به خدا رفت

«وقتی می خواستند سعادتی* را اعدام کنند آقای رجایی زنگ زد به لاجوردی. من کنار لاجوردی نشسته بودم و بهزاد نبوی هم کنار رجایی. رجایی گفت که یک کسی بغل دست من نشسته و می‌گوید شما یک مهمان دارید، این مهمان می‌خواهد برود. ایشان می‌خواهد یک دقیقه بیاید آنجا با آن مهمان صحبت کند. سعادتی قرار بود اعدام شود و بهزاد نبوی می‌خواست بیاید و او را ببیند. آقای لاجوردی هم به من اشاره کرد کار را تمام کنید لاجوردی هم شهید رجایی را به حرف گرفت که چرا گرانی زیاد است و چرا نان کم است. ما هم منتظر بودیم کار تمام شود. خبر دادند که کار تمام شد و در همین موقع دوباره شهید رجایی گفت که بغل دستی من می‌خواهد با مهمان شما صحبت کند. سید(لاجوردی) قبول کرد. بهزاد گوشی را گرفت و گفت شما یک مهمان دارید. لاجوردی گفت: کیه؟ بهزاد گفت: سعادتی. لاجوردی پاسخ داد: رفت. بهزاد با نگرانی گفت: نه، لاجوردی گفت: به خدا رفت.»(1)

این متن بخشی از دیالوگی است که مرحوم حاج احمد قدیریان از یکی از بخش‌های مغفول دهه شصت روایت می‌کند. یعنی اختلافی که بهزاد نبوی و همدستانش با شهیدلاجوردی داشتند. و در ماجرای شهادت رجائی و باهنر به اوج خود رسید. تا جایی که شهید لاجوردی، نبوی و دوستانش را متهم به همراهی در این عملیات تروریستی دانست. این اتهام و شکایت به دستور حضرت امام(ره) و شرایط خاص کشور برای مدتی مختومه شد. و این مدتی، هنوز تمام نشده است. در این سال‌ها هر بار فردی از این پرونده کم شده و به خدا رفته است. به نظر می‌رسد این پرونده از آن‌هایی است که باید در دادگاه عدل الهی به آن رسیدگی شود.

 

*محمدرضا سعادتی عضو قدیمی منافقین در هنگام ملاقات با ولادیمیر فیسینکو، مامور سازمان جاسوسی شوروی بازداشت شد. او در حال انتقال اسنادی درباره یک سرلشکر ارتش رژیم شاه به نام مقربی بود. وی همچنین در طراحی ترور آیت الله قدوسی دست داشت. وی از دوستان بهزاد نبوی بود. و نبوی در تلاش برای رهانیدن وی از حکم اعدام بود.

(1)رازهای دهه شصت/مرتضی صفار هرندی/ موسسه کیهان ص 68

جمعه 19 آبان 1391، ساعت انتشار 10:03 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

گل فروش مسلمان

دو به شک بودم شعر را این جا بگذارم. و با همان شک گذاشتم. یاد «محمود درویش»فلسطینی انداخت مرا. " گل فروش مسلمان" را به پیشنهاد یکی از دوستان گرفتم. چند روزی ته کیفم جاخوش کرده بود. تا امروز یک شیشه عطر رویش ریخت و بو همه جا را گرفت. همان دوستی که کتاب را پیشنهاد داده بود می‌گفت اولین مجموعه شعر درباره‌ی بیداری اسلامی است. چنین تعریفی را نپسندیدم. ولی درباره ما مسلمانان هاست.

 

 

 

 

در روستای «موسیو ویچی»

مردانی بوسنی را سربریدند و آتش زدند

سینه‌های «خدیجه طاهرو ویچی» را بریدند

بعد، پوستش را کندند تا حجاب نداشته باشد

و این شروع تجاوز به دختران مسلمان بود

خودت را جای من بگذار

ای کسی که مرا می‌خوانی!

چگونه می‌توانم واقعیتی به این تلخی را شعر کنم،

و سربلند در میان جمعیت انبوه کشورم قدم بزنم؟

من نطفه بودم که انسان شدم

انسانی هستم که بغض می‌شود

و بغضی که به زودی

در چشم‌های مظلومان خواهد ترکید*

 

*شاعر: مجید سعدآبادی

پنجشنبه 11 آبان 1391، ساعت انتشار 20:40 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها