سرنوشت نامعلوم دو کودک پاکستانی در مزارع ذرت

«مرحوم احمد خمینی وقتی زنده بود حواسش به محرومای دور و بر حرم امام بود. گاهی لباس ساده می‌پوشید، کلاه پشمی می‌ذاشت و می‌رفت بینشون. به حرف‌شون گوش می‌داد. آخرشم کمک‌شون می‌کرد. مثلاً بین همین مهاجرای غیرقانونی پاکستانی.» این‌ها را یکی از کسانی می‌گفت که با حاشیه‌ی شهرری و محدوده‌ی پالایشگاه نفت آشنا بود. از آن وقت‌هایی خاطره می‌گفت که مهربان‌تر بودیم. درباره‌ی یکی از جاهایی که ۱۵۰ هزار تبعه‌ی قانونی و غیرقانونی در آن زندگی می‌کنند. اتباعی که بیشترشان بیش از سی‌ سال است از شهرها و روستاهای محروم و جنگ‌زده‌ی افغانستان، پاکستان و بنگلادش به اینجا آمدند و با کمترین امکانات زندگی می‌کنند. حساب کنید دستمزد مرسوم‌شان برای کار کشاورزی در مزرعه‌ی ذرت بین ۲۰ تا ۲۵ هزار تومان در روز است. از ۷ صبح تا ۶ بعدازظهر. یعنی ساعتی کمتر از ۲ هزار تومان. بعضی وقت‌ها هم پلاستیک و زباله‌ جمع می‌کنند تا از فروشش شکم زن و بچه‌شان را سیر کنند. بعضی از بچه‌هاشان سر چهارراه‌ها گدایی می‌کنند. خانه‌شان بیشتر شبیه به آغل چهارپایان است. یک چهاردیواری یا چادری به شکل کپر و زاغه و دیگر هیچ. خانه‌ها احتمالاً با زلزله‌ی دو ریشتری هم بریزند. از ‌آب آشامیدنی بهداشتی، گاز شهری و برق خبری نیست؛ حمام و دستشویی هم بیشتر یک قصه است. بچه‌ها را همان‌جا جلوی خانه‌ها می‌شویند و بزرگ‌ترها هم برای حمام به شهر می‌روند. دستشویی یک اتاقک است برای همه‌ی خانواده‌ها. صاحب‌کارها هم از این وضع بدشان نمی‌آید. در سال‌های اخیر خیرین برای کمک به اهالی و کودکان، کارهایی کرده‌اند. حتی بچه‌ها با کمک خیرین مدرسه هم می‌رفتند. ولی اکثر اقدامات محدود و مقطعی بود و همه‌ی این‌ها تا چهارشنبه ۱۰ مرداد امسال ادامه داشت. روزی که پلیس با طرح دوره‌ای برخورد با اتباع غیرقانونی با آنها برخورد کرد، تعدادی را دستگیر و خانه‌هایشان را خراب کرد. مهم‌ترین و نگران‌کننده‌ترین بخش ماجرا اما بی‌تدبیری و گم شدن چند کودک پاکستانی است که با گذشت ۲۰ روز هنوز دوتا از آن‌ها پیدا نشدند و با توجه به تکذیب هر روزه‌ی سازمان‌ها ماجرا به یک تراژدی تبدیل شده است.

الان چند روزه بچه‌ی من گُمه.

«دخترم اسمش معصومه‌ست. مادرشو که گرفتن، زنگ زدم پاکستان نبود... می‌گه نیست. بچه گُمه... دخترم ۵ سالشه...» دوربین مکث می‌کند و بعد دوباره پدر معصومه ادامه می‌دهد: «بچه‌ی ما گم شده. یه دونه بچه‌ی من، دخترم گُمه... ساعت ۴ اومدن سر ما ریختن. ما هم از ترس فرار کردیم. الان چند روزه بچه‌ی من گُمه. من خودم آواره‌ام اینجا... پلیسم نمی‌شه بریم. بریم ما رو میگیرن. ما خواهش داریم که یکی یه فکری به حال بچه‌های گم شده‌مون کنه...»

حالا نوبت پدر محسن است که روبه‌روی دوربین بایستد. «اسم پسرم محسنه. از همون روز که سرمون ریختن نیست. گم شده. شک داشتم که شاید با زنم فرستادنش اون‌ور... پیگیری کردم نبود. اردوگاه هم رفتم اون‌جا هم نبود. دوتا دیگه از بچه‌های فامیلم (خواهرزاده‌م) هم نیستن. چهارشنبه صبح بود، خوابیده بودیم، یهو ریختن سرمون. از سال ۶۹ ما اینجاییم... کسی به ما نگفت برین. اگه به ما اخطار داده بودن ما می‌رفتیم. ما این‌جا کار می‌کردیم، یه لقمه نون درمی‌اوردیم. بچه‌هامون گم شدن. چی کار کنیم؟ بچه‌مون رو پیدا کنن ما میریم ولی بدون بچه کجا بریم؟»

این‌ها متن ویدئوی کوتاه چند دقیقه‌ای‌ست که یک هفته بعد از حضور پلیس در محل استقرار پاکستانی‌ها در اطراف شهرری، در شبکه‌های مجازی منتشر شد؛ روایتی که حال و روز خانواده‌ها را نشان می‌داد. یک هفته، شده ۲۰روز ولی این دو پدر هنوز فرزندان‌شان را پیدا نکرده‌اند و کماکان فرمانداری و پلیس موضوع گم شدن کودکان را تکذیب می‌کنند و تاکنون اقدام جدی برای پیدا کردن‌شان صورت نگرفته است. البته پلیس راست می‌گوید که کسی شکایت نکرده‌. به پدر بچه‌ها می‌گوییم چرا شکایت نکردید؟ می‌گویند «اولش ‌ترسیدیم ولی بعدش وقتی خواستیم شکایت کنیم گفتن از کجا معلوم همچین بچه‌ای داشته باشی اصلاً. بچه‌های ما شناسنامه نداشتن ولی یک برگه ثبت دهیاری داریم که به دنیا اومدن. ولی همو‌ن‌ها رو هم پلیس اون شب برداشت و حالا حاضر نیست بده و می‌گه فقط لب مرز و بعد از خروج از ایران.»

از دور عمود پرچمی را دیدیم

دلیل مسئولان برای طرح جمع‌آوری اتباع پاکستانی، از زبان فرماندار شهرری این است که «براساس بررسی‌های شبکه‌ی بهداشت تعدادی از این اتباع غیرمجاز به علت رعایت نکردن بهداشت فردی و در دسترس نداشتن آب آشامیدنی سالم به بیماری‌های خطرناک و مسری نیز مبتلا بودند. مردم ساکن در مناطق پیرامون زندگی این اتباع غیرمجاز نیز در معرض خطر بودند و همواره به حضور این اتباع در این مکان‌ها اعتراض داشتند.» تا این جای کار از نگاه یک مدیر می‌تواند منطقی باشد. ولی از لحظه‌ی شروع عملیات، بی‌تدبیری‌هایی اتفاق افتاده که ۲۰ روز از آن می‌گذرد و عموم مردم منتظر روشنگری مسئولان هستند.

راستش بعد از تکذیب پلیس فکر کردیم که ماجرا تمام شده است. ولی با ادامه‌ی حواشی در شبکه‌های اجتماعی همراه سیدشهاب که سال پیش از  همین‌جا عکاسی کرده بود به منطقه رفتیم. لوکیشن را از دوستی گرفتم که مثل خیلی‌ها نگران شده بود و برای کمک رفته بود آن‌جا. محل حادثه با بهشت زهرا و حرم امام خیلی فاصله نداشت. از جاده‌ی اصلی وارد جاده‌ی خاکی شدیم که دو طرفش مزرعه‌ی ذرت بود. از دور عمود پرچمی را دیدیم و خانه که چه عرض کنم، بیغوله‌ی خراب‌شده را شناختیم. همان‌جایی بود که اولین بار از پدر بچه‌ها فیلم گرفتند و آن‌ها هم از گم شدن بچه‌شان گفتند. همه چیز روی زمین پخش بود؛ از کارت موتور باطل‌شده گرفته تا عروسک و دمپایی و چادر مشکی و حتی نسخه‌ی پزشک که نوشته بود «این بچه از لحاظ مالی ضعیف است و تکدی‌گری می‌کند.» نزدیک که رسیدیم دیدیم روی پرچم نوشته «یاحسین». پرچم‌ها را برای محرم علم کرده بودند.

بین بقایای خانه و زندگی‌شان می‌گشتیم و مبهوت بودیم. همزمان یک نیسان آبی از جاده می‌گذشت. پیرمرد راننده که دوربین را دست شهاب دید ماشین را نگه داشت. ما را نگاه کرد، انگار که نماینده‌ی جایی باشیم با طعنه سلام کرد و گفت «پاکستانیا که برگشتن. مگه جمع‌شون نکرده بودن. این همه سروصدا و لشکرکشی پس واسه چی بود؟» پیرمرد دل خوشی از پاکستانی‌ها نداشت.

کمی آن‌جا چرخیدیم و کسی را برای حرف زدن پیدا نکردیم. دوباره سوار شدیم و جلو رفتیم. جاده‌ی خاکی سنگلاخ‌تر می‌‍‌‌شد. دست راست جاده جایی شبیه زاغه‌ها بود. جلوی در یکی از زاغه‌ها نگه داشتیم. یک دختر پاکستانی جلوی در بود. ما را که دید فرار کرد. بعدش پدرش آمد و همراه پدر کل خانواده آمدند. حال و احوال کردیم. از برخورد با پاکستانی‌ها پرسیدیم. گفتند «بی‌خبریم. ما فرار کردیم وگرنه ما رو هم می‌گرفتن.» دوربین عکاسی کم‌کم اعتماد ‌آورد. اولش می‌گفتند اطلاعی نداریم. بعد سر درددل‌شان باز شد. یکی از مردها ماجرای آن روز را تعریف کرد. آخرش گفت «قفل صندوق‌های ما رو شکستن، هرچی داشتیم با خودشون بردن، گفت «می‌خوای نشون‌تون بدم؟» از خداخواسته گفتیم «آره.»

وارد خانه شدیم که یک دالان داشت. یک مرد جوان و همسرش هم اضافه شدند. ایرانی‌تر بودند. توی اتاق عکس تمثال امام رضا و امام حسین بود. عکس مشهدی هم گرفته بودند. اتفاقاً با میدان آزادی هم عکس داشتند. شهاب وارد خانه شد تا عکس بگیرد. پسر جوان اما شروع کرد با من حرف زدن که چه بلاهایی سرشان آمده. خودش کار کشاورزی نمی‌کرد، توی پاسداران در یک شیرینی‌فروشی کار می‌کرد. می‌گفت «امروز از بس اعصابم خرد بود که نشد برم سر کار. شب اول که برگشتیم می‌ترسیدیم. از روز دوم که رسانه‌ها اومدن اوضاع بهتر شد و برامون غذا ‌اوردن و هی پرس‌وجو کردن. حتی پلیس. اتفاقاً همین امروز صبح هم اومده بودن پرس‌وجو که محسن پیدا شده یا نه.» همزمان پسر دیگری را نشان‌مان داد که پیراهن تنش نبود. گفت «این مسعوده. برادر محسن که گم شده. با پدرش این‌جا مونده.» پیشنهاد کردیم بچه را ببرد با بقیه‌ی بچه‌ها بازی کند تا غصه نخورد. می‌گفت «اون شب صاحب ملک رو خبر کردیم. خودش رو رسوند. آدم گردن‌کلفتیه. نذاشت خونه‌ی ما رو خراب کنند.» نمی‌دانم راست می‌گفت یا نه ولی بچه‌های خیریه از صاحب باغی می‌گفتند که جلوی لودر دراز کشیده تا آن‌جا را خراب نکنند. عده‌ای هم انگار می‌خواستند شکایت کنند که چرا اتاقک‌های توی زمین ما را خراب کردید.

چیز زیادی به محرم نمانده. اکثر پاکستانی‌ها شیعه بودند و خودشان را برای عزاداری آماده می‌کردند. حتی می‌گفتند توی وسایلی که برده‌اند دیگ و گاز هم بوده. پلیس فقط چیزهایی که به نظرش مهم و قیمتی بود جمع کرده و برده تا لب مرز تحویل دهد. خرده‌ریزهای بی‌ارزش مانده بودند زیر آوار. مثلاً همین عروسکی که شلوار سبز تنش بود و پیراهن روشنش جوری این چند روز خاک خورده بود که رنگش برگشته بود. همچین عروسکی به چه درد می‌خورد که بخواهند برش دارند؟

از باقر که پسر جوانی بود ‌پرسیدم «سفارت پاکستان کاری نکرده؟» گفت «نه.» درباره‌ی بچه‌ها پرسیدم. گفت «از اون ۷ تا گمشده، ۵ تا پیدا شدن. مام اعلام کردیم پیدا شدن وگرنه کسی دنبال‌شون نبود.» اسماعیل، پدر کودک گمشده هم کم‌کم از وسط ذرت‌ها پیدایش شد. معلوم بود حال و حوصله ندارد. شاکی بود. همان لباسی تنش بود که توی فیلم پوشیده بود. می‌گفت از دو هفته پیش تا امروز فقط همین لباس را دارد. همه‌ی زار و زندگی‌اش زیر آوار مانده بود که یا معتادها برده بودند یا به زودی می‌بردند. این مدت به زمینش سر می‌زد و آبیاری‌ می‌کرد. غمش هم کهنه شده بود. همان حرف‌های توی فیلم را تکرار می‌کرد.

حرف‌ها که تمام شد دوباره سوار ماشین شدیم تا به نقاط دیگری که خانه‌شان خراب شده‌ سر بزنیم. رفتیم جایی به نام اسماعیل‌آباد. این‌جا به معنای واقعی کلمه خانه‌ها را خراب کرده‌ بودند. جوری که نمی‌توانستیم جای خانه‌ها را تشخیص بدهیم. یک چوپان افغانستانی آن نزدیکی‌ها گوسفندانش را می‌چراند. آدرس‌ پرسیدیم که نشان‌مان داد. از آن شب گفت که خودش توی گاوداری بوده. می‌گفت «سربازا از روی دیوار اومدن توی گاوداری. پشت در که رسیدن، در خونه رو زدن. پرسیدن پاکستانی هستی یا افغانی؟ گفتم افغانی. یکی‌شون گفت از ۱ تا ۱۰ بشمار. شمردم. بعد ولم کرد.» انگار از ۱تا ۱۰ شمردن یک جور ترفند باشد برای تشخیص افغانستانی از پاکستانی.

سیدشهاب که سال پیش برای عکاسی به این‌جا آمده بود، همه چیز برایش هم آشنا بود و هم نبود. به محل که رسیدیم یکی یکی خاطره‌های پارسال یادش آمد. بک‌گراند مخازن پالایشگاه نفت تهران هم گواهی می‌داد این‌جا را قبلاً دیده اما آن موقع تعدادی اتاق و چهاردیواری سرپا بودند که حالا دیگر اثری ازشان نبود جز تلی از آجر و خاک و خاکستر و سنگ. شهاب می‌گفت «باورم نمی‌شد این‌جا همون‌جا باشه. خوب که دقت کردم برام آشناتر اومد. دنبال رد و نشونی بودم. چرخیدم و چرخیدم تا رنگ صورتی توجهم رو جلب کرد، جلوتر رفتم. بدنم یخ کرد. بالاخره یه چیز آشنا پیدا کردم. دوتا کیف بچگونه‌ی صورتی و آبی، یه عروسک، دفتر مشق و نقاشی. اینا رو خوب یادمه. پارسال آذر ماه اومده بودیم این‌جا. بسته‌ی مواد غذایی و لباس و لوازم تحریر برای بچه‌ها اورده بودیم. بچه‌ها با ذوق و شوق اطراف ماشینم حلقه زدند. با اون لهجه‌ی شیرین بلوچ و پاکستانی می‌گفتند عمو چی برام آوردی؟ دوچرخه می‌خری برام؟ می‌شه یه کاری کنی بتونم برم مدرسه؟... به همون بچه و خواهرش کیف مدرسه دادم.» حالا که شهاب این کیفها و عروسک و دفترها را زمین‌افتاده و پر از خاک و سنگ‌ریزه میدید، یادآوری صدای شادی کودکان پاکستانی رهایش نمی‌کرد. ناخودآگاه تصاویر قبلی را می‌گذاشت کنار چیزی که حالا می‌دید. می‌گفت «تصورش هم دردآوره که اون شب و روز چطور به بچه‌های بی‌گناه حمله کردند، ترسوندن‌شون، بعضیا رو دستگیر کردن، بعضیا بین بوته‌ها و مزارع ذرت آواره شدن، بعضی هم که همراه مادرای دل‌نگران ناپدید شدن.»

مگر اینکه جایی مثل هلال احمر به کمک بیاید

حتی اگر استدلال وزارت کشور و نیروی انتظامی را برای برخورد با پاکستانی‌ها بپذیریم، باز هم پافشاری آن‌ها بر اینکه طرح‌شان هیچ نقطه ضعفی نداشته و اینکه حاضر نیستند برای یافتن این کودکان کاری کنند، عجیب است. اگر حرف پدران این دو کودک حتی یک درصد هم درست باشد، با یک ماجرای شرم‌آور مواجه‌ایم. بعضی از کارشناسان معتقدند پاکسازی محلات در حوزه‌ی انسانی و اجتماعی، طرحی محکوم به شکست است. اجرای طرح ضربتی، تکرار تجارب ناموفق قبلی است. طرحی که مشابه آن در سال گذشته با عنوان «طرح ضربتی ساماندهی کودکان کار و خیابان» انجام شد و کاستی‌ها و آسیب‌های فراوانی داشت.

با پدر محسن که حرف می‌زدیم، آن یکی پسرش با بچه‌های فامیل در استخری که از آب مزرعه درست شده بود، شنا می‌کرد. پسر روی چمن‌ها لیز می‌خورد و خودش را پرتاپ می‌کرد زمین. بازی جذابی بود. از پدری که خیره شده بود به بازی بچه‌ها، وضعیت گمشده‌ها را پرسیدیم. گفت احتمال دارد به روستاهای نزدیک پیش یک خانواده‌ی پاکستانی رفته باشند که آن‌ها هم اکثراً از ترس جای‌شان را عوض می‌کنند یا ممکن است با گروهی دیگر در کمپ قاطی شده باشند. حتی ممکن است گشت بهزیستی گرفته باشدشان و احتمال آخر اینکه لابه‌لای ساقه‌های ذرت مانده باشند. منظورش ساقه‌های دو و نیم متری بود که به دلیل کشت غرقابی جستجو در آن تقریباً ناممکن است. مگر اینکه جایی مثل هلال احمر به کمک بیاید. تازه اگر سگ‌های ولگرد منطقه را کنار بگذاریم.

دوباره سوار ماشین شدیم که برگردیم. هر کس توی حال خودش بود. با هم حرف نمی‌زدیم. راننده با اعصاب‌خردی گفت «ضعیف‌کشی تو ایران باب شده.» هیچ کدام پی حرفش را نگرفتیم.

يكشنبه 04 شهريور 1397، ساعت انتشار 09:14 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

در آخرین کوره‌های آجرپزی تهران چه می‌گذرد؟

پرشیای سیاه مثل یک گربه، پیچ خاکی جاده را گرفت و از سرازیری آرام سُر خورد پایین. شیشه‌هایش مات بود و به رسم مدیران نمی‌شد تویش را دید. برخورد تیغ‌های نور هم با بدنه‌ی متالیک ماشین چشم را می‌سوزاند. بعدش نیسان گاوی آبی رنگ سرش را چرخاند و پایین آمد. آخر سر هم یک اتوبوس کرایه‌ای شهرداری، پر از آدم‌هایی شیک که یکی یکی پایین آمدند. همه خوشحال و اتوکشیده،‌ لباس فرم پوشیده بودند. فیلمبردار و عکاس و کارگردان (یا مسئول کار) همان مسافران پرشیای سیاه بودند. پیاده که شدند به ساختمان سه طبقه، سینمایی نگاه کردند. حسابی به هم ریخته و شلوغ بود. ساختمان فیلم اجاره‌نشین‌ها را چند دقیقه قبل از فرو ریختن تصور کنید. بچه‌ها توی حیاط بازی می‌کردند و زن‌ها کم و بیش جلوی خانه نشسته بودند. برای ما کمی عجیب بود که وسط آن خاک و خل‌ و کوره‌ها کسی جز ما بیاید آن‌جا. کارگردان با اشاره به ساختمان نیمه‌مخروبه به فیلمبردارها توضیح ‌داد که چطور فیلمبرداری کنند. نیسان گاوی را سر و ته کردند تا بشود بارش را خالی کرد. باری که روی جعبه‌هایش آرم‌ موسسه‌ی خیریه بود. بعد فهمیدم میوه‌های نوبرانه‌ آورده‌اند. آفتاب با حوصله صحنه‌ی نمایش را نگاه می‌کرد و ما عرق شرم می‌ریختیم. کم‌کم به اهالی کوره خبر رسید خودشان را برسانند. فیلمبردار می‌گفت هر کسی یک جعبه تحویل بگیرد تا ما فیلم بگیریم ولی کارگردان مخالف بود. می‌گفت اگر صف ببندند و جعبه‌ها را دست به دست کنیم، فیلم بهتر از آب درمی‌آید. همه به صف شدند. کارگردان با جدیت به پیرزن خانه‌ی اول گفت «خانم به دوربین نگاه نکن.» به جمعیت سیاهی‌لشکر هم تذکر داد که به دوربین نگاه نکنند. «سعی کنید همه چیز طبیعی باشه.» بعد جعبه‌ها را دانه دانه از نیسان پیاده کردند. همه‌ی اهالی خانه آمده بودند. البته توی چهره‌ی کسی شادی نبود. اهالی به این مدل کمک‌ها عادت داشتند. هرچند فیلم را خیلی خوب بازی می‌کردند. توزیع‌کنندگان هم توی دنیای خودشان بودند و با موبایل‌ از فقر و بچه‌ها و کوره‌ها سلفی می‌گرفتند. کار فیلمبرداری یک ساعتی طول ‌کشید.

خواب می‌دیدم؟ فیلم بود یا صحنه‌ی یک رمان انتقادی- اجتماعی؟ هیچ کدام. همه چیز واقعی بود. یکی‌ از اهالی تعریف می‌کرد کسی یک وانت سیب‌زمینی و پیاز آورده بود و دوربین گوپرو به گردن داشت تا بتواند از صحنه‌ی سیب‌زمینی گرفتن مردم خوب فیلمبرداری کند. ماجرا این است که با این فیلم‌ و عکس‌ها موسسه‌های خیریه‌ی قلابی بهتر می‌توانند از مردم پول بگیرند.

 

علی، متین و شهید عراقی

آدم‌های کوره‌پزخانه‌ها خیلی شناخته‌شده نیستند. شاید معروف‌ترین‌شان، شهید عراقی باشد که صاحب یکی از کوره‌های محمودآباد خاوران بود و جزو تنها ارباب‌هایی که با کارگرها سر یک سفره غذا می‌خورد و گاهی شب‌ها هم همان‌جا می‌خوابید. شهید رجایی هم بود که توی کوره‌ها دستفروشی می‌کرد. اما امروز به لطف شبکه‌های اجتماعی کوره‌ها چهره‌های معروف دیگری دارند: علی اعتمادی و متین.

برای دیدن علی باید به کوره‌پزخانه‌ی شمس‌آباد می‌رفتیم. جایی گم در منطقه‌ی هجده تهران. وسط زندگی معمولی شهری. حوالی منطقه، گلدسته‌ی دودکش‌های بلند کوره‌های آجرپزی از دور معلوم‌اند. اولین بار که آن‌جا رفتم به شدت تحت تأثیر فضایش قرار گرفتم. باورم نمی‌شد هنوز جایی هست که این‌قدر عقب‌مانده باشد. بعدها فهمیدم بخشی از این خاک و خل به خاطر نوع کار است و اگر بهداشت و خدمات اجتماعی آن‌جا هم رعایت شود، کار کوره بیشتر یک شغل سخت به حساب می‌آید تا چیز دیگر.

علی را با کمک یکی از دوستان خیّر پیدا کردم. سر ظهر توی خانه بود. جلوی در خانه توی جاده خاکی سلام و علیک کردیم. عادت داشت وضعیت کوره‌ها را برای آدم‌های رهگذر توضیح بدهد: «کوره‌های شمس‌آباد بالای صد سال قدمت دارند و دودکشا که کارگرا بهشون می‌گند میل، از اول انقلاب خاموش شده‌ و آجرا رو جای دیگه‌ای می‌پزند. اسمش قمیره. شبیه کاروان‌سراهای قدیمیه. کوره‌ها با مشعل‌ گاز داغ می‌شند و سفال آجرها رو می‌پزند. البته که هزینه‌ی برق و گازشون بالاست. امسال هزینه‌ی آبم اضافه شده. سازمان آب می‌خواد آب‌ کوره‌‌خونه‌های بی‌مجوز رو قطع کنه یا براشون پول حسابی بِبُره. این‌طوری تعداد کوره‌های فعال بازم کمتر می‌شه. جمعیت کوره‌ها تو فصل سرد سال به هفتصد نفرم نمی‌رسه. اغلبم توی مرغداریا و گاوداریا مشغول‌اند. اما شیش ماه اول هر سال از تربت جام، تربت حیدریه، خراسان و کردستان کارگرا مهاجرت می‌کنند این‌جا. این وقت سال جمعیت بالای دو هزار نفرم می‌رسه. بعضی‌شون با خونواده می‌آند حتی. خونه‌هاشون ساختمونای قدیمی‌اند، امکاناتم ندارند. از چارصدتا کوره‌ی تهران فقط پنجاه‌تاشون این روزا فعال‌اند.»

علی اعتمادی نوجوانی پانزده ساله است. آن‌قدر شهرت پیدا کرده که حتی توی کلیپ انتخاباتی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری هم نقش داشت. علی چند سال پیش از طریق چند کلیپ و گفتن مشکلات منطقه پای بسیاری از خیرین را به منطقه باز کرد. حتی از استرالیا هم برای شمس‌آباد کمک آمد و شمس‌آباد را به پیشانی دریافت کمک‌ها تبدیل کرد. علی برخلاف گذشته هم درس می‌خواند و هم فوتبال بازی می‌کند.

با علی که حرف می‌زدیم برادرش از سر کوره آمد. او هم دل پری داشت. «خیلیا بیمه نیستند، قاچاقی کار می‌کنند. اگه مأمور بیمه بیاد، قایم‌شون می‌کنند. اگه اسم‌شون رو رد کنند، باید از این‌جا برند. هم بیکار می‌شند، هم بی‌سرپناه. جایی برا رفتن نداریم. نه خونه‌ای داریم، نه سقفی بالا سرمون، نه آینده و امیدی برا همه‌ی این تلاشایی که می‌کنیم.»

خواهر علی هم کار می‌کند. کار زن‌ها در کوره‌ها از ساعت سه‌ی شب شروع می‌شود و تا حدود ظهر ادامه دارد. یک بخشی از کار کوره تخصص آن‌هاست و این کار سخت نهایتاً روزی چهل هزار تومان حقوق دارد. صاحب کوره‌ها نه منصف هستند، نه ظالم. ارباب‌اند. آن‌ها هم دنبال سود خودشان می‌گردند. اتفاقاً ساکنان هم ارباب صدای‌شان می‌کنند. خیلی از افغانستانی‌هایی هم که بدون مجوز در ایران‌اند، در همین کوره‌ها کار می‌کنند. محل زندگی کارگرها یک اتاق سه در چهار است. این اتاق‌ها را به صورت رایگان در اختیارشان می‌گذارند. هرچند جدیداً ازشان پول برق می‌گیرند. این اتاقک‌ها غیر از کارگران، مشتری‌ آزاد هم دارد: پنج میلیون رهن و سیصد تومان اجاره. معمولاً هر کوره‌‌ی ده الی پانزده خانواده‌ای، یک دستشویی و حمام مشترک دارند. آب مصرفی کوره‌ها هم از چاه است و همراه خودش بیماری‌های پوستی و گوارشی می‌آورد. برادر علی می‌گوید در این چند ساله همه چیز گران شده، جز حقوق کوره‌ها. صاحب‌کوره‌ها هم راست می‌گویند، فروش ندارند.

می‌خواستیم متین را هم پیدا کنیم. کودک پنج ساله‌ای که هنوز معنای شهرت را نمی‌فهمد ولی این آخری‌ها سرگرمی‌هایش بیشتر شده است. در بحبوحه‌ی مسابقات جام‌ جهانی، عکاسی که به کوره‌ها آمده بود تا از حاشیه‌های جام جهانی در همچین جایی عکاسی کند، تصویر متین را که پیراهن بازیکن تیم ملی را پوشیده بود شکار کرد و متین خیلی زود سلبریتی شبکه‌های اجتماعی ‌شد. آن‌قدر که کاربران فضای مجازی از جهانبخش، بازیکن تیم ملی خواستند به دیدار او برود و این اتفاق هم ‌افتاد.

برای دیدن متین باید به کوره‌های محمودآباد خاوران می‌رفتیم. جایی که به قول خودشان شمس‌آباد در برابر آن بهشت است. محمودآباد منطقه‌ای خاکی است که با تهران امروز خیلی فاصله دارد. آن‌جا که بروید به راحتی خودتان را در تهران چهل پنجاه سال پیش مجسم می‌کنید. وقتی رسیدیم متین توی خاک و خل‌ها فوتبال بازی می‌کرد. بعد از ماجرای اخیر از خیریه‌های مختلف برای اعتبار پیدا کردن هر روز به آن‌ها سر می‌زنند. فقط هم به همین کوره، در حالی که در کوره‌های کناری‌ خبری نیست. تازه رسیده بودیم که یک گروه خیریه با دم و دستگاه و سیاهی لشکر از راه رسید. بی‌خیال متین را برداشتیم و بردیم جایی در نزدیکی کوره. گروه دربه‌در دنبال متین می‌گشتند تا از او فیلم و عکس بگیرند. متین اما بی‌توجه به آن‌ها کنار یک مرداب نشسته بود و برای خودش با سطل ماست بچه قورباغه می‌گرفت. از دور کل کوره پر شده بود از صدای «متین متین» ولی متین توی دنیای خودش بود.

 

تور سیاه کوره‌های تهران

کوره‌های آجرپزی یکی از آوانگاردترین تصاویر مربوط به فقر در حافظه‌ی تصویری جامعه‌ی‌ ایرانی‌اند. هر نویسنده یا عکاسی که بخواهد نابرابری‌های اجتماعی را زیبا به تصویر بکشد حتماً سراغ کوره‌پزخانه‌های اطراف تهران می‌رود. کوره‌هایی که هنوز فقر، آسیب‌های اجتماعی و بی‌عدالتی لابه‌لای میل‌‌ها و قمیرهای آن موج می‌زند و همزمان تصویر بکر و تازه‌ای‌ است. اما در واقعیت گزارش‌ از کوره‌ها سال‌هاست که کلیشه‌ شده و همه می‌دانند هر ساله تعداد زیادی کارگر ارزان‌قیمت برای پیروزی در نبرد زندگی راهی این کوره‌پزخانه‌ها می‌شوند؛ خشت می‌زنند تا زنده بمانند. نه بیمه‌ای، نه اضافه‌کاری و نه هیچ چیز دیگری. صدای مردم در کوره‌ها کوتاه است. این کوره‌ها دویست ‌سالی در تهران قدمت دارند و میل کوره‌ها یا همان سازه‌ی بلند آجری از همان قدیم توی چشم بوده تا جایی که در اوایل جنگ، هواپیماهای عراق چندباری به جای پالایشگاه، اشتباهی دودکش‌های کوره‌پزخانه‌ها را زدند. بیشترین کوره‌های آجردستی در گذشته در اطراف تهران بوده. ابتدا در میدان شوش، بعد جاده‌ی ری، هاشم‌آباد و حالا بیشتر در پاکدشت ورامین و شمس‌آباد و محمودآباد. در دهه‌ی سی کارگرانِ حدود چهارصد کوره‌ی‌ تهران یکی از بزرگ‌ترین تحصن‌های کارگری تهران را در همین کوره‌ها داشتند که تلفات زیادی هم داد. سال ۱۳۳۸ بود که سی هزار کارگر کوره‌پزخانه‌های تهران برای افزایش حقوق و رفاه اعتصاب کردند ولی دولت با زور کارگاه‌ها را اشغال کرد و پنجاه نفر از کارگران را هم کشت.

 

دنیای متفاوت کوره‌ها

هر سال فروش آجرها کمتر از سال قبل است و تعداد بیشتری کوره تعطیل می‌شوند ولی کوره‌ها خالی نمی‌شوند. بعضی‌ها که حال کار کردن ندارند فقط برای دریافت کمک خیرین خودشان را به این‌جا می‌رسانند، یک اتاق کرایه‌ای می‌گیرند و در مقابل هر رهگذری که رد می‌شود اظهار نیاز می‌کنند. این‌طوری است که گاهی وانتی توی کوره‌ها می‌چرخد تا ارزاق کمکی مردم را دوباره از اهالی بخرد و پولش را به آن‌ها بدهد. یا می‌شود خانه‌هایی پیدا کرد که چند کولر و یخچال گرفته‌اند. کسی معمولاً از این چیزها نمی‌نویسد تا کمک به خانواده‌های واقعاً نیازمند قطع نشود. ولی این موارد هم هست. کمک‌های مردمی هم به تنهایی نمی‌تواند ماجرا را حل کند، تازه اگر کمک‌ها درست توزیع شوند و به دست نیازمند واقعی برسند. از لحاظ قانونی هم شهرداری و وزارت کار می‌توانند فکری به حال زمین‌ها، تغییر کاربری و کارگران کنند. اما آن‌ها از همه بی‌خیال‌ترند. از طرفی مسئولان میراث فرهنگی و شهرداری می‌توانند برای نگهداری میل‌های آجری که سبک تاریخی دارند اقدام کنند و تعدادی از کوره‌های متروکه را به یک محوطه‌ی پارک علمی-فرهنگی و موزه‌ی آجر تبدیل کنند. حتی محیط کوره‌ها جایی مناسب برای آفرودبازها و عاشقان این مدل ماشین‌ها و بالا و پایین رفتن از تپه‌های خاکی است. این کوره‌های متروک، روزگاری جنب و جوش و فعالیت شبانه‌روزی داشتند و حدود صد هزار کارگر فصلی را جذب می‌کردند. هرچند یک ضرب‌المثل توی کوره‌ها ‌هست که می‌گوید تا به حال حتی یک کارگر هم نداشتیم که از کار کوره‌ها بازنشسته شده باشد.

 انتشار: فارس

چهارشنبه 07 شهريور 1397، ساعت انتشار 00:02 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بژی ایران، بژی کردستان

روایت میدانی از روستای «دَری» در کردستان که یازده سرباز وطن در آن پرپر شدند

بژی ایران، بژی کردستان

 

روستا با صدایی توفنده شروع کرد به لرزیدن. مثل صحنه‌ی یک ارکسترسمفونی سهمگین، همه چیز داشت. از صدای ریز و بم و گروه کُر گرفته تا تماشاچی. کوه‌ها هم در نقش دستگاه صوت، صداها را توی کوه می‌چرخاندند. شب بود و روستایی‌ها از خواب پریده، روی ایوان‌ها ایستاده بودند و به چشم‌هاشان سرمه‌ی ترس می‌کشیدند. اولش صدا بود فقط، بعد نور. تقریباً همه حدس می‌زدند که چه شده. از پارسال که پایگاه نظامی قدیمی دوباره راه‌ افتاد، حزبی‌ها به میدان اصلی روستا آمدند و تهدید کردند اگر کسی با سپاهی‌ها همکاری کند، خانه‌اش را به آتش‌ می‌کشند. و حالا صدای تیر و ترکش از بالای روستا یعنی همان پایگاه می‌آمد. بعید بود به خود روستا حمله کنند؛ بین کردها بدنامی داشت. هرچند اکثر نیروهای پایگاه هم کُرد بودند ولی بهانه این بود که زیر نام سپاه‌اند. حجم صدا و نور و درگیری آن‌قدر زیاد بود که کسی جرئت نکرد از خانه خارج شود. مردم از نیمه‌شب تا اذان صبح که شدت درگیری کم شد، منتظر ماندند. چند جوان از اهالی روستا هم توی پایگاه بودند و خانواده‌شان در هول و ولا. بعد از اذان مردها به سمت پایگاه حرکت کردند تا اگر می‌شود کمکی برسانند ولی نظامی‌ها که مجروح هم شده بودند از ورود اهالی به خاطر خطرات احتمالی جلوگیری کردند. تعدادی از تروریست‌ها کشته شدند و بعضی‌شان هم فرار کردند. نیروهای کمکی که رسیدند کار تمام شده بود. تروریست‌ها غافلگیرانه و ناجوانمردانه در نیمه‌شب به پایگاه خمپاره زده بودند. یکی از خمپاره‌ها به زاغه‌ی مهمات خورده بود. نیروها را هم با قناسه زده بودند. از قبل برنامه‌ریزی داشتند و اکثرشان هم از کردهای غیرایرانی بودند؛ از سوریه و ترکیه.

***

بیست روزی از حادثه‌ی تلخ تروریستی مریوان می‌گذشت که فرصتی شد در سفری دو روزه مریوان و آن پایگاه و روستایی را که پژاک در آن عملیات کرده از نزدیک ببینم. ساعت پنج و نیم صبح میدان آزادی سنندج قرار گذاشته بودم. دیر رسیدم. ساعت پنج و نیم تازه اتوبوس رسیده بود به پیچ کوهستانی نزدیک سنندج. در خواب و بیداری و تاریک‌روشن صبح، پیچ به نظرم نمادی از پیچیدگی و زیبایی کردستان آمد. ساعت شش و نیم صبح به میدان آزادی رسیدم و از آن‌جا با گروهی رسانه‌ای راهی مریوان شدم. جاده‌ یک‌بانده و کوهستانی بود و پر از کامیون‌ و تریلرهای حمل سوخت از عراق. دو ساعتی طول کشید تا به سه‌راهی (بکره) رسیدیم و از آن‌جا یک مینی‌بوس بنز قدیمی و محلی روستا را سوار شدیم. پیشنهاد دوستان گروه رسانه‌ای بود. بیشتر برای این‌که به عنوان غیربومی توی چشم نباشیم. نشانی از امنیتی بودن منطقه؛ چیزی که کمی جلوتر بیشتر درک کردم.

 

***

نیم ساعت که گذشت به تابلوی خوش‌‌آمد روستای «دَری» رسیدیم. یعنی همان جایی که ۱۱ نفر شهید داد و ۸ نفر جوان کرد در آن مجروح شدند؛ جایی در ۴۰ کیلومتری مریوان. پایگاه سپاه بالای روستا ساخته شده و یک سال و نیم است که راه افتاده و عملاً منطقه را برای گروهک‌ها ناامن کرده است. روستا حدود ۲۱۵ خانوار دارد؛ می‌شود۹۵۰ نفر جمعیت. اکثراً هم پیرو اعتقادات شیخ عثمان سراج‌الدینی هستند که اتفاقاً با اعتقادات گروه‌های تروریستی مثل کومله و پژاک در تضاد است.

اولین گروه غیرنظامی بودیم که به منطقه می‌رفتیم. نمی‌دانم چرا کسی قبلاً آن‌جا نرفته است. شاید دلیلش امنیتی بودن منطقه باشد. آنتن گوشی‌ها که رفت، فضا را برای ما سینمایی‌تر کرد. هرچند بعدش فهمیدیم قطعی موبایل ربطی به ماجرای اخیر ندارد. از جاده‌ی اصلی کمی دور شدیم. گرما هم بیشتر شده بود. سر پیچ روستا دو نیروی سپاه را دیدیم که نگهبانی می‌دادند. البته سرباز نبودند. حضورمان کمی برای‌شان عجیب بود. تا سلام و علیک کنیم از بی‌سیم صدا آمد که «اون‌جا چه خبره؟ اینا کی‌اند؟» دور و اطراف را نگاه کردم و نفهمیدم از کجا ما را می‌پایند. از گرما خسته و کلافه بودند ولی با تجهیزات کامل جاده و کوه مقابل را زیر نظر داشتند. گفتند وارد روستا که می‌شوید مراقب کردهای سوری و ترک باشید، دور و بر مسجد پُرند. شاخ‌مان در آمد. البته راهنمای گروه گفت همچین خبری نیست. با مینی‌بوس بنز قرمزرنگ وارد میدان اصلی روستای دری شدیم. وسط میدان اصلی روستا منتظر کردهای اجنبی بودیم ولی به جز چند شعار نژادپرستانه اثری ازشان نبود. چند پیرمرد و بچه دور میدان نشسته بودند. از حضور این همه آدم شهری تعجب کرده بودند. می‌شد از چشم‌های‌شان این را خواند. هرچند مهربانی و لبخند روستایی هم روی صورت‌شان بود. 

از مینی‌بوس پیاده شدیم و رفتیم سراغ همان پیرمردها. گفتیم خبرنگاریم و می‌خواهیم درباره‌ی مشکلات‌تان گزارش تهیه کنیم. با مهربانی گفتند صبر کنید دهیار بیاید از او سوال کنید. خیلی طول نکشید که یخ‌شان آب شد. پیرمردها و پیرزن‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و به زبان کردی از هر دری حرف می‌زدند. طرح هادی به این روستای مرزی رسیده بود. آب و برق و گاز و تلفن خانگی و حتی اینترنت پرسرعت هم داشتند. به قول خودشان از ریز به ریز اتفاقات روز جهان باخبر بودند. آنتن موبایل و مدرسهی روستا بزرگترین مشکل‌شان بود. البته اگر حضور گروهک‌های تروریستی را سوا کنیم. حتی کوچه‌های روستا هم سنگفرش بود. از شیک‌ترین روستاهایی بود که تا حالا دیده‌ام.

 

***

مردم روستا با قاطعیت می‌گفتند گروهک‌ها جایی در روستا ندارند. خودشان هم می‌دانستند دلیل حضورمان فقط بررسی مشکلات نیست. البته پژاک کنار مسجد روستا بود و نبود. کمی در روستا چرخیدیم. از شعار «بژی کومله» و شعارهای دیگر فهمیدیم ردّشان در روستا هست؛ هرچند کم. اهالی می‌گفتند از پارسال که سپاه تصمیم گرفت پاسگاه قدیمی روی تپه را بازسازی و عملیاتی کند، پژاک به روستا آمده و گفته هر کسی که به سپاه کمک کند خانه‌اش را آتش می‌زنیم. مردم روستا بیرون‌شان کردند. مردم عموماً کاری با آن‌ها ندارند ولی گروهک‌ها ول‌کن نیستند و به خاطر ضعف فرهنگی و پان‌کردیسم، بین تعداد کمی از مردم نفوذ کردند. گاهی برای گرفتن آذوقه یا توجیه مردم به آن‌جا و روستاهای اطراف سر می‌زنند. طبیعت خاص منطقه که جنگل‌های بلوط و کوهستان باشد هم به حضورشان در منطقه کمک کرده؛ هرچند با سختی. ولی هر جور هست با وعده و دروغ و گاهی هم با زور کارشان را پیش می‌برند.

پسر یکی از پیرمردهایِ دور میدان از مجروحان حادثه‌ی اخیر بود. با قناسه شانه‌ی پسر را زده بودند. اسمش فایق رسایی بود. می‌گفت بعد از اتفاق تا از اذان صبر کرده‌اند، بعدش با مردان روستا به سمت پایگاه رفتند ولی نیروها اجازه ندادند قاطی ماجرا شوند. آتشی را که از آتش پایگاه به جان پیرمرد افتاده بود، در حرف‌هایش می‌شد حس کرد. هرچند خیلی خوشحال بود که پسرش جان سالم به در برده ولی از این اتفاق ناراحت بود. نه فقط او، همه سعی می‌کردند جلوی ما ناراحتی‌شان را ابراز کنند. یکی از بچه‌ها ازشان خواست با دوربین مصاحبه کنند ولی کسی راضی به این کار نشد. حوصله‌ی گروهک‌ها را نداشتند. به‌هرحال ممکن بود همین امشب با یکی‌شان چشم تو چشم شوند. می‌گفتند فقط دهیار می‌تواند به مصاحبه راضی‌شان کند ولی تا وقتی که ما توی روستا بودیم از دهیار هم خبری نبود.

مردم می‌گفتند تروریست‌ها گاهی یک شب در میان می‌آیند و گاهی شش ماه یک بار. برنامه‌شان مشخص نیست. معمولاً هم غیرایرانی‌اند. اعضای ایرانی گروهک‌ها در کشورهای دیگر فعال‌اند و خب معلوم است که دلایل امنیتی دارد. حرف‌شان هم به مردم این است که با دستگاه‌های اطلاعاتی و نظامی ایران همکاری نکنید.

اتفاق اخیر به جز شهید و مجروح، برای مردم روستا مصائب دیگری هم داشته. همان شب حزبی‌ها بعضی از چراگاه‌های طبیعی و زمین‌های کشاورزی را به آتش کشیده بودند. بعضی مردم محلی می‌ترسیدند بروند چراگاه. در حالی‌که زندگی‌شان وابسته به همین دام و چرا بود.

دو ساعتی آن‌جا بودیم. هوا حسابی تب‌دار بود. وسط حرف زدن‌ و چرخیدن‌های‌مان پیرزنی کرد یک پارچ بزرگ دوغ محلی آورد. توی دوغ نعنا هم ریخته بود. جگرمان حال آمد. پیرزن سر حرفش که باز شد ‌گفت خیلی از شهدای پایگاه برای بردن آب یا مایحتاج سری به داخل آبادی می‌زدند و با جوان‌های همین روستا دوست بودند.

دوباره سوار مینی‌بوس قرمز شدیم و راه افتادیم. بعد از روستا دوباره همان جایی که دو نیروی سپاه ایستاده بودند، ترمز کردیم. پایگاه همان بالا بود. با جاده‌ای خاکی و سربالایی تندی که جز تویوتا چیزی نمی‌توانست از آن بکشد بالا. ماشین را پارک کردیم تا بقیه‌ی راه را پیاده برویم که فرمانده‌ی پایگاه به همان دو نیرو خبر داد نگذارند جلو برویم. گفتند با وجود این‌که هماهنگی شده ولی به خاطر بند یکم نمی‌توانیم از پایگاه دیدن کنیم. از همان جا بالای کوه را نگاه کردیم. هیچ کاری از دست‌مان بر نمی‌آمد. گاهی قوانین نظامی را نمی‌توان تکان داد. تویوتایی جاده را گرفته بود و دود پشت سرش قیقاج می‌رفت.

بعد از روستا به مریوان رفتیم. می‌خواستیم چندتایی از خانواده‌ی شهدا‌ را هم ببینیم. مریوان شهری جادویی است. خانه‌ها دور دریاچه زیبای زریبار ساخته شدند و از وسط شهر می‌توان دریاچه را دید. معماری‌اش تقریباً شبیه ماسوله و پاو‌ه‌ است. از کوچه‌های تنگ و سربالایی‌ها گذشتیم و به خانه‌ای کوچک رسیدیم که شهید شادمان مرادی بعد از مدت‌ها خریده بود تا همراه همسر و دختر یازده ماهه‌اش «آیسا» در آن زندگی کند ولی اجل مهلتش نداد. شهید شادمان دهه‌هفتادی بود. توی خانه به رسم این دیدارها گذشت. از خوبی‌هایی شهید گفتند تا به وصیت عجیبش رسیدیم. شادمان وصیت کرده بود از حقوقش شصت درصد به دخترش برسد، بیست درصد به همسرش، ده درصد به فقرا و ده درصد هم به مسجد روستا. کسی از این ماجرا خبر نداشت.

آخرین نفری که با شهید شادمان صحبت کرده بود برادرش بود. او هم نظامی بود و در نقطه‌ی دیگری از منطقه خدمت می‌کرد. می‌گفت برادرش آن شب خبر داده که اوضاع منطقه خوب نیست و او هم دلداری‌اش داده ولی ساعت شش صبح بعد از چند ساعت بی‌خبری و خاموش شدن گوشی، خبر شهادت برادرش را می‌‌‌‌‌‌شنود. مادر شهید هم با جدیت گفت انتقام فرزندش را می‌خواهد.

بعد از این خانه، دوباره کوچه پس‌کوچه‌های تنگ را بالا رفتیم تا به خانه‌ی شهید عبدالرحمن خالدی رسیدیم؛ یکی دیگر از شهدای آن شب. در اتاق پذیرایی خانه نشسته بودیم که مادر شهید با لباس محلی و تسبیح به دست داخل شد. زن آرام و قرار نداشت. آن‌قدر گریه کرده بود که صدایش خش برداشته بود. با همان صدا و اشک تازه می‌گفت مهمانان عبدالرحمن خوش آمدید، شما به خاطر پسرم آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم.

مادر مویه می‌کرد. انگار چار‌ِه‌ی دیگری برایش نمانده باشد. با صدای بلند می‌گفت پسرم جوان بود، نمی‌توانم نبودش را تحمل کنم. پدر شهید عبدالرحمن مرد میانسالی بود که با صدای بم مردانه‌اش از داغ پسرش نالان بود. پدر می‌خواست که مسئولان انتقام پسرش را از دشمنان بگیرند و برای این‌ کار حاضر بود که با پای برهنه کوه به کوه برود و تا آخرین قطره‌ی خونش بجنگد.

محراب عبدی، قانع کرم ویسه، فرزاد رحیمی، ابراهیم حضرتی، عبدالرحمن خالدی، ایرج رحیمی‌نیا، آرام فیضی،  شادمان مرادی،  برهان معین‌پور، طالب محمودی و  پاسدار وظیفه آرش رضایی، یازده عزیزی بودند که در حمله‌ی تروریستی به پایگاه نظامی در نزدیکی روستای دَری شهرستان مریوان به شهادت رسیدند. شرایط طوری نبود که به خانه‌ی تک تک‌شان سر بزنیم. این حادثه و شهدایش به شکل عجیبی دیده نشدند. پدر شهید مرادی می‌گفت خیلی ناراحتم که پسرم را این‌قدر مظلومانه و غریب شهید کردند. می‌گفت کاش لااقل مرد بودند و رودررو با پسرم می‌جنگیدند، نه این‌که مثل دزدها شبانه و وقت خواب بیایند.

 

*بژي: زنده باد

 

شنبه 20 مرداد 1397، ساعت انتشار 05:36 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

سفر زیارتی زوربای ایرانی به دمشق

حامد هادیان خبرنگاری است که در دهه اول محرم از طریق لبنان و به صورت غیرقانونی خود را به سوریه رسانده است. بخش‌هایی از این سفر پرهیجان را در ادامه می‌خوانید:

مجله مهر - حامد هادیان: پرزیدنت روی ایوان کاخ ریاست جمهوری معروف به «کاخ مردم» قدم می‌زد. خبرنگار با احتیاط و با اشاره مسئول تشریفات نزدیک شد. زیر نگاه محافظین سلام کرد و میکروفن را جلو گرفت. بشار اسد رو به دوربین، بعد از سلام و مقدمه‌ای کوتاه گفت تروریست‌های ایرانی ۴۸ ساعت فرصت دارند خاک جمهوری عربی سوریه را ترک کنند. آنها می‌توانند حرم را هم با خودشان ببرند. جمعیت پایین کاخ دست ‌زدند. چشمم را به سختی باز کردم. خواب بد دیده بودم. تلویزیون خاموش بود. به غیر از کورسوی نور حمام و زوزه سگ‌های بیروتی چیزی نبود. پلک‌هایم را بستم. و به فردا شب فکر کردم که به سوریه می‌رفتم.

***

عروس، سوار بر قاطر سفید می‌رفت. خرامان... خرامان... لباسی هفت رنگ به تن داشت. جوانی که یحتمل داماد بود چند قدم جلوتر طناب قاطر را می‌کشید. نوجوانی طبل می‌زد - دیگری نقاره می‌زد... و مردمی که دنبال کاروان کِل می‌کشیدند. در کنار جاده‌ای کوهستانی با پس زمینه‌ای از جنگلی سیاه. انگار می‌خواستند به چشم بیایند. نیمی از جاده را گرفته بودند. به سختی از کنارشان گذشتیم. عروس‌کشان بود...گیج شده بودم. عروسی- آن هم شب عاشورا ! هنوز چندکیلومتر تا مرز سوریه داشتیم. عباس گفت اینجا همین است... فتنه‌... احتمالا گروهی از کینه شیعه‌ها امشب را عروسی گرفته‌اند و در این جاده که زوار به سوریه می‌روند جولان می‌دهند. انگار خواب دیده باشم.

بقیه مسیر را عباس روضه خواند. از مصائب حضرت زینب(س) در شام. از شمرها و حرمله‌های امروزی که به زنان و دختران سوری رحم نکردند. صدای گریه بلند بود. خواند، خواند و آخرش گفت برای رد شدن دوستم دعا کنید. به غیر از ما بقیه مسافران دختران و زنان لبنانی بودند. برای زیارت آخر هفته به سوریه می‌رفتند. سه اتوبوس زائر بودیم. سه نیمه‌شب، بعد از گذشتن از جاده‌ای کوهستانی به مرز زمینی لبنان و سوریه رسیدیم. نزدیک‌ترین جا به پایتخت جنگ جهان.  

***

می‌خواستم سوریه جدید را ببینم. یک وسوسه شخصی روزنامه‌نگارانه. اما انگار یکی از بدترین راه‌های ممکن را انتخاب کردم. راه زمینی آن هم از لبنان. آسان‌ترین راه پرواز مستقیم از تهران به سوریه بود. ۲ ساعته توی فرودگاه دمشق می‌نشستم. پروازی که به غیر از مدافعان‌حرم، برای از ما بهتران بود. وضعیت عبور مرور از مرز برای ایرانی‌ها مشخص نبود هرکس چیزی می‌گفت به امید چند دوست لبنانی و ایرانی تا لبنان آمدم ابوساجد، عباس و ... از جایی هم انتظار کمک برای سفر نداشتم یا به قولی«آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت.»

***

بعد از ورود به لبنان یک سره به سفارت رفتم. محرم بود و سفارت هیئت داشت. بعد از مراسم از یک مسئول پرس‌وجو کردم. گفتند سوریه مرز را برای ایرانیان بسته و سفارت برای خروج اتباع ایرانی نمی‌تواند کاری کند. حرفش عجیب نبود. سفارت‌ها حوصله دردسر ندارند. تجربه عبور غیررسمی از مرز عراق را داشتم. جواب‌ را که به ابوساجد دادم، باورش نشد. گفت سفارت سوریه را امتحان کنیم. فردا به سفارت سوریه در لبنان رفتیم. به این امید که آنها مجوز بدهند. اما گفتند طرف ایرانی جلوی ورود اتباعش را گرفته و ما کاره‌ای نیستیم. در راه برگشت با یک راننده تاکسی لبنانی گپ زدیم. چنین حرفی برای او هم عجیب بود. آخرش نفهمیدیم کدام سفارت سنگ قلاب‌مان کرد. همان روز آمار چند ایرانی را داشتم که با مجوز سفارت از مرز رد شده بودند. هر کسی کار خودش را می‌کند. به ابوساجد انگار برخورده باشد. آسمان را نشان داد و با همان لهجه عربی گفت: «انشالله سیده زینب(س)». برای فردا شب قرار گذاشتیم.

***

شبانه راه افتادیم. بعد از تایید مدارک خروج در اداره گذرنامه لبنان نیم‌ساعتی در نقطه صفر مرزی رفتیم تا به ورودی مرز سوریه رسیدیم. توی ساختمان گذرنامه کمی با باجه‌دار چانه زدیم. شاید پاسپورتم را مهر بزند. اما بی‌حوصله ‌گفت ورود ایرانی مجاز نیست.  مسئول بخش پاسپورت‌ها از همه بداخلاق‌تر بود. دود سیگارش را پرواز می‌داد و بین باجه‌ها راه می‌رفت. او را هم امتحان کردیم. حاضر نبود حتی چشم در چشم شویم. پاسپورت همه مُهر خورد و من ماندم. از ساختمان سفید رنگ و سنگی خارج شدم. دوست داشتم مثل شکست‌خورده‌ها سیگار بکشم. صورتم سرد و آویزان بود. ابوساجد اما دستم را گرفت و گفت سوار شو. با اتوبوس به ورودی مرز رسیدیم. دیگر تصوری نداشتم.

***

در ورودی مرز پرزیدنت لبخند زد. همه‌جا لبخند می‌زد. روی دیوارهای بتونی. توی برجک نگهبانی. در باجه تایید پاسپورت. حتی در دستشویی بین راهی. پوسترهایی بزرگ از خودش، پدرش و برادرش. چیزی شبیه خواب شب قبل. بشار اسد صورت با نمک و مهربانی دارد. رییس جمهور و یک چشم‌پزشک قهار سوری. به شوخی وسط ذکرهایی که می‎گفتم تا از مرز بگذرم. چندتایی«یا بشار» هم گفتم. شاید همان‌ها باعث عبورم شود. ولی بهرحال بشار اسد و حتی سوریه برای ما ارزش جان دادن ندارد، دارد؟ وارد خاک سوریه که شدم همین سوالِ تیز توی سرم چرخید. جواب‌های آماده‌ای توی جیب داشتم ولی... روزهای حضورم در لبنان مصادف بود با تشییع شهید محسن حججی در تهران. حتی لبنانی‌ها هم تحت تاثیرش بودند. هر جا که می‌نشستی درباره او حرف می‌زدند. حججی این سوال را پررنگ‌تر می‌کرد. دوباره به خوابم فکر کردم اگر روزی نظر بشار برگردد؟ ارزشش را دارد؟

مامور خواب‌آلوده با چراغ قوه کوچکش مهرهای پاسپورت را چک می‌کرد. راننده چراغ داخل اتوبوس را خاموش کرد. ابوساجد با خنده جلو رفت و قاطی پاسپورت‌ها چیزی گذاشت. مامور پول را که دید، داد و بیداد کرد. از دور صدایش می‌آمد و حرکت تند دست‌هایش. خودم را جمع کردم. دندان‌هایم را به هم ‌می‌سابیدم. صدای اطراف کم شد و گفتگوهای درونی با صدای بلند بیشتر.. احتمالا با عتاب مامور از اتوبوس پیاده‌ می‌شدم. بازخواستم می‌کردند. اگر دستگیرم می‌کردند، جواب قانع کننده‌ای نداشتم... مامور اما سوار اتوبوس نشد، اشاره کرد رد شویم. عباس نگاهم کرد- گوشه لبش بالا رفت، ایستاد و بغلم زد. شانس آورده بودم. گلبول‌هایی قرمز خون، قند همراه خودشان می‌بردند. از مرز گذشته بودیم. چند نفری ته اتوبوس صلوات فرستادند. دلم می‌خواست مثل زوربای یونانی بایستم و برقصم. عباس می‌گفت اینجا همه چیز رشوه است... و حالا تعجب کرده بودم. چقدر راحت از مرز یک کشور گذشتم... از میزان خوشحالی‌ درونی در شب عاشورا خجالت کشیدم. آن هم بعد از دیدن آن کاروان عروسی. دست خودم نبود. همراه با روضه لبخند می‌زدم. زن‌ مهربان و مسنی که صندلی عقب نشسته بود نگاهم کرد و با زبان عربی گفت: «حضرت زینب(س) خواستت».

موقع برگشتن از سوریه هم همین بود. با این که دوست داشتم روزهای بیشتری را در سوریه بگذرانم ولی با آن مدل آمدن راهی دیگری جز برگشت نداشتم... . با سلام و صلوات و زیرنگاه‌های  بشاراسد به مرز برگشتیم. این بار بیشتر منتظر ماندیم. ولی به راحتی اتوبوس رد شد و مامور کنترل پاسپورت‌ دوباره رشوه گرفت. از در جلو اتوبوس وارد و از در وسط خارج شد. به همین سادگی. آن هم فقط با ۲ دلار.

به عباس گفتم انتظار داشتم حداقل ۱۰۰ دلار بیارزم. یعنی با ۱۰ هزار تومان وارد و خارج شدم. با خنده گفت همین قدر می‌ارزی!

کسی از من نپرسید داعشی هستی، توریستی یا جاسوس. حساب کردیم با یک میلیون دلار در سوریه چه کارها که نمی‌شود کرد و احتمالا تا امروز هم کرده‌اند تا حکومت بشار اسد ساقط شود. هرچند ایران، حزب‌الله و فاطمیون مانع شده‌اند.

***

بعد زیارت با ابوساجد همراه شدم تا قلیان بکشد. عرب‌ها قلیان‌شان همیشه به راه است. نشانی گرفتیم. حمام را نشان‌مان دادند. چند پله زیرزمین بود و دویست متری با حرم فاصله داشت. از همان پله اول بخار آب توی صورتم زد. قمه‌زن‌ها دانه دانه پشت سر ما می‌آمدند تا سرشان را بشورند. اکثرا عراقی بودند. توی سالن حمام در جایی مثل پذیرایی نشستیم. تخت گذاشته بودند. دیوارهای حمام با کاشیکاری‌هایی از تصویر حرم تزیین شده بود. سرم را به سمت جمعیت برگرداندم. همه با هم حرف می‌زدند. آن وسط وقتی یک پیرمرد سوری فهمید ایرانیم، خوشحال جلو آمد. موبایلش را جلو آورد. خواست عکس‌هایش را نشانم دهد. چهره دلنشینی نداشت. اولین عکس‌ها مربوط به ‌دو کودک در یک باغ بود. چیزی گفت که نفهمیدم. از اهالی فوعه بود. بعد فیلم‌هایی از خودش در حال جنگیدن. می‌گفت ماه‌ها چیزی برای خوردن نداشتند و بی‌دلیل همراه زن و فرزندانشان محاصره شده بودند. چشم چپش مجروح بود و آن را در ایران عمل کرده بود. عکس‌های ایرانش را نشانم داد مرقد امام، حرم امام رضا(ع) و ... خسته شده بودم. دوباره به عکس بچه‌ها رسید. برای این که چیزی گفته باشم با بی‌حوصلگی پرسیدم بچه‌ها کجا هستند؟ با همان خنده گفت شهید شدند. صدای پیرمرد را نشنیدم. هوای حمام سنگین‌تر شده بود. انگار رفته باشم زیر دوش داغ. خجالت کشیدم که به حرف‌هایش با دقت گوش نکردم. به بهار دخترم فکر کردم. پیرمرد از اهالی شهرک فوعه بود که به همراه اهالی کفریا دو سه سالی در محاصره تروریست‌ها بودند. سال پیش تروریست‌ها چند باری با شرایط سخت اجازه دادند گروهی از مردم عادی از شهر خارج شوند. یکی از همین بارها که خانواده پیرمرد سوار یکی از اتوبوس‌ها بود. در وقت استراحت بین راهی یک ماشین به میانشان آمد و در ظاهر بین‌شان خوراک و آذوقه پخش کرد. کودکان هم به عشق بسته‌های چیپس و شکلات جلو آمدند. اما کمی که گذشت راننده خودش را منفجر می‌کند. ۶۸ کودک و نوجوان بی‌گناه به یک باره شهید می‌شوند. دو فرزند پیرمرد هم دور ماشین بودند. به دودها و بخار آب که در حمام پرواز می‌کرد نگاه می‌کردم. بغض کردم. با چه چیز این پیرمرد می‌توانستم همدردی کنم. دوباره فکر کردم ارزشش را داشت.

***

اذان صبح از مناره مسجد اهل سنت می‌آمد که به زینبیه رسیدیم. تصوری درباره حرم نداشتم. عکس‌ها پازل تصویری ناقصی برایم ساخته بودند. از دالان یک بازارچه قدیمی گذشتیم. هنوز گنبد به چشم‌مان نمی‌آمد. از بی‌خوابی شب، انگار زیرآب راه می‌رفتم. صداها و تصاویر به هم می‌ریخت. نزدیک حرم دورمان شلوغ‌تر شد. بالاخره گنبد را دیدم. یک گنبد زرد طلایی. خشک شدم. نگاهش کردم. خسته بودم و دل فشرده. ولی گریه نداشتم. زیرآب جلو رفتم. از در اصلی وارد شدیم. صحن اول را گذراندم. حرم خالی بود. به تقلید از بقیه وضو گرفتم. نماز صبح را داخل ضریح خواندم. مبهوت بودم و به حال کسانی که همانجا در آغوش ضریح خوابیده بودند حسرت خوردم. ضریح شبیه خودش بود. فکر کردم مثل امامزاده صالح تجریش است نه شبیه امامزاده سیدجلال‌الدین اشرف آستانه خودمان. اما نه. هیچ کدام. خیلی کوچک و خیلی بزرگ. زود به صحن برگشتم. انگار بترسم بقیه را گم کنم. عباس مقتل‌خوانی را شروع کرده بود و من زیرآب فقط گنبد را نگاه می‌کردم. چشمم خشک بود. نگهبانان درهای حرم را بستند. صبح عاشورا، دسته‌های قمه‌زنی خودشان را به پشت در رسانده بودند و قمه می‌زدند. عباس از جمعیت زن‌ها اشک می‌گرفت ولی از من دریغ... داخل صحن تک و توک مردانی بودند که به نظر محافظین فیزیکی حرم می‌آمدند. با قیافه‌هایی سخت و محکم. تفنگ و لباس‌های نظامی به تن داشتند. با آنها دور زنان نشستیم. عباس مقتل را از حفظ می‌خواند. ناله می‌کرد. دستانش را در آسمان تکان می‌داد. زنان ضجه می‌زدند و من... آخرهای روضه سرم را بالا آوردم و دور و برم را خوب نگاه کردم. محافظین خشن و جدی حرم، تفنگ در آغوش مثل نوزادان گریه می‌کردند... برای راضی کردن دل خودم شعر بیدل را تکرار کردم: «در بیابان تحیر نم زچشم ما مخواه/ بی‌نیاز از اشک می‌دان دیده تصویر را.» یک گریه سیر طلب ما حضرت زینب(س)...

 

شنبه 29 مهر 1396، ساعت انتشار 21:20 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

یک پیتزا یک پیتزا نیست

درباره: پیتزا

پسر جوانی در شهر تومسک روسیه، مراسم عروسی ویژه‌ای برای خودش گرفت. او یک پیتزا مخلوط پر ملاط را به عنوان همسر آینده خود برگزید، وی در حالی که در پوست خود نمی‌گنجید، گفت:«من فکر می‌کنم عشق بین دو نفر غیرقابل کنترل و بسیار پیچیده است. من این پیتزا مخلوط را دوست دارم. او بسیار وفادار است و هرگز خیانت نمی‌کند.»

هیچکس نمی‌تواند عشق افلاطونی آدم‌ها و پیتزاها را در قرن بیستم تکذیب کند. آنقدر که اگر کسی مثل این جوان به سرش زد و با یک پیتزا ازدواج کرد، زیاد تعجب نکنیم. اما همین غذای جذاب یکی از ساده‌ و پیش‌ پاافتاده ترین غذاهای دنیاست. در بدترین حالت اگر شما روی یک چانه خمیر نان سنگک را از مخلفات پر کنید و بعد بگذارید توی فر- پیتزا بعد از یک ربع آماده است. نهایت مشکلش وَرز دادن خمیر و آرد و مخمر است و بس.

اگر مرحوم چارلی چاپلین زنده بود حتما فیلم دیگری مانند«عصرجدید»می‌ساخت که در آن آدم‌ها پیتزایی می‌خوردند که در آن پیچ و مهره و کیت الکترونیکی کار شده بود ولی مردم با علاقه همان‌ها را می‌خوردند. غذا پدیده‌ای است پیچیده و نمادین و از این رو در ایران یک پیتزا فقط یک پیتزا نیست. پیتزا نشانه‌ای فرهنگی است- نشانِ عبور تاریخی سنت به مدرنیته، جنگی که هر روز در جایی خودش را نشان می‌دهد. نشانه جماعتی که به جای غذاهای طولانی‌پخت، فست‌خور شده‌اند و خیلی از سنت‌های گذشته را به مرور فراموش کرده‌اند، پیتزا استعاره از یک نسل هم هست که حالا با ورود به دنیای دیجیتال- خوراک جدیدِ راحت‌الحلقومی را انتخاب کرده‌اند تا همزمان با جواب دادن به مسنجرها گازی عمیق به غذای‌ دلخواه‌شان بزنند، پیتزا سبک زندگی هم هست. آن چنان که در دهه هفتاد شمسی بالای بعضی از منابر نهی می‌شد. سبک زندگی کسانی که در زندگی عجله دارند. احتمالا اگر در دوران مشروطه چنین چیزی وارد ایران می‌شد مشروطه‌خواهان وقتی در کافه لوقانته با شور درباره کلمه قانون و سلطنت بحث می‌کردند به جای قهوه، گاز بزرگی به آن می‌زدند.

از دهه چهل شمسی که پیتزا آرام آرام از خیابان نوفل‌شاتو و پیتزا داوود راه خودش را به شکم آدم‌ها باز کرد تا امروز- پیتزا هنوز یک غذای غیرطبیعی است. کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که طعمش را دوست نداشته باشد حتی اگر آن را برای رعایت سلامتی نخورد. هنوز نشانه مدرنیته است و سنتی‌ها آن را نمی‌پسندند و جوان‌تر‌ها بالعکس. پیتزا شاید جزو معدود غذاهایی باشد که خانگی‌اش برتر از بیرون پزش نیست و هر قدر مادران خانه‌دار کنار فِر بایستند و تلاش کنند نمی‌توانند یک نمونه خیلی مطبوعش را بسازند. جدای از طعم- پیتزاخوران معمولا فضای پیتزا فروشی را هم جزو اقلام غذا می‌دانند. جایی پر زرق و برق و ملون که غذا را سفارش می‌دهی و یک ربع بعد طعم دلخواهت آماده است.

پیتزا یک دستور طبخ جهانی دارد و از شهر ناپل ایتالیا آمده است، برخی تاریخ‌نویسان معتقدند که نانش را ناپلی‌ها از پارس‌ها در جنگ‌های باستانی‌ گرفته‌اند و این مدل نان هیچ سابقه‌ای در اروپا ندارد. ولی تولد پیتزا به تاریخچه رسمی‌اش به 300 سال قبل از میلاد مسیح باز می‌گردد. در همه این هزاران سال پیتزا یک غذای ساده محلی بوده تا بعد از جنگ جهانی دوم و اشغال ایتالیا توسط متفقین سربازان آمریکایی، که آن را به سرزمین خود بردند و به مقدار زیادی به آن مخلفات اضافه کرده‌اند و یکباره در آمریکا رونق گرفت  و به تبع خود ایتالیایی‌ها هم به این نتیجه رسیدند عجب چیزی است.

می‌گویند ایتالیا یکی از بزرگترین استعمارگران دنیاست، کشوری که با پیتزا جهان را فتح کرد. به این فکر می‌کنم که چرا ما نتوانستیم جهان را با «میرزا قاسمی» فتح کنیم؟

*این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری چاپ شده است.

شنبه 11 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 14:38 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه

دختر آوینی و سنت‌اگزوپری

یکی از مشکلات همیشگی من با یک سری کتاب‌ها و فیلم‌ها این است که روی‎شان با لوگوی بزرگ می‌زنند«کتاب یا فیلم نوجوان». آن وقت اگر آن کتاب را دستت بگیری عده‌ای چشم‌شان را گرد می‌کنند که«این کتابا رو باید قدیما می‌خوندی دیگه از تو گذشته...» حالا دیگران زیاد مهم نیستند یک وقت می‌بینی خودت به خودت می‌گویی دیگر از من گذشته است.

چند روز پیش دخترشهیدآوینی در یک برنامه تلویزیونی که به مناسبت شهادت پدرش شرکت کرده بود. در پاسخ به سوال مجری درباره معرفی کردن یک کتاب، «شازده کوچولو» آنتوان سنت اگزوپری را معرفی کرد و گفت ما معمولا این کتاب را در دوران کودکی و نوجوانی می‌خوانیم ولی بهتر است آن را بعد از ۳۰ سالگی بخوانیم. در این سن بیشتر به آن نیاز داریم و بهتر آن می‌فهمیم.

چند سالی هست که توصیه به خواندن«شازده‌کوچولو» تکراری شده است. حتی توی فیلم‌ها هم آن را سفارش می‌کنند و امکان دارد به زودی کتاب وارد ژانر جدی و بزرگسالان ‌شود ولی باز هم از این که آدم‌های مختلف با نگرش‌های متفاوت این حرف را می‌گویند و تکرار می‌کنند خوشحال می‌شوم. همچنان که همین حالا هم بعضی دیگر از رمان‌های نوجوانان را خیلی دوست دارم و حتی دوباره می‌خوانم، احساس می‌کنم آنها را برای نوجوانان ننوشته‌اند. یا شاید برای نوجوانان به علاوه ما نوشته‌اند.

علاقه به خواندن چنین آثاری بیشتر از این که به مخاطبین آنها ربط داشته باشد به صداقت و جهانی ربط دارد که در آن آثار آفریده شده است. نویسنده احساس می‌کند که مخاطب او یک موجود بکر و صادق است بنابراین خیلی حرف‌ها و اداهای بی‌فایده را در نوشتن کنار می‌گذارد. خیلی رازها را ناخواسته می‌نویسد. و آخرش این که ما از دنیای بی‌رحم بزرگسالی متنفریم حتی اگر خشتی از آن را خودمان گذاشته باشیم.

این گذشته‌گرایی البته با نوستالژی‌بازی مرسوم این روزها ما زمین تا آسمان فرق دارد. اینجا کسی دنبال خنزر پنزر نیست. کسی جلوی یک شی بی‌معنای قدیمی چمباتمه نمی‌زند و آه نمی‌کشد. بلکه به آن دنیا پناه می‌برد. دلش می‌خواهد که به خودش برگردد نه صرفا گذشته خودش. به آرمان‌ها و آرزوهایی که روزی در سرش می‌پرورانده است به جهانی که باید ساخته می‌شد ولی ساخته نشد.

وقتی که دنیای بزرگسالان مانند یک هیولا جلوی‌مان دهان باز می‌کند و روزها با سرعت واگن‌های مترو از جلوی‌مان می‌گذرد. به قول مرحوم حسین پناهی «من میخوام برگردم به کودکی!» پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های خوب نوجوانان را بخوانید یا حتی کتاب‌هایی خوبی که در نوجوانی خوانده‌ایم.

* این یادداشت در همشهری جوان منتشر شده است.

شنبه 11 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 14:34 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

رازهای میرزاقاسم‌خان

درباره میرزا قاسمی:

«علی‌گُل» یک رعیت فقیر گیلانی بود که۱۵۰سال پیش زندگی می‌کرد. در آن زمان دو نوع ارباب داشتیم اربابِ خیلی سخت‌گیر و اربابِ سخت‌گیر. عین‌الله‌خان-‌ اربابِ خیلی سختگیر بود که ته باغش به علی‌گل و زنش یک خانه گِلی داده بود تا به باغ‌چای و مزرعه برنج برسند. ارباب، به آنها اجازه نمی‌داد که مرغ و خروس نگه دارند. احتمالا چون به باغ ضربه می‌زدند. سهمیه غذایی‌شان هم ناچیز بود و به سیر کردن بچه‌های قد و نیم‌قدش نمی‌رسید. آنها فقط می‌توانستند اطراف خانه سبزی و حبوبات بکارند. فقر اجازه نمی‌داد هر غذایی بخورند تا این که یک غذای تازه آمد. زن علی‌گل از همسایه‌ها یک غذایی تازه یاد گرفت. غذایی که از خوردن آن خسته نمی‌شدند. در یک سالی که در خانه آن اربابِ خیلی‌سخت‌گیر بودند. یک روز در میان همان غذا را خوردند، تا آن سال سخت گذشت.

مردم عادی را نمی‌دانم ولی گیاه‌خواران سه‌شنبه‌ها میرزاقاسمی می‌خورند. چرایش را خودشان می‌دانند ولی از ۱۵۰ سال به این ور میرزاقاسمی و کال‌کباب دو غذای محبوب مردم شمال و ایران تبدیل شد. غذایی که تا امروز روش طبخ سنتی خود را هم دارد. مهم‌ترین جزء طبخ سنتی میرزا قاسمی ظرفی است با نام نمکیار یا مشتِ‌سنگ. نمکیار ظرفی گلی، قطور و کمی گود است که در آن سبزی محلی، مغزگردو و بادمجان را به وسیله سنگی گرد معروف به مشت سنگ می‌سایند. میرزاقاسمی عبارتند از: بادمجان، سیر، روغن، تخم‌مرغ، نمک و ادویه.

"میرزاقاسمی" هم به عنوان پیش‌غذا و هم غذای اصلی با برنج شناخته شده و در اکثر رستوران‌های ایران سرو می‌شود. بادمجان میرزاقاسمی به صورت تنوری یا کبابی درست می‌شود که پختن آن زحمت و فوت و فن خاص خود را دارد. اگر کسی به رشت یا ماسوله رفته باشد حتما یک سلفی با این غذای کوچک دارد. پارسال نحوه پخت غذاهای محلی گیلان از جمله «میرزاقاسمی، باقلاقاتق، مرغ‌ترش، اناربیج و زیتون پرورده» در فهرست جدید آثار ملی کشور به ثبت رسید.

«محمدقاسم‌خان والی»، تازه از سن پترزبورگ و وزیرمختاری ایران در روسیه بازگشته بود که با حکم ناصرالدین‌شاه حاکم گیلان شد. قاسم‌خان از نوادگان دختری شیخ بایزیدبسطامی بود. او توسط برادرش وارد دستگاه دولت شد و مورد توجه محمدشاه و سپس ناصرالدین شاه قرار گرفت. پس از بازگشت از روسیه به پاس خدماتش نشان اقدس دریافت کرد که مهم‌ترین نشان امتیاز در آن دوران بود.

قاسم‌خان والی، ذوق آشپزی هم داشت و غذایی که امروز به «میرزاقاسمی» معروف است، از ابداعات اوست و به همت وی گسترش یافت و اتفاقا ترکیبی از نام خود را بر این غذا نهاد. هرچند غذای ساده‌ای بود ولی با زیست‌بوم و وضع زندگی ارباب-رعیتی مردم گیلان بسیار سازگار بود. میرزاقاسم‌خان ۶ سال والی گیلان به پایتختی رشت بود. و بخشی از راه شوسه رشت و قزوین را همو ساخت.

شیوه‌های مختلف غذا خوردن یا پخت آن و یا آداب ادیان مختلف هنگام غذا اثرات  مختلفی را می‌تواند در روحیات و خلقیات انسان بگذارد و بالعکس از روحیات ریشه بگیرد. میرزا قاسمی نیز روزی قوت قالب مردم ضعیف جامعه بود که به دلایلی نمی‌توانستند گوشت بخورند ولی حالا همه مردم به غیر از نوجوان‌های بدغذا آن را دوست دارند و ربطی به جیب کسی ندارد. به قول کمونیست‌ها طبقه کارگر و بورژوا هر دو یک غذا می‌خورند یا می‌توانند بخورند. هر ازچندگاهی همه هوس می‌کنند آن را بخورند. میرزا جز زشت ترین خوردنی‌هاست هرچند به پای کله پاچه نرسد.

راست و دروغش را نمی‌دانم. ولی می گویند که بعضی روزها مرحوم پروفسور شهریار عدل باستان‌شناس برجسته ایرانی ندیده‌ دختری میرزاقاسم‌خان والی به همراه ندیده دختری علی‌گل در خوابگاه دانشگاه سوربن میرزا قاسمی می‌خوردند و درباره و متن تذکره الاولیا درباره بایزید بسطامی گفتگو می‌کردند. آنها هم باورشان نمی‌شد که جدشان همچین رابطه نزدیکی با این غذا دارد آنچنان که بایزید بسطامی هم فکر نمی‌کرد نوادگانش همچنین رابطه نزدیکی با یک غذا پیدا کنند. بایزید بسطامی معتقد بود که «این همه‌ي گفت وگوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است. درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است.»

پی نوشت: این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری منتشر شده است و قرار است هر شنبه با نگاهی متفاوت به غذاها و مخلفات آنها نگاه کند

 

چهارشنبه 01 ارديبهشت 1395، ساعت انتشار 12:03 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

دیوارها را بردارید

از دانشجویان تنها دو سوال می‌پرسیدند: «آیا می‌توانی به مدت۴۸ ساعت خارج از خانه یا خوابگاه دانشجویی بمانی؟» و سوال دوم اینکه:« آیا حاضری در حرکت اعتراضی علیه آمریکا شرکت کنی یا خیر؟» از آنها که به هر دو سوال پاسخ «بله» می‌گفتند خواسته می‌شد تا در جلسه‌ای توجیهی شرکت کنند.۴۰۰ نفر از دانشجویان برای شرکت در تظاهرات انتخاب شدند. ۱۳ آبان ۱۳۵۸ همه دانشجویان توی خیابان طالقانی به سمت سفارت آمریکا بودند.

سفارت آمریکا در تهران در زمینی پارک مانند و سرسبز به مساحت حدود ۲۷ هکتار در خیابان طالقانی قرار دارد. دو برابر پارک ساعی و کمی کوچک‌تر از پارک لاله. ساخت این ساختمان دو طبقه‌ی آجری در سال۱۳۳۰ به پایان رسید و تا سال ۱۳۳۲ و کودتا علیه دولت مصدق دور اطراف آن دیوار نبود.

روزی که دانشجویان خط امام تصمیم‌شان را گرفتند. تمام برنامه‌ریزی‌شان اشغال نمادین و یک روزه سفارت بود. ولی با اجازه امام خمینی(ره) این ماجرا ۴۴۴ روز طول کشید. و از آن زمان در این مجموعه بزرگ در اختیار ایران و نهادهای دولتی قرار گرفت. جایی که حتما در آینده یکی از مهم‌ترین موارد اختلافی میان آمریکا و ایران است و آنها خواهان بازپس‌گیری سفارت خود در ایران خواهند بود. همان مجموعه‌ای که این روزها در خیابان طالقانی تهران بی‌کار افتاده است.

 سفارت آمریکا بیش‌تر از این که یک ساختمان و زمین خالی باشد، یک نشانه است و این نشانه یکی از مهمترین مسائل برای آمریکاست. آنچنان که امروز هم سفارت‌خانه مجازی خود برای ایران را در اینترنت راه انداخته است. 

لانه جاسوسی آمریکا در این روزها تبدیل شده است به یک مجموعه اداری که کارمندان صبح‌ها دمپایی‌شان را پای‌ می‌کنند و غروب در می‌آورند در بخش‌های غیراداری هم  چیزی به غیر از یک سری کلاس‌ و کار ستادی انجام نمی‌گیرد که در نوع خودش هم می‌تواند مفید باشد ولی به راحتی می‌توان آن‌ها را به یک ساختمان دیگر منتقل کرد. موزه متروک سفارت هم چیزی جز یک توهم نیست.

گاهی حس می‌کنم دیوارهای سفارت خیلی بلندتر شده است و چرا کسی تا امروز این دیوارها را خراب نکرده است و چرا کسی این مجموعه را به یک پارک عمومی  برای همه مردم تبدیل نکرده که وسطش یک فرهنگ‌سرا یا موزه روشنگری درباره آمریکا در آن بزند. و چرا جایی مثل دانشکده مطالعه آمریکا در همین جا تاسیس نشده است و چرا به توریست‌ها اجازه داده نمی‌شود وارد اینجا شوند. و کاش از ظرفیت آن استفاده می‌شد. انگار منتظریم برگردند  و این مجموعه را دو دستی تحویل‌شان بدهیم. شاید امروز هم بتوان گفت سفارت آمریکا توسط نهادهای حکومتی اشغال شده است.

@این یادداشت با اندکی تغییر و مهربانی واحد نظارت در همشهری جوان چاپ شده است

شنبه 28 فروردين 1395، ساعت انتشار 03:47 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

شور شیرین

درباره: نمک

صبح یک روز آفتابی- وقتی پادشاه اسپانیا، آقای فردیناند با پیژامه پشت میزش نشسته بود و کارهای روزانه را مرور می‌کرد به این نتیجه رسید که کشورش به زودی با بحران «نمک» مواجه می‌شود، بنابراین سریع پیش‌خدمتش را صدا زد تا به یکی از تاجران معروف نمک به نام «کریستف کلمب» ماموریت دهد که به اقیانوس‌های دور رود و با کشتی‌های پر از کیسه‌های نمک بازگردد. برخی تاریخ‌دانان می‌گویند اگر«نمک» نبود، شاید کریستف این قدر از کشورش دور نمی‌شد و اشتباهی قاره بزرگ آمریکا را کشف نمی‌کرد امروز ابرقدرتی به این نام دیگر اصلا وجود نداشت.  

***

ناظم‌الاطباء پزشک مخصوص مظفرالدین شاه قاجار که مریضش کلکسیونی از امراض از جمله فشارخون را به دلیل مصرف زیاد نمک- همراه خود داشت در کتاب فرهنگ لغت چهارجلدی‌اش درباره نمک می‌گوید«ماده‌ای سپید که به آسانی سوده می‌گردد و در آب حل می‌شود و آن را در تلذیذ غذاها به کار می‌برند و سبخ نیز گویند.»

کشف نمک در ایران به شش هزار سال پیش باز می‌گردد. آنچنان که اجساد سالم شش زن و مرد هزاران ساله‌ي نمکی که در معادن باستانی نمک یافت شده و امروز در موزه‌ای در زنجان و تهران نگهداری می‌شوند، شاهد این مدعا هستند. ایرانیان از همان زمان رکورددار زیاده‌روی در مصرف نمک خوراکی بودند و سه برابر مردم جهان نمک می‌خوردند و مادران ایرانی نیز از همان زمان در نقش بزرگترین محافظانِ سنتی فرهنگ، پاش-پاش در غذاهای خود نمک می‌پاشیدند.

***

بدون نمک نمی‌توان زندگی کرد و مصرف بالای آن نیز باعث مرگ است. ارزشش در گذشته در حد طلا بوده و حتی بعضی از جنگ‌های باستانی برای به دست آوردن نمک شروع شده است؛ ولی امروز جز در فرهنگ بهایی ندارد. «نمک» از فولکلورها تا ادبیات کلاسیک و دینی حضور جدی دارد ولی همیشه در حاشیه نشسته و با تاثیرگذاری بالا- بدون ادعا کار خودش را پیش می‌برد. به راحتی می‌توان ردپای نمک در فرهنگ عامیانه یافت، مثل ضرب‌المثل‌هایی با کلیدواژه نمک: «نمک خورد و نمکدان را شکست یا دزدید»، «نمک به حرام»، «به حرمت نان و نمک» و قس علی هذا. نمک در شعر و ادبیات فارسی نیز جایگاه اعلی دارد و در شعرهایی از فردوسی، حافظ، مولوی، و نظامی و غیره آن را جست. حتی شاعران دیگران اقوام نیز از آن یاد کرده‌اند . مثل«ناظم حکمت» و شعر معروفش با عنوان«تو را دوست دارم چون نام و نمک» .

***

گاهی در زندگی همه چیز به ظاهر روبه‌راه است ولی نیست. مواد اولیه از بهترین و مرغوب‌ترین‌هاست. نحوه طبخ، میزان گرما، آتش و ظرف همه چیز در حد اعلی است. ولی یک چیز کم  است و این چیز کوچک یکی از مهم‌ترین اجزای یک غذای کامل است که طعم یک غذا را مشخص می‌کند. نمکی که شاید از ندیدنی‌ترین مواد غذایی در چشم خورندگان غذا است. اما سرآشپز واقعی قدرش را به خوبی می‌داند و آن را در نمکدانی عزیز و نزدیک اجاق جای می‌دهد. در زندگی هم گاهی همین طوری است. چیزهای بسیار حاشیه‌ای و به ظاهر ریز- یک زندگی را سامان می‌دهد و روبه‌راه می‌کند.

***

عصر یک روز ابری وقتی در بازار ته‌لنجی‌های آبادان توی مغازه‌ها دنبال هدیه‌ای خوراکی برای سوغاتی می‌گشتم یک بسته عجیب یافتم. یک کریستوف کلمب وطنی از آمریکا نمک آورده بود و توی قفسه چندین بسته نمک آمریکایی گذاشته بود. او هم فهمیده بود زندگی‌های ما یک چیزی کم دارد. همه چیز روبه‌راه است ولی یک چیزی کم است. اما نمی‌دانم کدام پادشاه وطنی به آن کریستف کلمب سفارش داده بود که از آمریکا نمک بیاورد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون نان و نمک روزنامه همشهری منتشر شده است و قرار است هر شنبه با نگاهی متفاوت به غذاها و مخلفات آنها نگاه کند

يكشنبه 22 فروردين 1395، ساعت انتشار 10:54 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

این خانه به فروش می‌رسد؟

یک دیوار. دو دیوار. سه دیوار... روی همه دیوارها آرمِ داعش را که با گچ کشیده شده بود را می‌شد دید. می‌توانستی تصور کنی در حال عبور از یک کوچه‌ جنگ‌زده در سوریه یا عراق هستی. خرابه‌ها‌، جاده‌های پرچاله و خاکی، زباله‌های رها شده در خیابان، سگ‌هایی که دنبال هم می‌دویدند و دریاچه‌ای که از فاضلاب درست شده بود و ... . ولی فکرش را بکنید. شما از کوچه‌ای در  اهواز عبور می‌کنید.

***

به هر کس که گفتم ترسید، باورش نمی‌شد. بعد عکسی می‌خواست تا حرفم را ثابت کنم. می‌گفتم خودت سرچ کن و وضع آنجا را ببین و بخوان. بعد از کمی سرچ می‌گفت:«این‌ها چرا وضع‌شون این‌ قدر خرابه. چرا کسی بهشون رسیدگی نمی‌کنه»

***

تعطیلات عید خود را چه طور گذراندید؟ یک روزش را در اهواز گذراندم. صبح به جنوب غربی اهواز رفتم. منطقه زیبایی که کنارش دریاچه‌ بزرگی دیده می‌شد. پرندگان مهاجر در حال آب‌تنی بودند. جاده‌هایی که ماشین به راحتی از آن عبور می‌کند و همه مردم در حال خوردن چای کنار خانه‌های‌شان نشسته بودند.

این‌ها می‌تواند رویای این بخش جنوبی شهر باشد. جایی که آب آشامیدنی درست و درمانی ندارد و مردم آب را از ماشین‌های انتقال آب می‌خرند. جایی که دریاچه‌ای از فاضلاب کنار آن ساخته شده است. جایی که همه مردم جلوی درشان نوشته‌اند این خانه به فروش می‌رسد ولی کو خریدار؟ جایی که یک جاده صاف روی آن دیده نمی‌شود. جایی که اکثر مردانش بیکارند. و بیشتر از یک مرکز درمانی فکسنی در آنجا دایر نیست.

***

مردم این نقطه از آوارگان ۴ شهر اشغال شده در دوران جنگ تحمیلی از جمله سوسنگرد در زمان جنگ هستند. همان وقت به اینجا آمدند و مجاور کارخانه‌های شهر سکنی گزیدند. خیلی از خانه‌ها سند ندارد و احتمالا به اسم حاشیه‌نشینی از دایره توجه مسئولان خارج شده‌اند. و این روزها به خاطر رکود بسیاری از همان کارخانه‌ها تعطیل شده است.

اما بالای۳۰ هزار نفر در آنجا زندگی می‌کنند و به دلایل مختلف هیچ کس آنها را نمی‌بیند. این اتفاق محدود به اینجا نیست. توی  اهواز در کوت عبدالله هم وضعیت مشابهی وجود دارد.

***

انگار بخشی از شهرها را مسئولین نمی‌بینند. در بسیاری از شهرها چنین نقاط حاشیه‌ای وجود دارد. در همین عید بسیاری از مردم برای تعطیلات به اردوهای راهیان نور رفتند. بسیاری از مردم این نقطه مردم همان‌جاهایی هستند که رزمندگان و شهدا برای حفظ خاک‌شان در آنجا جنگیدند و جان دادند.

***

در همین ایام عید توی همان نقطه از اهواز تعدادی گروه جهادی برای یک سری کارهای عمرانی و کمک هم رفته بودند. یک جورهایی آمار آنجا را از همان‌ها گرفتم. گاهی پیش می‌آید که مسئولان اجرایی بعضی چیزها را فراموش می‌کنند ولی ما نباید فراموش کنیم. مردم این نقطه همان کسانی هستند که زمانی که ارتش عراق قصد ورود به شهر اهواز را داشت جلوی آنها ایستادند. حیف است اینقدر در سختی باشند. آن دیوار نوشته‌ها را حتما یک جوان بیکار عصبانی نوشته است وگرنه که اهواز که برای دشمنان دست‌نیافتنی است.

 

این یادداشت با اندکی تغییر و مهربانی واحد نظارت در همشهری جوان چاپ شده است

پنجشنبه 19 فروردين 1395، ساعت انتشار 11:09 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بیانیه‌ي اداره‌ي آب "نبل و الزهرا"

«شهروندان عزیز،  آب شُرب منطقه بعد از چهار سال قطعي- به زودي وصل خواهد شد. درخواست مي‌كنيم به دلیل قطعی طولانی- بعد از وصل شدن آب، چند روز از آن استفاده  آشاميدني نکنید. ممكن است رسوبات و آلودگی لوله‌ها براي سلامتی شما  مضر باشد»*
این بخشی از بیانیه‌ي اداره‌ي آب و فاضلاب شهرهاي «نبل و الزهرا» است؛ شهرهايی در حاشیه‌ي استان حلب سوریه که چهار سال در محاصره‌ي تروریست‌ها بود و هفته‌ي پیش با مجاهدت مبارزان ايراني،  سوری،افغاني، لبنانی، پاکستانی و... آزاد شد. بسیاری از سازمان‌ها و اصناف دیگر شهر نیز چنین بیانیه‌هایی دادند. زندگی عادی بعد از سال‌ها به شهر بازگشته است.
همراه خبر آزادی شهر، عکس ابراهيم  را  از  شهر آزاد شده ديدم  و شوکه شدم؛ دوستی قدیمی که حالا کیلومتر‌ها دور‌تر می‌دیدمش. توی عکس دستش را به نشان پيروزي بالا گرفته بود و احتمالا رجز می‌خواند. ابراهيم همراه  اولین کاروان مجاهدین بود که بعد از چهار روز جنگ- غافلگیرانه وارد شهر شده بودند.
نبل و الزهرا دو شهر شیعه‌نشین در سوریه هستند که چهار سال در خوف و رجا زندگی کردند و هر روز صبح با این ترس از خواب بیدار شدند که تروریست‌ها به زودی وارد شهر شوند.
یک هفته بعد از ديدن عكس- ابراهيم  را پیدا کردم. آمده بود ایران. می‌گفت صبح زود وقتی آفتاب خودش را از پشت کوه بالا می‌کشید به بالای شهر آزاد شده رسیدند. اشعه‌ي خورشيد خودش را روی شهر انداخته بود. به اولین سنگر مدافعان شهر که رسیدند، مدافعان با بهت کاروان را نگاه ‌می‌کردند، بعد از چند ثانیه‌ همه‌شان گریستند و بعدش به علامت شادی شروع کردند به تیراندازی هوایی. نه ابراهيم و نه مدافعان، هیچ کدامشان چیزی را که می‌دیدند، باور نمی‌کردند. محاصره شکسته و شهر آزاد شده بود.
وقتی وارد شهر شدند، مردم هنوز خواب بودند. بعد از شنیدن مارش پیروزی، کم‌کم از خانه‌ها بیرون زدند. آنها هم باورشان نمی‌شد که مبارزان به جای تروریست‌ها پا به شهرشان گذاشته‌اند.
شهر پر بود از زنان و پيرزنان، مردهاي شهر براي جنگ رفته بودند. کاروان پیروزی را که می‌دیدند، سر از پا نمی‌شناختند. به رسم خودشان مشت مشت برنج روی سرشان می‌ریختند. به آغوش می‌کشیدندشان، شعار می‌دادند و می‌رقصیدند. مادران عكس شهداي‌شان را در دست داشتند و زنان جوان كودكانشان را به مجاهدان مي‌دادند تا عكس يادگاري بگيرند. و در همين حال از حاشیه‌ي شهر صدای خمپاره می‌آمد- ولی محاصره تمام شده بود.  سيد مي‌گفت در اين وضعيت هم جاي خالي شهدا را حس مي‌كرديم و هم حس مي‌كرديم كه كنارمان هستند.
برخي می‌گویند  چرا بايد جوانان ايراني براي سوريه شهيد شوند و عده‌اي ديگر مي‌گويند  اين جوانان سوري هستند كه براي ما شهيد مي‌شوند. اگر آنها  نبودند، بايدبه مانند سال‌ها  برای رفع محاصره‌ي آبادان مي‌جنگيديم.
ابراهيم می‌گفت یک زن سوری با اصرار زیاد چفیه‌اش را گرفته است. بعد یک شال گردن به او داده و گفته پسرم همین دیشب شهید شده است. خیلی دوست داشت برود امام رضا(ع). به جایش این شال را به ضریح بزن؛ ابراهیم آمده بود که توصیه‌ي زن را عملی کند.

 

* مردم در دوران محاصره برای تهیه آب درون خانه‌شان چاه زده بودند.
 

منبع: همشهری جوان

جمعه 23 بهمن 1394، ساعت انتشار 07:39 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

به پیشگاه ملت ایران

روزی از یکی از بساطی‌های کنار خیابان انقلاب یک کتاب عجیب و غریب خریدم. عنوان کتاب "معرفی قریب 8000 نفر از اعضاء خائن و جانی ساواک به پیشگاه ملت ایران" بود و محتوای تمام صفحات آن- نام و نام خانوادگی، شماره‌ی شناسنامه، تاریخ تولد و نام مستعار این آدم‌ها؛ کتاب در دی ماه سال 58 منتشر شده بود، یک سال بعد از انقلاب و احتمالا بدون مجوز و توسط "اتحادیه کمونیست‌های ایران" که تا به حال اسمش را هیچ‌جا نخوانده‌ بودم. نویسندگان کتاب به این نتیجه رسیده‌ بودند که حکومت انقلاب اسلامی در معرفی و مجازات ساواکی‌ها انقلابی عمل نکرده و ساواکی جماعت بعد از سال‌ها کشتار و شکنجه مردم با عنوانی دیگر به انقلابیون پیوسته است و همچنان از عدالت و قانون می‌گریزند. بنابراین نتیجه سال‌ها تحقیق خود را جمع‌آوری کرده و در این کتاب مشخصات دقیق آنها را منتشر کرده بودند.

انقلاب و انقلابی واژه‌های عجیبی هستند. در ابتدای انقلاب همه فکر می‌کردند خودشان بیشتر از دیگران انقلابی هستند. اسلام‌گرایان، روشنفکران، گروه‌های شبه‌نظامی، احزاب مخالف رژیم پهلوی، توده‌ای‌ها و حتی همین اتحادیه کمونیست‌های ایران. اصلا انقلابی واژه غلط اندازی است. شاید همه‌شان برای براندازی حکومت پهلوی تلاش کرده باشند شاید نفع‌شان هم در سقوط رژیم پهلوی بوده است ولی الزاما انقلابی نبودند.

من هم از آن دسته آدم‌هایی هستم که می‌گویند انقلاب قبل از مشت‌های گره کرده توی هوا، نتیجه تحولات فردی و پوست‌اندازی‌های تدریجی است. شاید به همین دلیل باشد که خیلی‌ از آدم‌ها بعد مدتی از انقلابی بودن دست برمی‌دارند، چون آن تحول درونی صورت نگرفته، فقط یک شور گذرای انقلابی بوده است که با یک بداخلاقی یا به دست نیاوردن یک پست یا بالا رفتن سن، خاموش شده است یا تحول درونی دیگری صورت گرفته که او را به یک آدم دیگر تبدیل کرده است. می‎گویند برخلاف بیشتر این گروه‌ها امام خمینی(ره) فقط به اسلام امید داشت که از طریق آن درون مردم را عوض کند.

کاش راهی بود تا مانند اعضای اتحادیه کمونیست‌های ایران لیست منتشر کنیم با اسم و رسم کامل از هزاران نفر از انقلابی‌های واقعی که به این انقلاب خدمت کردند و می‌کنند. کاش راهی وجود داشت و دست مدعیان را باز می‌کرد که بعد 37 سال از انقلاب آیا هنوز انقلابی هستند یا نه؟

منبع: همشهری جوان

پنجشنبه 15 بهمن 1394، ساعت انتشار 07:56 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

مونوگرافی میدان سپاه

خواب‌ این طوری شروع می‌شد: پایین میدان سپاه (عشرت‌آباد سابق) کنار آبمیوه‌فروشی‌ها ایستاده بودم و بالا را نگاه می‌کردم. یک لیوان شیرموز خنک توی دستم بود، آن‌ها از روبه‌رو حمله کردند؛ مثل فیلم‌های جنگ جهانی دوم، لباس آلمان‌ها را پوشیده بودند و با تفنگ‌های برنو تیراندازی می‌کردند. عده‌ای سمت ما سنگر گرفته بودند و از روبه‌رو دود و هیاهو بلند بود. می‌دان‌‌‌ همان همیشگی بود و از ساختمان‌های بدقواره‌ای که تازه ساخته شده‌اند، خبری نبود. 
 
 
یک کارمند وظیفه‌شناس در حالت عادی ۳۰‌سال کار می‌کند و بعد می‌رود پی زندگی‌اش- بازنشسته می‌شود و بعد از چند سال هم می‌میرد. طی این دوران، مسئولیت‌هایی بر دوش اوست، ولی چیزی به ارث نمی‌برد. زمینی، ساختمانی یا حتی پول اضافه‌ای، حتی اگر مدیرعامل باشد. 
این روز‌ها کارمندان دولت بزرگ‌ترین قاتلان طبیعت، زیبایی و نماهای شهری شده‌اند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند یک تالاب را تبدیل کنند به یک کارخانهٔ پتروشیمی، یک جنگل باستانی را برای ساختن یک سد زیر آب ببرند، کوهی را به خاطر ساختن یک شهرک‌ سازمانی بتراشند یا ساختمانی زشت را هرجای شهر بالا ببرند. بیشتر این آدم‌ها کارمندان وظیفه‌شناس دولت هستند. منظورم از کارمندان دولت نه فقط کارمندان نهاد ریاست جمهوری، بلکه هر کسی است که از دولت حقوق می‌گیرد. 
 
از چه زمانی طبیعت برای ما این‌قدر بی‌ارزش شد! نمی‌دانم. شاید از زمانی که شهرنشین شدیم و فقط توی کتاب‌های درسی با کلماتی بی‌جان و شعاری از اهمیت طبیعت گفتیم. سال‌ها پیش وقتی برای دیدن یک دوست به عسلویه رفته بودم، توی اتاق مدیرعامل یکی از فازهای نمی‌دانم چندم پارس جنوبی داشتند از کوهی می‌گفتند که قرار بود برای انجام یک پروژه از بین برده شود، یک کوه، دقت کنید، یک عدد کوه بزرگ. 
 
این روز‌ها هر بار که از میدان سپاه رد می‌شوم و آن «غول-‌ساختمان» ‌ها را می‌بینم از خودم سوال می‌کنم که واقعا چرا یک کارمند وظیفه‌شناس تصمیم گرفته این نقطه از شهر را با آن ساختمان‌ها کور کند، خفه کند و خط آسمان را بشکند و بعد آن خواب لعنتی و سربازان آلمانی دوباره برایم زنده می‌شوند. کاری به دعواهای سیاسی‌اش ندارم، ولی اگر آن کارمند اندکی دلسوز بود، آن نقطهٔ شهر یا نقاط دیگر شهر و کشور را این طور شرحه شرحه نمی‌کرد. 
 
یک قاچاقچی چوب را می‌فهمم یا یک زمین‌خوار را که با جعل سند، زمینی را از آن خود می‌کند، ولی یک کارمند وظیفه‌شناس را نمی‌فهمم که هر روز به فرزندانش از اخلاق می‌گوید.
 
منبع: هفته نامه همشهری جوان

 

چهارشنبه 27 آبان 1394، ساعت انتشار 11:40 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

خرده ریز خاطره ها و خاوریانه

شقیقه‌ام را جانب‌تان می‌گیرم

شلیک کنید!

 شلیک کنید!

مرا به ضرب یک گلوله‌ی متمدن

بر دیوار جهان بچسبانید

به حرف‌های آقای چامسکی اعتنا نکنید

شاید

حق با خدابیامرز پوپر بود

که می‌گفت:

خاورمیانه را

باید

به ضرب گلوله

        آدم

کرد!
 
شعر از حافظ موسوی
 
 
از این به بعد خرده ریز خاطره ها را توی این کانال تلگرامی جمع می کنم دوست داشتید سربزنید:
 
پنجشنبه 21 آبان 1394، ساعت انتشار 12:35 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

هیئت سوسولی

دههي اول محرم را به هیئت هنر رفتم؛ بالاتر از چهارراه ولیعصر توی دانشگاه هنر. برای من جای خوبی بود، ولی بنا به نظر چندتایی از دوستانم هیئت «سوسولی» و «کبوتر گِلی» بود. واژهي سوسول در ادبیات فارسی یک صفت است برای افراد راحتطلب یا کسانی که وضع و ظاهري خاص دارند. البته به حرف دوستانم اعتنایی نکردم. هیئت مذکور فقط به دلیل بعضی خلاقیتها و کمبودن میزان شور در نظر آنها به چنین عنوانی رسیده بود و شاید هیئتی که آنها میرفتند و مثلا با نگاه آنها خیلی «داش مشدی» و مردانه بود، برای عدهای دیگر، یک هیئت ساده و لوس به نظر ميرسيد. ذائقهها متفاوت است.

«پیتر برگر» جامعهشناس آمریکایی دربارهي اجتماعات ديني نظریه جالبي دارد با عنوان «بازار دین» . براساس این نظریه، دین در اجتماع جرياني دوسويه است که در آن، عرضه و تقاضا صورت میگیرد؛ عدهای از مردم به خدمات دینی نیاز دارند و در مقابل، عدهای چیزهایی را برای آنها عرضه میکنند مثل سخنرانی دینی، مناسک دینی، تبلیغات دینی و آنها آزادانه نیازهای خودشان را برطرف میکنند. آدمها با توجه به تفاوتهای فردی نحوهي تقاضایشان فرق میکند، به عبارتی معنایی که طلب میکنند، ذائقهشان را شکل میدهد و وقتی یک پیام دینی را میشنوند، احساس میکنند درونشان با آن سازگارتر است.

خیلی از هیئتها هستند که علاقهای به حضور در آنها را ندارم، ولی برای بعضی دیگر مدلی مطلوب به حساب میآیند. بستگی دارد که دنبال چه چیزی باشیم. شاید نتوان برای همه هیئت آرمانی ساخت بعضی فقط شور میخواهند و اینکه شب تا صبح با یک جمعیت زیاد سینه بزنند، بعضی فقط شعور و یک سخنرانی عمیق که دغدغههای آنها را غلغلک دهد و بعضی هر دو. یکی از دوستانم مجلس روضهای با حضور استادان دانشگاه برگزار کرده بود و یک دوست، مجلسی که در آن شعر آيینی میخواندند، به نظر هیچ کدام از آنها نافی دیگری نباشند.

گاهی اما ذائقهها سختپسند میشوند و یکباره فرد متقاضی در بازار میبیند هیچ جایی نیست که تقاضای او را برآورده کند یا اصلا فروشنده محبوبش را پیدا نمیکند. به نظر گاهی باید از ذايقهها کوتاه آمد و مثلا شرکت کردن در یک مجلس به ظاهر عوامانه برای یک آدم سختگیر هم گاهی میتواند چیزهای خوبی داشته باشد.

براساس نظریهي برگر، عدهاي حتی اوقات فراغت، شخصیت اجتماعی، آرامش درونی و سبک زندگی خود را از همین اجتماعات دریافت میکنند.

 

منبع: همشهری جوان

دوشنبه 18 آبان 1394، ساعت انتشار 13:26 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.