سفر به انتهای شب

تازه اذان گفته بود. مسیر روبه‌رو مثل قیر سیاه بود. چراغ قوه بد‌تر فضا را وهم آلود می‌کرد. سکوت همه جا را گرفته بود. رطوبت هوا آنقدر زیاد بود که قطرات آب را توی هوا می‌دیدیم. آنچنان که مانند باران بر برگ درختان صدا می‌کردند. هر از گاهی همه ساکت می‌شدند که صدای ناجوری را بررسی کنند. راه پس نداشتیم راننده تا سر جاده خاکی ما رسانده بود و رفته بود در روستای قبل بخوابد. ولی باید می‌رفتیم تا شب را در روستا بمانیم. توی آن هوا زمین خشکی پیدا نمی‌کردیم که کیسه خواب‌ها را پهن کنیم. خطری هم جز سگ‌ و خرس (نوستالژی حمله خرس هم لذت بخش است ولی حیوان بی‌آزاری است) تهدیدمان نمی‌کرد. وقتی هشت نفری راه می‌رفتیم و درباره سیاست حرف می‌زدیم احساس نگرانی هم نمی‌کردیم.قیر همه جا را گرفته بود و ما بدون کورسوی نوری در جاده گل آلود راه می‌رفتیم. توی دلمان از آن ترس‌های مرموز ابراز نکردنی هم نشسته بود. بند کفش کوهم را خوب نبسته بودم با این امید که مقصد خیلی نزدیک است. از یک روستایی شنیده بودیم تا روستای بعدی دو کیلومتر راه است و ما باز به این آدرس دادن روستایی‌ها اعتماد کرده بودیم به طوری که یک و ساعت ونیم دیگر به مقصد رسیدیم و در میان زوزه ی سگ‌های روستا شب را در زائرسرای روستا خوابیدیم تا فردا صبح به سمت قله برویم.
شب توی راه دوربین‌های عکاسی همه به گردنشان آویزان بود و همه حاضر به یراق که کلیک کنند. ولی توی آن تاریکی قیرگون هیچ دوربینی توان نداشت چیزی را ثبت کند. توی یک جاده ی چیل(۱) که دور و برش را درختان بلند و پرشاخ و برگ پوشانده و معلوم نبود کدام طرف دره است و کدام طرف جنگل. توی‌‌ همان راه هم به کناری‌ام گفتم هیچ دوربینی این‌ها را نمی‌تواند ثبت کند باید به همین چشم‌ها اعتماد کنیم. باید توی همین چشم‌ها آن را ضبط کنیم. کتابِ «سفر به انتهای شب» فردینان سلین هم توی کوله پشتی‌ام بود. یاد آنجایی افتاده بودم که شخصیت اصلی داستان توی جنگ قرار بود تنها پیامی را به هم قطارهای فرانسوی‌اش برساند و در یک شب ابری در دل شب با اسبش راه افتاده بود. حسم چیزی شبیه همین بود. احساس کردم شاید آنجاده شبیه همین جاده باشد و بازگشته باشیم به آن زمان.
سوزان سانتاگ در کتاب «درباره عکاسی» می‌نویسد: «عکس گرفتن همچنان که مهر تاییدی بر یک تجربه است، راهی است برای امتناع از آن- یعنی محدود کردن تجربه به جستجویی برای یافتن سوژه‌های جالب، با تبدیل کل تجربه به یک تصویر، به یک یادگاری.»
شاید عکاسی را بتوان عادت مردم به خلاصه کردن جهان در چند عکس هم عنوان کرد. وقتی در آن جاده ی تاریک راه می‌رفتیم دیگر هیچ نگرانی نداشتم که سوژه‌ای را از دست بدهم. اصلا قرار نبود عکس بگیرم. شکارچی فقط چشم‌های من بودند که عکس‌هایی را از آن فضای بکر و وهم آلود ضبط می‌کردند. آن شب را بی‌خیال عکاسی بودم ولی فردایش توی کوه و مه بار‌ها کلیک کردم. اما تجربه آن شب چیز دیگری بود که من را به اعماق خودم سر داد. این‌ها را هم نوشتم که تجربه آن شب را فراموش نکنم.

 

پی‌نوشت اول: قسمت اول یادداشت درباره سفر به قله درفک در استان گیلان با جمعی از دوستان در ماه اخیر است.
پی نوشت دوم: هنوز دلم نیامده است اینجا به شکل جدی از سیاست بنویسم. می نویسم.
پی نوشت سوم: تا همین سال پیش با دلایل افلاطونی به عکاسی نزدیک نمی‌شدم. حتی سه واحد فتوژونالیسم را هم با عکسِ مردم پاس کردم. ولی امان از اینستاگرام...
پی نوشت چهار: این پست به دلایلی که گفته شده عکس نخواهد داشت.

۱. شمالی‌ها به جاده ی گل آلود می‌گویند چیل

يكشنبه 28 مهر 1392، ساعت انتشار 11:57 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

زیر پوست شهر قربه الی الله

محسن: اگه می‌تونی مجوز قهوه خونه بگیر.
من: قهوه خونه!
محسن: آره. مجوزشو به هر کسی نمی‌دن. اگه بتونی مجوزشو جورکنی بهترین کاره.
من: اگه مجوزشم بگیرم. آدم ندارم بزارم.


محسن: کاری نداره. آدمش با من. قهوه خونه رو هر جای تهران بزنی سوده. الان همه کله گنده‌ها هم زدند تو کار قهوه خونه. همین حسین فدایی هست، نماینده مجلس بود. داداشش قهوه خونه زده تو شهر ری. یه بار اونجا بودیم یکی از بچه‌ها گفت بریم قهوه خونه‌اش. منم اون پرایده رو داشتم، هنوز این ماشین رو نخریده بودم، رفتیم یه جای مخوف پر دست انداز، وسطش خطر مرگ هم زده بود و چراغ هم نداشت. وقتی رسیدیم، باورت نمی‌شه کمترین ماشینی که بود ۲۰۶ صندوق دار بود. همه شون کله گنده‌های نظام. احتمالا مجوزش رو هم داداشش گرفته.
من: نمی‌دونم، یه زمانی سود تو اغذیه فروشی بود. ولی این کار‌ها رو نمی‌شه شغل دوم کرد، آدم باید بره پای کارش تا بتونه سود کنه. منم آدم این کارا نیستم.
محسن: آره آدم باید پایِ کار باشه. بی‌گدار نمی‌شه به آب زد، ولی لعنتی کلش سوده. یه قلیون واسه خودت در می‌اد سه تومن؛ شش تومن به بالا می‌دی به مشتری. کنارش هم املتی، چایی. یک زمانی سود تو اغذیه فروشی بود، ولی الان دیگه مث قدیما نیست، بگیر نگیر داره، همش سود نیست. همین ابولفضل هلالی هست. نه نه. اون که بازیکن قدیمی پرسپولیس بود. اسمش چی بود؟ - آهان رضا هلالی مداحه. تو خردمند قهوه خونه داره تهِ باکلاس. قلیوناش کم کم ۱۵ هزار تومنه، گارسوناش هم خفن باکلاس، کت، شلوار، پاپیون. البته دو تا قهوه خونه داره. بعدشم این روزا همه بیکارن پا می‌شن می‌رن قهوه خونه چای و قلیون می‌کشن. خودمون همه جلسه‌های منطقه رو تو قهوه خونه دائی‌ام می‌گیریم.
من: آره. خوبه ولی من می‌ترسم آدم باید این کاره باشه. تازه کی می‌تونه مجوزش رو بگیره- آره همین جا. جلو مسجد پیاده می‌شم. دستت درد نکنه. سلام برسون. زحمت کشیدی. یاعلی
محسن: یاعلی. سلام برسون.

پی نوشت: نقاشی قهوه خانه ای از معراج پیامبر اثر استاد جواد عقیلی

سه شنبه 16 مهر 1392، ساعت انتشار 10:06 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

من و ۸۸۳۳۰ نفر تماشاگر

برای اولین بار پا شدم برای یک بازی فوتبال به استادیوم آزادی بروم. نه اینکه اهل فوتبال نباشم یا از این منورالفکرهایی که فوتبال برایشان ایش باشد. تنبلی کردم. ولی اینبار دیگر همتم را کوک کردم تا سه ساعت قبل از بازی روی صندلی‌های پلاستیکی آزادی باشم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که استقلالی شدم شاید چون کسی که ازش بدم می‌آمد پرسپولیسی بود یا کسی که بهش علاقه داشتم استقلالی. نمی‌دانم؛ هیچ دلیل عقلانی برایش نیست. آنچنان که علی پروین را هم دوست دارم. ولی فوتبالی بودم آنچنان که کل دوران کودکی تا نوجوانی را دنبال توپ‌های پلاستیکی دولایه دویدم و کلی زانوی پاره تحویل مادرم دادم. یک دفاع خشن و محکم بودم. که توپ ازش رد می‌شد و بازیکن رد نمی‌شد. تا اینکه در پانزده سالگی هر قدر دویدم فهمیدم یک بازیکن متوسط بیشتر نیستم فوتبال را گذاشتم کنار. استوک‌هایم را هم دادم به نان خشکی و به کتاب‌ها پناه بردم.



توی استادیوم به منورالفکرهای ضدفوتبال فکر می‌کردم. به کسانی که می‌گویند برای چی آدم‌ها دنبال یک توپ می‌دوند و این همه آدم نگاه‌شان می‌کنند. چه سودی دارد. نمی‌دانم منظورشان از سود چیست ولی شاید سود مالی چیزی باشد. البته زنان را باید از این قضیه مستثنی کرد تا حدی.
بازی استقلال و اف اس سئول کره بود و تیم ایرانی باید با فاصله سه گل پیروز می‌شد تا در مجموع به مرحله بعد و به قولی فینال برود. همه امید داشتند ولی کارِ نشدنی به نظر می‌آمد. من و ۸۸۳۳۰ نفری که توی ورزشگاه آمده بودیم برای همین امید آمده بودیم. یعنی این تعداد آدم به غیر از افرادی است که پای رادیو و تلویزیون نشسته‌اند.
فوتبال یک قصه کوتاه و رنگی است. آغاز و پایان دارد. حتی نقطه اوج. دو گروه تکلیفشان در ۹۰ دقیقه مشخص می‌شود. گره این داستان در ۹۰ دقیقه انداخته می‌شود و در‌‌ همان ۹۰ دقیقه باز می‌شود. آنهایی که مخاطب چنین قصه‌ای شدند با هیجان ناظر همه این اتفاقات هستند ولی با باخت تیم محبوبشان، آسیب ویژه‌ای به‌ زندگیشان نخواهد رسید و بعدش فقط کمی ناراحت و عصبی خواهند بود.
در بازی استقلال این امکان وجود داشت که تیم به مرحله بعد برود. استقلال اولش باید ۳ گل می‌زد. آخر نیمه اول یک گل خورد و حالا باید ۴ گل می‌زد. تماشاچیان ناامید‌تر از قبل شده بودند. گره داستان پیچیده‌تر شده بود. حالا همه مطمئن شده بودند که شکست خواهند خورد مگر اینکه اتفاق خیلی خاصی روی دهد. معجزه‌ای شاید. همه می‌دانستند این گره به معنای تمام شدن کار تیم محبوبشان است ولی به خودشان دلداری می‌دادند. بعضی غرولند می‌کردند و بازیکنی را مقصر می‌دانستند عده‌ای هم سیگارشان را محکمتر می‌گیراندند. نیمه دوم که شروع شد استقلال دو گل زد و با جمعیت دل‌خوشانه امیدوار شدیم که بازی به نفع ما برگردد. ولی تیم کره‌ای گل دومش را زد و کار به قولی تمام شد، باز هم تماشاچیان نشستند. شکست خوردیم. باختیم. از راهروهای سیمانی استادیوم که خارج می‌شدم بعضی‌ها هنوز عصبانی بودند ولی همه در حال فراموش کردن چیزی بودند که چند لحظه پیش روی داده بود و ضربه جدی به آن‌ها نزد. هرچند وقتی کنارشان روی صندلی‌های پلاستیکی نشسته باشی آنقدر جدی رگ گردنی شوند که فکر ‌کنی الان است رگ آئورتشان پاره شود.
یکی از جاهای دنیا که آدم‌ها حاضرند شکست را تجربه کنند همین جاست. وگرنه آدم‌ها توی زندگیشان مگر چقدر جرئت و جان دارند که هر هفته و ماه شکست بخورند. حتی به نظرم عده‌ای از آدم‌ها برای «تجربه شکست» به دیدن فوتبال می‌آیند. هر چند شاید همه فکر کنند برای برنده شدن است. ولی نیاز به این شکست‌های غم انگیزانه دارند و هر قدر تیمی که از آن حمایت می‌کنند نشکننده‌تر و قوی‌تر باشد. این شکست می‌تواند این احساس را برای آن‌ها بهتر ارضا کند. آدم‌ها به این چیزهای تلخ چای گونه محتاجند.
فوتبال ورزش پیچیده‌ای است، دیدنش توجیهات دیگری هم دارد و قطعا مردم فقط برای شکست فوتبال نمی‌بینند. شاید برای این تماشاچی می‌شوند که در فوتبال هم مانند زندگی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست.

* پی نوشت: عکس؛ جادوگر آرژانتینی دیگو مارادونا

شنبه 13 مهر 1392، ساعت انتشار 08:40 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

در جریان باشید رندان عالم

اول این حکایت کوتاه را بخوانید: «وقتی نمرود حضرت ابراهیم(ع) را در آتش انداخت، زنبورها به کنار دریا رفتند و هر کدام، مقداری آب برداشتند و ریختند در آتش نمرود، که آن را خاموش کنند. آن آتش با این آب اندک خاموش نمی‌شد، اما برای این خدمتی که زنبور به حضرت ابراهیم(ع) کرد، همان موقع، لعاب دهان زنبور، تبدیل به عسل شد. تا قبل از آن، زنبور عسل نمی‌داد.»*

دوم برای هرکس این حکایت را خواندم اول آن ور عقلانی‌اش جنبید که از کجا معلوم این حکایت درست باشد و منبعش چیست. حالا انگار تمام کارها و رفتارهای طرف از قرآن و پیغمبر و رفرنس آمده. حتی اندکی هم احتمال نمی‌دهند که شاید درست باشد.

سوم، خواندن این حکایت برای من مانند عسل شیرین است و حس خوبی از زنبور و عسلش به‌ من می‌دهد. بنابراین به آن ور عقلانی‌ام محل نگذاشتم.

چهارم، بعضی از این حکایت‌ها و موتیف‌های دوست داشتنی باعث تغییراتی در انسان می‌شوند. مثلا آدم تصمیم می‌گیرد به یک انسان عسل‌خوار تبدیل شود. چون حالا حکایتش را می‌داند و شاید این حکایت درست باشد و این عسل نتیجه‌ی رندی عاشقانه‌ی زنبور برای خدا بوده است.

پنجم، این حکایت را از یک کتاب لاغرمیان اخلاقی از آیت الله مجتهدی تهرانی جستم. تازه آخرش هم نوشته بود. آن‌هایی که شب‌ها خوابشان نمی‌برد، از این قرص‌های آرامش‌بخش نخورید، یک قاشق عسل بخورید.( البته عسل اصل نه از این شکری‌ها)

ششم، اگر این حکایت درست باشد حضرت زنبور هم یکی از رندان عالم است. گفتم که در جریان باشید رندان عالم.


*طریق دوست/ آیت الله مجتهدی تهرانی/ص 50

سه شنبه 09 مهر 1392، ساعت انتشار 08:22 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

یک رابطه شاعرانه

حتما برای شما هم اتفاق افتاده که بعد از خواندن کتابی(کتاب‌های خاص)، شاهد معجزه‌ای مرتبط باشید. کتاب‌هایی که بعد تمام شدنشان از اتفاقی هاج واج می‌مانید. حالا اگر این کتاب "جنگ و صلح" باشد که فبها. یک ماه طول کشید تا کتاب را زمین بگذارم و از همه شخصیت‌ها و اسم‌هایش سر دربیاورم و تازه از تولستوی ناراحت باشم که چرا تمام شد یا چرا آخرش اینجوری است و مانند آناکارنینا کسی را زیر قطار نفرستاده است. البته خیلی‌ها را فرستاد :دی. کتاب که تمام شد و بارش از روی دوشم برداشته شد( برای کتابخوان‌ها "جنگ و صلح" همیشه یک بار بزرگ است) نزدیک غروب بود. سقف اتاق را نگاه کردم. دلم می‌خواست سقف نبود و آسمان را نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست آدم‌های کتاب واقعی بودند علی‌الخصوص پرنس آندره بالکونسکی یا شاهین بچه‌ی روسی. حیف.

و اما در راستای همان معجزه که گفتم تولستوی نویسنده کتاب سی‌چهل صفحه‌ی آخر را روضه خوانده است. روضه‌ای در بابِ جنگ و صلح. زمینه‌ی اصلی کتاب هم جنگ روسیه تزاری و فرانسه بناپارتی است. در این دوهزار خورده‌ای کتاب ماجرای دو جنگ شرح شده است. که یکی به فتح مسکو و در نهایت شکست ناپلئون منجر می‌شود. تولستوی در همان روضه‌ی انتهایی می‌گوید جنگ بین این دو هیچ سودی برایشان نداشته است و با هر هدفی نگاه کنیم هر دو طرف متضرر شده‌اند. بعد شرح می‌دهد که عامل این جنگ فقط ناپلئون و الکساندر نبوده‌اند و فرمان ناپلئون به ششصدهزار نفر از سربازانش مبنی بر این که برویم روسیه را بگیریم دلیل نمی‌شود این ششصد هزار نفر راه شوند به آنجا. حتی در جائی از کتاب می‌گوید وسط جنگ حتی اگر ناپلئون هم می‌خواست عقب نشینی کند این سربازانش بودند که دیگر حرف او را گوش نمی‌دادند. تولستوی تمام اتفاقات را فرایندی از تصمیم تک تک سربازان، تصمیم ناپلئون جوان و جبرخداوند  عنوان می‌کند. به عنوان شاهد مثال در بخشی از کتاب می‌گوید: «تاریخ‌نویسان همه در این رای متفقند که فعالیت برون مرزی دولتها در عرصه‌ی اختلاف‌هایی که میان آنها پدید می‌آید به صورت جنگ تظاهر می‌کند و موفقیت کم یا زیاد نظامیان افزایش کم یا زیاد قدرت سیاسی را در پی دارد. هر قدر هم که اوصاف تاریخ‌نویسان شگفت بنماید که چگونه فلان امپراتور یا پادشاه دیگر اختلاف پیدا کرد و لشکری بسیج کرد و با لشکر دشمن جنگید و پیروز شد و سه یا پنج یا ده‌هزار نفر را کشت و در نتیجه بر دولت و ملتی چند میلیونی تسلط یافت، هر قدر نامفهوم به نظر رسد که چرا شکست یک ارتش که یک صدم نیروی ملتی را تشکیل می‌دهد موجب به زانو درآمدن آن ملت می‌شود، همه‌ی شواهد تاریخی( تا جایی که ما از آنها اطلاع داریم) موید صحت این اصلند که زبردستی یا فرودستی نیروهای نظامی یک ملت نسبت نیروهای نظامی ملت دیگر دلیل یا دست کم نشان بی چون و چرای برتری یا کهتری آن ملت نسبت به ملت دیگر است. لشکری بر لشکر دیگر پیروز می‌شود و بلافاصله حقوق ملت پیروز بر ملت مغلوب افزایش می‌یابد. لشکری از لشکر دیگر شکست می‌خورد و بلافاصله ملتی به نسبت وسعت شکست از حقوق خود محروم می‌شود و در صورت شکست کامل لشکرش کاملا بر قهر ملت غالب گردن می‌نهد.

روال کار به گواه تاریخ از قدیمیترین ایام تاکنون چنین بوده است. جنگهای ناپلئون همه موید این قاعده‌اند. هر قدر شکستهای ارتش اتریش افزایش می‌یابد ملت اتریش از حقوق خود بیشتر محروم می‌شود و دامنه‌ی حقوق نفوذ فرانسویان گسترده‌تر می‌شود. پیروزی ارتش فرانسه در ای‌ینا و آورشتت به استقلال و موجودیت پروس پایان می‌دهد. اما ناگهان فرانسویان در 1812 در بیرون مسکو بر ارتش روس پیروز می‌شوند و مسکو را تصرف می‌کنند و پس از آن بی‌آنکه نبردی روی دهد نه روسیه بلکه ارتش ششصدهزار نفری فرانسه از بین می‌رود و سپس نظامی که ناپلئون در فرانسه برپا کرده بود واژگون می‌شود. نمی‌توان واقعیت‌های تاریخی را به منظور سازگار کردنشان با قواعد تاریخی دستکاری کرد و پس و پیش برد و مثلا مدعی شد که بعد از نبرد بارادینو میدان نبرد در دست قوای روس ماند یا بعد از اشغال مسکو نبردهایی روی داد که طی آنها ارتش ناپلئون نابود شد. بعد از پیروزی فرانسویان در باردینو نه فقط هیچ نبرد همگانی، بلکه هیچ زد و خوردی که اندک اهمیتی داشته باشد روی نداد و ارتش فرانسه نابود شد. معنی این وضع چیست؟ اگر این ماجرا در تاریخ چین روی داده بود می‌توانستیم بگوییم که پدیده‌ای تاریخی نیست( چنانچه شیوه عذرآوری تاریخ نویسان است و هرچه را که با الگوشان سازگار نباشد از قلمرو تاریخ بیرون می‌انگارند) اگر موضوع زدو خوردی کوتاه میان واحدهای کوچک می‌بود می‌توانستیم آن را پدیده‌ای استثنایی بپنداریم، اما این رویدادی است که پدران ما شاهدش بوده‌اند و برای آنها مساله بقا یا نابودی وطنشان در میان بوده است و بزرگترین جنگی که تاریخ به یاد دارد..

آنچه در این جنگ بزرگ از نبرد بارادینو تا اخراج فرانسویان از مسکو روی داد گواه آن است که پیروزی در یک نبرد نه تنها موجب تصرف کشوری نیست بلکه حتی نشان پایدار تصرف هم نیست. گواه آن است که قدرتی که سرنوشت ملتها را معین می‌کند در دست فاتحان نیست و حتی لشکرکشی و جنگ نیست که آن را معین می‌کند؛ قدرت تعیین سرنوشت ملتها در جای دیگری است.»ص1443-1444

توی ماشین به سمت جمکران بودم که معجزه‌ی تمام شدن کتاب اتفاق افتاد و رئیس جمهور ایران با آمریکا تماس گرفت. هرفردی چه موافق یا مخالف این رویداد بعد از شنیدن خبر حتما شوکه شده. واقعیت این است کسی آمادگی شنیدن چنین چیزی را نداشت. ولی معجزه صورت گرفت. به نظرم رابطه ایران و آمریکا یک رابطه شاعرانه است و انتظار قاعده و قانونی را نمی‌توان از آن داشت. نمی‌دانم چه کسی، چه زمانی رمان "جنگ و صلح" ایران و آمریکا را خواهد نوشت. ولی حتما گروهی از مردم و مردانی از ایران و آمریکا به این نتیجه رسیده‌اند که باید به صلح برسند و همچنان که صلح روسیه و فرانسه در جنگ و صلح تولستوی موقتی بوده است. این صلح هم به نظرم همان خواهد شد. روزی ایران و آمریکا با دندان‌های به هم فشرده با هم خواهد جنگید. هر صلحی، جنگی را در پی خواهد داشت. پس هر چه زودتر تولستویی ایرانی جنگ و صلحش را شروع کند.

دوشنبه 08 مهر 1392، ساعت انتشار 08:11 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

من یک سیاهکل محله هستم

من یک سیاهکل محله هستم. یعنی پسوندم یک چنین چیز عجیب غریبی است. مانند گوگول در رمان "بی‌نام" جومپا لاهیری. اوایل از این پسوند طولانی و محلی خجالت می‌کشیدم. گوش‌هایم قرمز می‌شد و در صورتم لک‌های قرمز پیدا می‌شد. اوایل یعنی زمانی که در مدرسه معلم اسمم را می‌خواند یا اشتباه می‌خواند. آنوقت سوال می‌کرد که کجاست و چه جوری است. بعضی هم از زیبایی و جنگلش می‌گفتند. حتی یک بار محمود گلابدره‌ای وقتی فهمید سیاهکل محله هستم گفت هیچ جا نگو. خطر دارد. ممکن است برایت مشکل ایجاد کنند. اشاره ی نگفته‌ای می‌کرد به درگیری فدائیان خلق با شاه در جنگل‌های سیاهکل در سال ۴۷ که البته ربطی به مردم محلی نداشت و تازه قبل از انقلاب هم بود. هرچند بیشتر مردم مجدانه فکر می‌کنند که سیاهکلی‌ها شورشی‌اند. در حالی که مردمی به شدت آرامند.


و در این احتمالات مختلف من همیشه گوش‌هایم تیز بود که معلم آن قسمت پسوند را جلوی بچه‌ها نخواند تا خجالت نکشم. توی دلم آرزو می‌کردم کاش نامم مانند دیگران کوتاه و شیک بود. وقتی می‌خواستم نامم را کامل بگویم. بخش اول را با لبخندی ژکوندی و به آرامی و بخش پسوند را مانند یک نوارگیرکرده یا سی دی خشدار با سرعت رد می‌کردم.
بیشتر غصه‌ام از بخش دوم این پسوند بود. «سیاهکل» که برای خودش یک جایی است. این «محله» تاکیدی بود بر محلی بود در‌‌ همان شهر. یعنی یک سیاهکلی داهاتی و البته در اصل نام یک دهستان است در‌‌ همان سیاهکل. توی دلم می‌گفتم حالا قسمت اولش هیچ قسمت دومش خیلی ضایع است. یعنی من شهری نیستم.
این تنفر و غم تا دبیرستان ادامه داشت. حتی زمانی تصمیم گرفتم مانند یکی از فامیل این تکه را عوض کنم. تا یکباره این احساس جای خودش را داد به چیزی دیگر. یک روز به خودم گفتم از چه چیزی خجالت می‌کشی شاید تاثیر کتاب "الیناسیون" علی شریعتی هم بود. تصمیم گرفتم این بخش را دوست داشته باشم و از‌‌ همان روز نامم را محکم گفتم. حتی اگر کسی نیشش باز می‌شد با چشم‌های تیز نگاهش می‌کردم و یک سیاهکل محله ی مفتخر شدم.
دیروز وسط کارهای اداری دانشگاه، زنی که نامم را تایپ می‌کرد پسوندم را اشتباه خواند و من با لبخندی درستش را گفتم و وقتی یک طبقه بالا‌تر مرد جوانی گفت فامیلی‌ات چیه؟ باز هم با لبخند و بلند گفتم "حامد هادیان سیاهکل محله". وقتی بلند و محکم می‌گویی انگار طرف باورش می‌شود نه انگار مشکلی ندارد. بعد توی راه برگشت از دانشگاه به این فکر می‌کردم آدم‌ها ممکن است همین طوری چیزی را دوست داشته باشند و یا نداشته باشند و بعد یک دفعه نظرشان عوض شود.


پی نوشت: هنوز مشکلم با طولانی بودنش حل نشده است چون اداره‌جات فکر نمی‌کنند کسی فامیلی به این بلندی باشد.

پی نوشت دوم: تابلوی سیاهکل از بیژن نجدی از رهبران فدائیان خلق

سه شنبه 02 مهر 1392، ساعت انتشار 02:28 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.