های مدعی همیشه عقب‌ترند از یک کارمند وظیفه‌شناس و خودشان را هم بالاتر از او می‌دانند. در مقابل کارمندانی که شاید یک عمر سر وقت به اداره رفته‌اند بدون این که ناامید شوند، آنها اغلب در خانه می‌نشینند، می‌گویند که در چهارچوب‌های اداری نمی‌گنجند، اما تا دل‌تان بخواهد درباره ایده‌های بلندپروازانه‌شان درباره تغییر جهان حرف می‎‌زنند. اما معمولا کاری از پیش نمی‌برند و منتظرند تا به جایگاهی برسند و کسی بیاید و آن جایگاه را که احتمالا چیزی در حد و اندازه‌های ریاست جمهوری یا دبیر کل سازمان ملل متحد و مدیریت شرکت اپل یا مایکروسافت است دو دستی تقدیم‌شان کند تا آنها با ایده‌های نوگرایانه‌شان آنجا را متحول کنند.

آیا آدم‌های قانع و راضی که بلندپرواز هم نیستند، برنده این میدان‌اند؟ پرسش اساسی این است که آیا باید به همان چیزی که هستیم رضایت بدهیم یا بلند پرواز شویم؟ این سوال مانند سوال تکراری «بودن یا نبودن» مساله است! آن پیرمرد شمالی در شالیزارش یا محیط‌بان دریاچه تار توی جنگل یا نانوای زاهدانی آدم‌های موفقی هستند یا نه؟ بعضی وقت‌ها این سوال خیلی غم‌انگیزی است. آن وقت‌هایی که سال‌ها می‌گذرد و عمرمان را در یک شغل می‌گذرانیم از خودمان می‌پرسیم آیا موفق بوده‌ایم یا نه؟

پی نوشت: این یادداشت در شماره 507 همشهری جوان منتشر شده است

جمعه 05 تير 1394، ساعت انتشار 12:10 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

کاش...

جلوی تلویزیونِ‌کوچک و قرمز رنگ نشسته بودم و به پرش تصویرهای سیاه و سفید نگاه می‌کردم. گوینده تلویزیون از عروج ملکوتی پیرمرد می‌گفت و من در حالی که دستم را زیرچانه‌ام زده بودم، گریه می‌کردم. هنوز مدرسه را شروع نکرده بودم و آن روز برای من روزی غم‌انگیزی بود چند سال بعد فهمیدم آن پیرمرد آیت‌الله اراکی بوده و من قاچاقی خاطره ایشان را در فکرم، امام جا زده‌ام تا خاطره جدی و نقشی شخصی شده از امام توی ذهنم داشته باشم.

جوانان و نوجوانان اول انقلاب آدم‌های خوش‌شانسی بودند؛ آنهایی که انقلاب کردند، جنگ رفتند، توی حسینه جماران سینه زدند یا فقط امام دستی روی سرشان کشید، آنها نسل خوش‌شانسی بودند و این خوش‌شانسی نسبت به نسل ماست که خیلی از آنها فاصله نگرفته‌ایم و پیش خودمان می‌گوییم اگر 10 سال، 20 سال زودتر به دنیا آمده بودیم، حتما امام را می‌دیدیم. به نسل قدیمی حسودی‌ام می‌شود که چنین امامی داشتند و آن چهار سالی از زندگی‌ام را که در دوران امام گذشته است، مثل یک اتفاق باشکوه  در خاطرم نگه داشته‌ام و البته این حسودی نسبت به آن بخش از نسلی است که خودش را انقلابی ‌دانسته وگرنه برای کسانی که امام علی‌السویه بوده چه فرق.

بعدش به این فکر می‌کنم که ممکن است نسلی هم از راه برسد که به نسل ما حسودی کند؟ یعنی پیش خودشان بگویند آن دوران یک امام بوده و یکسری جوان و نوجوان که با اشاره او می‌جنگیدند و انقلاب می‌کردند، جوان‌هایی که در زمان خودشان بخشی از پازل همان حسادت بودند؛ یعنی کسانی که از فضایی که برایشان به وجود آمده بود، نهایت استفاده را کردند و کار آسانی نبود.

این روزها که 175 شهید غواص را پیدا کرده‌اند و بعضی فقط روی بخش تراژدیک و مظلومانه ماجرا تاکید دارند که آنها با دست بسته زنده به گور شدند و غم و آه. به این فکر می‌کنم که در آن لحظه آیا به کارشان افتخار می‌کردند یا از اینکه به پایان زندگی می‌رسیدند، پشیمان بودند. از لبخندهای توی عکسایشان فقط غرور برمی‌آید و اینکه سر به ذلت و ترس نداده باشند. خاطرات همراهانشان را باید بخوانم.

در عصر ما هم امامی است که در مسیر همان امام راه می‌رود و هر روز شباهتش به ایشان بیشتر و بیشنر می‌شود. کاش نسل‌های آینده به امام امروز و نسل جوانش حسودی کنند و حسرت بخورند و کاش کاری بکنیم و کاش...

 

پی‌نوشت: این یادداشت در شماره 505 همشهری جوان منتشر شده است.

دوشنبه 18 خرداد 1394، ساعت انتشار 05:49 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

مکن با حریصان گیتی نزاع!

دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند که گرمی هوا آمار دعوا و درگیری را بالا می‌برد؛ همان دانشمندان معروف که مرتب به نتیجه‌های مختلف می‌رسند و از طرفی آمارها نشان می‌دهد آستانه تحمل مردم دنیا هم بسیار کم شده و میزان خشونت افزایش یافته است؛ به عنوان مثال هر روز به طور متوسط ۲۹۵نفر در استان تهران چنان با یکدیگر دعوا می‌کنند و همدیگر را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند که کارشان به پزشکی قانونی می‌کشد، یعنی به طور متوسط، هر پنج دقیقه یک نفر.

البته این دعواها فقط در حوزه فیزیکی و خیابانی باقی نمی‌ماند و به حوزه‌های نظری، فکری و حتی خاله‌زنکی می‌رسد. به عنوان مثال شما می‌توانید یک منتقد سرشناس سینما و یک استاد معتبر جامعه‌شناسی را پیدا کنید که به صورت علنی با هم دعوا کرده باشند، فرض کنید پشت تریبون و در حضور گروهی از دانشجویان. یا دو نویسنده آرام که روی یک مفهوم انتزاعی گریبان چاک می‌کنند و پای اطلاعاتی از زندگی شخصی یکدیگر را وسط می‌کشند.

حالا اگر همین افراد روی مسائل حساس و حیاتی جامعه دعوا کنند و بحث را به حوزه‌های غیرتخصصی بکشند، آن وقت آدم‌های منصف نمی‌توانند از آن موضوعات حیاتی حرف بزنند و نظر بدهند. حساب کنید وسط این دعوا سیاسی بازی هم اضافه شود، یعنی ‌آدم‌ها به دلیل مسائل سیاسی یک موضوع را رد یا قبول کنند.

مثلا همین هفته پیش از حجت‌السلام زائری مطالبی درباره حجاب در یکی از سایت‌ها منتشر شد که به نوعی نظر متفاوتی هم محسوب می‌شد و حاشیه‌هایی به همراه داشت. درباره درست یا غلط بودن نظر ایشان باید کارشناسان امور دینی نظر بدهند، ولی وقتی کار به دعوا و عقده‌گشایی و سیاسی بازی برسد، مهم‌ترین چیزی که ضربه خواهد خورد،  مفهومی است که درباره آن بحث شده است. همین که چنین موضوعاتی همیشه مورد توجه بوده‌اند نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به دنبال پاسخی در خور درباره آن موضوع است، ولی این دعواها و یقه‌گیری‌ها باعث می‌شود که اصل حرف‌ها به حاشیه بروند.

واقعیت این است که اگر دعواست، دعوا کنیم، ولی اگر بحث کارشناسی است، بی‌خیال شویم و اجازه دهیم کارشناسان بدون برچسب زدن و واژه‌های تند حرفشان را بزنند، هر چند شاید عده‌ای بگویند جای بعضی حرف‌ها اینجا نیست، ولی بعضی از حرف‌ها مسئله اصلی مردم است و هر روز درباره آن صحبت می‌کنند و دنبال پاسخی برای آن هستند.

و در آخر از دعوا نگران نباشیم فصل گرما شروع شده و بالاخره دانشمندان هم به یاری ما آمده‌اند.

 

پی‌نوشت: این یادداشت در شماره ۵۰۴ همشهری جوان منتشر شده است.

چهارشنبه 06 خرداد 1394، ساعت انتشار 16:25 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.