جاده دزد زده تا چهل روز امن است*

حسام‌الدین مطهری به رضای امیرخانی نامه زده که برادر معز لطف نموده و «لوح» را دگربار راه بیندازید و در اثنای این خواستن از وضع اسفبار فرهنگ در این هشت سال گفته است. نامه ی کوتاه‌ مطهری پاسخ یک خطی امیرخانی را در پی داشته. ما هم درخواست می‌کنیم که رضای امیرخانی دوباره لوحش را باز کند و این جماعت باباغوری را دور هم جمع کند. البته بزرگان شاید باباغوری نباشند و در ادامه دو خط به آن نامه اضافه می‌کنم باشد که رستگار شویم:



یک. جاده فرهنگ را دزد زده و جاده دزد زده تا چهل روز امن است. دولتی خلعت از تن به در کرده و دولتی به تن؛ به مانند گذشته ویران‌ترین جایی که از سرخدمتی آن دولت مانده، زمین فرهنگ است. دولت نهم و دهم هر چند در حوزه ی اجرائی و شعاربازی دست آوردهایی داشت. در فرهنگ فقط دسته گل به آب داد. واقعیت این است به رجل سیاسی امروز نمی‌توان اعتماد کرد. در خیلی از چیز‌ها؛ (خواننده مورد نظر این حرف سیاه نمایی نیست) حداقل برای چیزی به نام تمدن‌سازی اسلامی این‌ها به درد نمی‌خورند.

دو. روزی به همراه جمعی از دوستان نزد یکی از رجل سیاسی مشرف شدیم. هر کسی قرار بود سوالی بپرسد و اینجانبان هم سوالی در حوزه فرهنگ؛ دیگران هم اقتصادی، سیاسی و خصوصی. آن رجل محترم بعد از شنیدن سوالات گفت که وقت من چند میلیارد (به دلیل جایگاه اقتصادی- اجرایی) می‌ارزد. بنابراین سوالات مهم را پاسخ خواهم گفت و عدل سوال فرهنگی ما مهم نبود و پاسخی نداشت. شاید نه این رجل سیاسی که دیگران هم آخرین اولویتشان فرهنگ باشد که البت در شعار اولین اولویت‌ هاست.

سه. رضای امیرخانی در این هشت سال تا توانسته پنبه ی سیاسی کاری‌های فرهنگی دولت و دولت‌ها را زده. با کتاب، مصاحبه و دم دستگاهش. امروز دیگر حرفش بیش از قبل قبول کردنی است و از این عینک‌ نزدیک‌بین سیاست زده خسته شده‌اند. حال فرهنگ خوب نیست. اصلا این فرهنگ نیست. موجودی بی‌جان است که با ضرب و زور پول‌های نفتی سینه خیز جلو می‌رود. ولی این تفکر که فرهنگ باید سرپای خودش بایستد و راه خودش را برود هر روز بارور‌تر می‌شود. به دولت جدید هم نمی‌توان اعتماد کرد. هر چند انشالله در کارشان موفق باشند.

چهار. پیشنهاد راه اندازی دگرباره «لوح» پیشنهادی به وقت است. هم جاده دزد زده تا چهل روز امن است هم جماعت جوان مدرن-مذهبی دیگر چشمش به دولت نیست. می‌تواند دستش را روی زانویش بزند و بگوید یا علی. سازمان و اداره نفتی هم در این دوره زیاد دور و بر این جماعت نخواهند پرید تا با پول‌های سیاه ببردشان سر کار. اگر رضای امیرخانی «لوحی» دیگر بیندازد. خوش کرده است. اگر هم که نینداخت. فرهنگ باید برای این جماعت جوان اجل باشد. چون جماعت سیاست زده از حالا بساط تهمت و دروغ گویی و برچسب زنیشان را شروع کرده‌اند.

پنج. مرتضی آوینی بود که می‌گفت در جمهوری اسلامی بچه حزب اللهی ها مظلوم هستند. نه، بعضی وقت‌ها ظالمند. هشت سال سرکار، بار و خر بودند. ولی هیچ کاری نکردند. باید برویم به دنیای پدربزرگانمان که بی‌چشمداشت به نفت و یارانه. وسط زمین‌ کشاورزی‌شان زل می‌زدند به آسمان و می‌گفتند: «خدایا به امیدی تو»



*تیتری از آخرین کتاب رضای امیرخانی- قیدار

پی نوشت: جاده دزد زده به معنای این نیست که دولت های قبلی به تر بودند

شنبه 29 تير 1392، ساعت انتشار 15:18 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه

تقدیم به چغندرکاران بی سنگر

نمی‌دانم از کجا به سرم زده است که بعضی کتاب‌ها، کتاب نیستند. مثلا چون به قدر یک کتاب نرسیده‌اند یا حرف نویی ندارند. ربطی به هیکل و ادا و اطوارشان هم ندارد. کتاب «حاشیه بر کتاب» از آن رو که برای یک دوست است و از آن جهت که موضوعش برای من ملون بود؛ برای من کتاب بود و سلول‌های کتابی سرم را بیدار کرد. نویسنده یک «خوره کتاب» است که حالا به یک «مادرکتاب» تبدیل شده است. دو تا کتاب نوشته و حالا منی دوزار با ما توفیر دارد. البته بگویم کتاب داریم تا کتاب و «کلت ۴۵»‌اش کتاب‌تر بود. در ادامه به بهانه این کتاب چند برش درباره کتاب‌ها نوشتم.


یک. شاید آدم‌ها را بتوان از لحاظ کتاب‌خوانی به دو دسته تقسیم کرد-کتاب‌خوان‌ها و کتاب‌نخوان‌ها. البته که این تقسیم بندی به بهشت و جهنم نمی‌بردشان. شاید دزد با چراغ شوند یا نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت. ولی راستش این است یک دیکتاتور کتابخوان شرف دارد به رئیس‌جمهوری که ‌‌نهایت «داستان و راستان» خوانده یا «موتورهای درون سوز»*. باز هم می‌گویم این تقسیم بندی ارزش انسانی ندارد. ولی کتاب‌ها دنیای ما را متفاوت می‌کند. (چه جملهٔ کلیشه‌ای) حالا نمی‌خواهم مانند اقوال مذهبی بگویم کتاب‌ها تجربه آدم‌ها را به اندازه تاریخ افزایش می‌دهد ولی به قول ظریفی چگالی ما را بالا می‌برند.


دو. خدا را شکر هیچ آدم عاقلی پیدا نمی‌شود از کتاب خوانی بد بگوید البته پیدا می‌شوند کسانی که بگویند آن اراجیف را نخوان و مثلا بیا دوره مطالعاتی مطهری و آوینی.‌‌ همان را هم راه بیندازد صلوات دارند. صلوات جلی حتی جلیلی با نخ تسبیح.


سه. این برگ‌های مرکب‌دار بیشتر ماده خامی هستند که تازه بعد خواندنشان کار شروع می‌شود. کتاب خواندن، مداومت، نقشه راه، تجزیه و تحلیل می‌خواهد تازه باید حواست باشد مانند رمان‌های ویکتورهوگویی وقتت را هولوپی نخورند که توی قبر نکیر و منکر هی بپرسند زندگی‌ات را چه کردی و بگویی ده جلد چخوف، پنج جلد آتش بدون دود، هفت جلد در جستجوی زمان از دست رفته و الخ.


چهار. کتاب خوانی باید عمومی‌تر شود تا ما آدم‌های خوب‌تری شویم. آدم‌های قابل تحمل‌تر. هر وقت به تیراژ ۱۰۰۰ تایی کتاب‌ها فکر می‌کنم عمیقا غصه می‌خورم. هنوز هم فکر می‌کنم انقلاب اسلامی بیشتر در حوزه سیاسی روی داده است و ما در دوره نوزادی این انقلاب هستیم. روزی انقلاب فرهنگی روی خواهد داد و فرزندان آن انقلاب آدم‌های شگفتی هستند. هرچند سردمداران انقلاب در ابتدای ۵۷ همه از توی کتاب‌ها آمده بودند.


پنج. در بعد سیاسی حکومتی که مردمش را به سوی مطالعه ببرد هرگز به دیکتاتوری نمی‌رسد. مگر اینکه این مطالعه فقط به سمت سرگرمی برود. نمی‌دانم انقلابی که خودش به دست کتاب نویس‌ها و کتاب خوان‌ها به وجود آمده چرا این بزرگ‌ترین میدان دعوا را‌‌ رها کرده و داده دست بورژواهای دوزاری.


شش. یک روز صبح در جلسه‌ای با تنی از دوستان سر این قضیه که متفکر باید مکتوب باشند و نه شفاهی به اختلاف خوردیم. گفتم نمی‌دانم چرا متفکرین امروز جامعه ما اینقدر عجولند. خب بروید کتاب بنویسید کمی بیشتر در حرف‌هایتان تعمق کنید. متکم الوحده نباشید. بگذارید از کتاب‌هایتان نزدیکتان شوند. به واقع کتاب نوشتن هم جهاد است. نه فقط آن رگ‌های ورم کرده و تکبیر گوی شما. البته استثنا‌ها را کاری ندارم و خدماتشان. آن برادران متکلم الوحده خواهند بود؛ ما هم خواهیم بود تا روزی که دایره برای آن‌ها تنگ شود.


هفت. تا وقتی رسانهٔ جدی برای کتاب نداشته باشیم، تا وقتی آدم‌های اهل خواندن نداشته باشیم. تا وقتی نویسنده‌های جدی نداشته باشیم. خیلی حرف‌های مهم روی زمین می‌ماند. حیف، حیف، که انقلاب راه خودش را می‌رود و به همه دنیا خودش را ثابت می‌کند. ولی ما متولدان خیابان انقلاب با متولدان خیابان‌های منهتن هنوز فرقی نداریم.


هشت. نویسنده‌ی کتاب کلی به نمایشگاه بین‌المللی کتاب غر زده است که فلان است و بیسار و البته انتقاداتش حق. ولی نبودن نمایشگاه کتاب چیزی را حل نمی‌کند. نمایشگاه کتاب با همه ایراداتش باید باشد و ما در حوزه‌های دیگر بارور شویم. فقط کاش غم انگیز‌ترین موجودات حوزه کتاب یعنی مدیران فشل فرهنگی بروند به فشل آباد خودشان و چغندر صادراتی بکارند.


*کتاب‌ «موتورهای درون سوز» تنها اثر وزیر ارشاد دوران هاشمی رفسنجانی جناب میرسلیم

بازنشر: تریبون مستضعفین

 

پنجشنبه 27 تير 1392، ساعت انتشار 22:48 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

پرتاب لیوان به جای مناسب

فرقی نمی‌کند جنس لیوان از چه شیشه‌ای باشد، هر قدر ارزان‌تر به‌تر. لیوان را جای مناسبی بگذارید. مثلا روی یکی از میزهای وسط حال. حواستان باشد همان دور و برها عصبانی شوید و به زاویه پرتاب هم دقت کنید. کنجی باشد که اگر آن را پرتاب کردید بعد منفجر شدن تکه‌هایش به کسی آسیب نرساند. ولی در عین حال بتوانید با تمام قدرت آن را به همان کنج عزیز، پرتاب کنید.

لیوان بعد از برخورد با آنجا صدایی تیز می‌فشاند. بعدش می‌توانید به جای خود برگردید و آرام بنشینید و آرام بگیرید. بعدترش هم مثل بچه‌ی آدم جاروبرقی را روشن کنید تا شیشه ریزها را هورت بکشد و اثری از این انفجار باقی نماند. ممکن است جاروبرقی بعدش کمی زوزه کند، اهمیت ندهید. وقتی همه چیز درون سرتان می‌شکند باید چیزی آن بیرون‌ها هم بشکند. چیزی که لبه‌های تیزی داشته باشد و گاهی پای کسی را ببرد. کسی برای آدم‌های عصبانی کاری نمی‌کند. حداقل یک لیوان برای عصبانیتتان بشکنید تا درون گلوی جاروبرقی زوزه کند.

چهارشنبه 05 تير 1392، ساعت انتشار 11:18 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.