‌ای نابودی‌بخش تسخیرناشدنی

امروز که خواستم منتشرش کنم؛ دیدم سوت شده است هوا، از تلاش‌های آن شبم خبری نبود، همه چیز پاک شده بود. چند جایش حسابی ذوق کرده بودم و احساس بروز نوآوری گرفته بودم. متنی بود درباره کتابی به نام «موبی‌دیک» از هرمان ملویل. از آن رمان‌های استخوانیِ سخت‌خوان ولی خواندنی، از آن دسته نوشته‌جاتی که هر کسی بعدش نویسندگی به سرش می‌زند؛ از بس خوب، گوشت خواننده را می‌ریزد. ترجمه‌اش البته چیزی فرای افتضاح بود ولی دستم به متن اصلی‌اش نرسید والبته سوادم.
در آن متن گم شده کمی از رمان گفه بودم که چه طور مثل خوره به جان خواننده افتاده. خلاصهٔ قصه‌اش را بروید در «سایت‌هایِ‌ کتاب‌تعریف‌کن» بخوانید. همین قدر بگویم که ملویل یک کابوسِ دریایی همیشگی برای شما خواهد ساخت، کابوس والی سفید با کوهانی بزرگ.



«ناخدا اهب» برای انتقام از والی سفید، دریا‌ها و اقیانوس‌ها را زیر پا می‌گذارد، البته زیر یک پا، آن دیگری را قبل‌تر همین وال خورده و این بار وقتی به هم می‌رسند ناخدا را هم می خورد. این‌ها را هم می‌توان در آن سایت‌های کتاب‌تعریف‌کن پیدا کرد، الا اینکه ناخدا اهب واقعا نا‌خداست. چند جائی از خدا کمک می‌خواهد، ولی ناخدا و لجباز است. از آن‌هایی که دور و بر ما زیادند، آدم‌های لجبازی که حتی با خودشان لج می‌کنند. البته نویسنده‌ها می‌گردند و بدیع‌ترین شخصیت‌ها را می‌سازند، ولی دنیا به جایی رسیده که عجیب‌ها حالا معمولی شده‌اند. ناخدا اهب را هرمان ملویل ۲۰۰ سال پیش ساخته، انگار کن جوان‌های امروز هر کدام یک ناخدا اهب شده‌اند. هر کدام برای خودشان مقصودی ساخته‌اند و برای آن مقصود خودشان، کشتی و یارانشان را به قبرستان موبی‌دیک‌ها برده‌اند. جائی که موبی‌دیک دیگر به کسی رحم نمی‌کند، کاری از کسی ساخته نیست، حتی در صورت رهایی، خیال موبی‌دیک ناخدا اهب‌ها را هرگز‌‌ رها نخواهد کرد و ناخدا اهب‌های جوان گرفتارِ موبی‌دیک‌های خود می‌شوند که روزی همان‌ها فرشته مرگشان خواهند بود.
ناخدای پیر در صفحات آخر کتاب قبل از آنکه کشته شود، در حالی که کسی مجبورش نکرده موبی‌دیک را دنبال کند و به راحتی می‌تواند بازگردد و حتی شاید تقصیری متوجه وال‌سفید نباشد برایش رجز می‌خواند و می‌گوید: «به سوی تو می‌غلتم. ‌ای وال نابودی بخش تسخیر ناشدنی، تا آخرین نفس با تو در می‌آمیزم.»

جمعه 18 مرداد 1392، ساعت انتشار 22:05 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

به پا برهنه‌ی بر دوش بسته بار امید*

توی یک مجله ادبی درباره ی پل هوائی شعری عاشقانه نوشته بود. با این مضمون که پل رابطه‌ است میان دو فاصله ی دور از هم. آن روز از روی یک پل هوایی می‌گذشتم که مردی مرده را وسطش دیدم. سربازی صفر بالای جسدش، نگهبانی می‌داد. نمی‌دانم از چه چیز. مرد چیزی نداشت که کسی از آن مراقبت کند حتی اگر سگ‌های خوش پوزه ی خانگی هم از کنارش رد می‌شدند و جایی از تنش را گاز می‌گرفتند هم اهمیت نداشت. مرده بود؛ مرده.



نپرسیدم چرا مرده ولی حدس زدم کارتن خوابِ کنار خیابان باشد. هرچند تابستان فصل مناسبی برای مرگِ کارتن خواب‌ها نیست. شاید گرم باشد و آدم را کلافه کند ولی جان بدر نمی‌کند. دو روزی گذشت تا فهمیدم که جوان سی ساله‌ای بوده که خودش را بالای پل هوائی غیرعاشقانه ای حلق آویز کرده؛ انگاری نزدیک گرگ و میش صبح بوده و تا اوایل ظهر کسی پائین نیاورده‌اش. پلیس و آتش نشانی با هم کلنجار رفته‌اند تا آخرش کسی پائینش آورده و کسی برده‌اش. می‌دانید که مسئولیت دارد.

جوان گمنام مثل همهٔ خودکشته‌ها،‌‌ همان اول کار پشیمان شده. روی میله‌های بالای پل جای چنگ‌های نامنظمش را هنوز می‌توان دید. تقلای دستانش برای زنده ماندن.‌‌ همان چیزی که قبل بالا رفتن از پل به لبش آمده.

***

گاهی دنیا با همه بزرگی‌اش به لب آدمی می‌رسد و تنگ می‌شود. با همه بزرگی‌اش می‌شود قد یک قندان. گره‌ای به جانِ روح آدمی می‌افتد و راهی برای شکافتن آن نیست. شاید آدم‌های اطراف راه‌های عاقلانه‌ای داشته باشند. ولی نیست؛ عرصه تنگ است. آن وقت است که آدم‌ها نیاز دارند که پناه ببرند. به چیزی پناه ببرند. به چیزی که آن‌ها را از آن تنگنای سخت به سرعتِ نور دور کند. حال اینکه آن پناهگاه چه باشد به اندازه راه‌های رسیدن به خدا برای آدم‌ها فرق دارد. به اندازه بزرگی و کوچکی ایمانشان فرق دارد. به اندازه قد و وزنشان فرق دارد. بزرگ‌ترین و شگفت‌ انگیزترینشان هم مرگ است. خودکشی، انتحار و جان به در کردن. خیلی اغراق آمیز است و معمولا مردم کمی به این راه می‌رسند. خیلی‌ها به دنبال کوره راه‌های کوچک خودشان می‌روند.

ولی فایده‌ای ندارد آخر همه این کوره راه‌ها تنگنای دیگری درون این آدم اسیر اضافه خواهد شد. راهی نداریم. ما دچار دردهای بودنیم. بودن برای ما درد می‌آورد. گره می‌آورد. ما شاهان شوریده‌ای هستیم که آخرش، آخرش توی شهرمان کودک بازیگوشی فریاد خواهد زد که پادشاه لخت است. لختیم و عوریم. خودمان هم می‌دانیم هر قدر پشت صورتک‌های مذهبی و غیر مذهبی

مان قایم شویم. هر قدر پاستای کافه‌های گاندی و یا آبگوشت قعر سفره خانه های دروازه دولاب را بخوریم. راه فراری نیست. قرار بر این است که راه فراری وجود نداشته باشد. حتی این اغراق آمیز‌ترین راه فرار، خودکشی نیز جلب توجهی است برای اینکه کسی دست ما را بگیرد. ولی کسی دست ما را نخواهد گرفت. امتحان ما این است که فرار نکنیم.

در میان پیامبران هیچ وقت حضرت ایوب را دوست نداشتم. این پیامبر صبور به یاری ما انسان‌های عاصی و ناصبور نمی‌آید. گاهی در شطحیاتم آرزو می‌کنم کاش خدا یک بار پیامبرِ عاصی و ناصبوری می‌آفرید. هنوز به نقطه این آرزو نرسیده‌ام که یادم می‌آید اولین پیامبر این زمین یاغی بوده است و همو ما را از بهشت برین به جهنم زمین رسانده است. ما وارثان پیامبری یاغی هستیم که روزی توبه کرد.

*مصرعی از یک غزل ناب سیمین بهبهانی 

پنجشنبه 10 مرداد 1392، ساعت انتشار 19:43 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.