من روایت می‌کنم

سال پیش همین وقت‌ها این روایت را نوشتم. امسال روزی مان نشد. به یاد همان روزها بازنشرش می‌کنم


تابلوهای مسیر، لحظه به لحظه فاصله‌مان تا كربلا را نشان می‌دهند. به عبارتی، داغ مسافرین كرمانشاه همیشه تازه است: نانوایی زائرانِ كربلا، نهال‌كاریِ حاشیه‌ی راهِ كربلا، ترمینالِ كربلا... . در هر بخشی از مسیرِ كرمانشاه، نشانه‌ای از كربلا را می‌توان یافت.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
ظهر به كرمانشاه می‌رسیم؛ چند روزی زودتر از رهبر انقلاب. كمی استراحت می‌كنیم تا غروب دوستی دنبالمان بیاید و ستاد استقبال مردمی از رهبر انقلاب را نشانمان بدهد. كمی از مركز شهر دور می‌شویم. ستاد را در كوچه‌ پس كوچه‌ای تاریك پیدا می‌كنیم. خانه‌ای كه تعدادی جوان به ضرب و زور، كرایه كرده‌اند و جلوی درش را چراغ رنگی و چند پوستر از رهبر زده‌اند.

دوست همراه‌مان ظهر آنجا رفته و كمی از فعالیت‌هایشان پرسیده است. وقتی كه وارد خانه می‌شویم، تعدادی جوان لاغر را می‌بینیم كه شام می‌خورند. بعد از سلام و احوال‌پرسی از كارهایشان در این ستاد می‌پرسیم -و اول با جدیت از ما ‌می‌پرسند كه از كدام روزنامه یا خبرگزاری آمده‌ایم؟- و وقتی ‌می‌فهمند از سایت نشر آثار رهبری برای روایت و عكاسی حاشیه‌های سفر آمده‌ایم، با لبخند همه چیز را كامل برایمان تعریف می‌كنند.

می‌گویند از سه هفته پیش كه شایعه‌ی حضور «آقا» در شهر به واقعیت نزدیك شده است آنها فعالیت‌شان را شروع كرده‌اند.

مسئول محتوایی ستاد استقبال اول از همه تاكید دارد كه این ستاد با كمك‌های مردمی تشكیل شده كه شامل كمك هیئت‌ها، خیرین و مردم است. بعد، از ایستگاه‌های صلواتی‌ای می‌گوید كه در این روزها برپا كرده‌اند و ویژه‌نامه‌ای كه برای ورود رهبر آماده كرده‌اند و توضیح می‌دهد كه می‌خواهند این بچه‌های جمع‌شده در این ستاد را برای كارهای فرهنگی در استان، در آینده هم دور هم جمع كنند.

همزمان با توضیحات، برای ما غذا می‌آورند و سفره‌ای می‌چینند. فضای قدیمی خانه آدم را می‌گیرد. لهجه‌ی همه‌شان كردی است. از كرمانشاه می‌گویند كه هندوستان ایران است و از هر دسته‌ای در آن می‌توان یافت. از شهید جعفریِ كرمانشاهی‌ها می‌گویند كه شهید صیاد شیرازی در رثایش حرف زده است و انگار همه‌ی جوانان شهر خاطره‌ای از او در سر دارند.

وقتی قرار است خداحافظی كنیم یك وانت‌بار كه كمك‌های مردم را برای ستاد جمع كرده، می‌رسد به این خانه‌ی قدیمی؛ و همگیِ بچه‌ها برای كمك می‌آیند دم در. در راه برگشت به محل اسكان، ایستگاه‌های صلواتی زیادی را در شهر می‌بینیم. گفت‌وگو می‌كنیم با جوان‌هایی كه برای كمك به این ایستگاه‌ها آمده‌اند و بین مردم شربت و عكس‌های رهبر را پخش می‌كنند. همه‌جور شكل و ظاهری هم در آنها هست؛ از مشكلات استان می‌پرسیم و اكثرشان از بیكاری می‌گویند و اینكه مسئولین دست از اختلاف بردارند و آخر سر از علاقه‌شان به رهبر انقلاب می‌گویند.

دوجوان دیگر كه از طرف هیئت‌شان ایستگاه زده‌اند، می‌گویند این یك هفته حال و هوای شهر عوض شده است و امشب را باید درون ایستگاه بخوابند و از وسیله‌ها مراقبت كنند. هم سن هستیم. آنها شب را بیدار می‌مانند و من روایت می‌كنم و دیگری...

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دیر وقت است كه به محل اسكان‌مان می‌رسیم. شهر به آرامش شبانه خود فرورفته است. همه می‌دانند كه چند روز شلوغ در پیش است.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
قرار است بیش از یك هفته‌ی نفس‌گیر را روایت كنیم. دیدار امام و امت. دیداری كه 22 سال چشم‌انتظار آن بوده‌اند. البته هر كس برای این دیدار كاری می‌كند. نیروهای انتظامی امنیت را برقرار می‌كند، عكاسان تصاویر را ثبت می‌كنند و من روایت می‌كنم.

منبع: خامنه‌ای دات آی آر

سه شنبه 18 مهر 1391، ساعت انتشار 08:14 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بسملی که جا ماند

یک. برای این که وبلاگ را شروع کنم. همه چیز بسامان بود. جز این که یادم رفت اولش بسمل بگویم و کاری که بی‌بسمل آغاز شود را باید گِل گرفت.

دو. قصد خواندن فاتحه برای"سلامان" را ندارم. بنابراین به مانند آن سوره قرآن که غیر صد و سیزده سوره، بسم‌الله نداشت. از وسط کار بسم‌اللهش را می‌گویم.

سه. اگر توبه، استغفار و ندبه هم لازم باشد دریغ نمی‌کنم. در اولین نمازِ مِن بعد از این، از خدا می‌خواهم که این رسانه را بی‌بسمل در جریده الهی ثبت نگرداند.

چهار. تنها انگشتر عقیقی که دستم می‌کنم. رویش بسم‌الله دارد. شاید آن انگشتر را به همین دلیل دست می‌کنم که کارها بی او نباشد. هر چند چندی باشد که از دستانم دور باشد. ولی با من است.

يكشنبه 16 مهر 1391، ساعت انتشار 08:36 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

می‌دونی چرا اسمتو گذاشتم!

- می دونی چرا اسمتو گذاشتم حامد!

 - نه نمی دونم.

- چون زیاد شکر و ستایش خدا رو کردم. که شدی یکی از صفتای پروردگار.

- من لایق همچین صفتی نیستم.

- وقتی به دنیا آوردمت بودی.

- شاید اون زمان یادم بود از کجا اومدم. شاید هنوز فراموش نکرده بودم.

- الان فراموش کردی!

- آره مامان فراموش کردم. خیلی وقته فراموش کردم.

- دلم برات تنگ شده.

- منم

- مامان نمیشه آدما دوباره به دنیا بیان.

- نمیشه.

- برگردن پیش خدا ولی از اینجا نیان. از اینجا رد نشن. از یک طرف دیگه شاید.

- نمیشه هرقدر دوست داشته باشی.

- مامان من می ترسم.

- از چی؟

- از مردن! از برگشتن.

- منم می ترسم

- مامان بیا خواب بد دیدم. مامان! مامان! مامان!

شنبه 01 مهر 1391، ساعت انتشار 11:10 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.