پا منبری‌ حاجاقا نیستم

پا منبری‌ حاجاقا نیستم؛ از بس در این سال‌ها تند رفته‌اند. ولی انگار باید بعضی مباحث‌شان را جدا کرد. شب هشتم محرم درباره امتحان‌های خدا از بندگانشان صحبت می‌کردند. برش برش‌هایی از حرف‌هایشان را در ادامه می‌آوردم:

"می‌فرماید عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِم. خدا برنامه‌ات را به هم می‌ریزد. نمی‌گذارد به آرزوهایت برسی/ وقتی که می‌گوییم دستگاه امتحان حاکم است و تو نمی‌دانی چه باید بکنی که این صحنه بهتر محقق شود. پناه بردن به دستورات الهی بیشتر خواهد شد/ آقا می‌دانید که من نمی‌توانم جلوی امتحان را بگیرم. چه اثری دارد این سخن، یعنی جوان‌ها منتظر این نباشید که نظام جمهوری اسلامی تو را جمع کند تو خودتی و خودت/ بعضی وقت‌ها ما این آرامش را می‌پسندیم. آرامشی که بگویند دیگر امتحان نمی‌گیریم! این آرامش را می‌خواهی، نداریم! شما نمی‌توانی از طریق دیگری آرامش پیدا بکنی. این آرامش را می‌خواهی که زندگی‌ات دست خودت باشد این آرامش را نداریم/ در امتحان یک رکن اساسی وجود دارد و آن نادانی(بی‌خبری) است. امتحان که دارند می‌گیرند سوالاتش را از قبل به تو نمی‌دهند یک پنهان کاری در امتحان هست. خدا برای اینکه از بندگانش امتحان بگیرد از یک عنصری به عنوان جهل استفاده می‌کند/ شما در جهل اسیری، گاهی خدا  بنده‌هایش را با همین جهل اصلاح می‌کند. میزان ایمانشان را مشخص می‌کند. اما بنده‌های خدا خیلی دوست دارند که از این جهل در بروند./ قصه فوق العاده درباره امتحان در قرآن کدام قصه است؟ قصه حضرت موسی علیه‌السلام و  حضرت خضر علیه‌السلام / گرفتاری‌های زیادی دارم. چرا پس این‌ها تمام نمی‌شود. قبول نشده‌ام در امتحان؟ -معلوم نیست. شاید هم قبول شده باشی. خدا دعای مرا مستجاب کرد- نمی‌دانم. خدا از من راضی است؟ - نمی‌دانم. خدا با من قهر است؟ - نمی‌دانم. توبه‌هایم را قبول کرده - نمی‌دانم/ خدا با زبان امتحان با بندگان خود سخن می‌گوید. میانبر نزن مترجم نگیر خودت بفهم صبرکن تا بفهمی پاک کن خودت را تا بفهمی/کسی وابستگی باثبات می‌خواهد باید به مقدرات الهی توجه کند باید متوجه امتحانات الهی باشد. تا بداند که به جایی دستش بند نیست مدام دارد امتحان می‌شود. تا یک خوف و خشیت ایجاد می‌کند/ روایتی را بگویم که هر وقت که اوضاع سخت شد رابطه‌ات را با خدا خوب کن خدا رابطه‌ات را با  اهل عالم درست می‌کند البته که این جا بهشت نمی‌شود اما یک مرحله از جهل‌ها به علم تبدیل می‌شود."

توی این فکر بودم که مطلبی بنویسم با این مطلع که "امتحان خدا در زندگی مانند گره در داستان است." یعنی خواننده نباید بتواند درست و درمان گره و بعدش را پیش بینی کند. بعد کمی فکر کردم دیدم سخنران منظورش را رسانده است نیاز به مطلب دیگری نیست.

پی نوشت: کامل این سخنرانی را در اینجا ببینید. بخوانید یا گوش کنید. شاید چیز بیشتری دستگیرتان شد.

چهارشنبه 22 آبان 1392، ساعت انتشار 11:29 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

دو برداشت از یک مصاحبه

۱

"ناصرملک مطیعی" ستاره‌ سینمای آبگوشتی پیش از انقلاب است. فیلمی از او ندیده‌ام اما خیلی‌ها "قیصر" او را دیده‌اند. البته عکسش را توی مجلات و اینترنت دیده‌ام. تصویر ذهنی که از او دارم یک داش مشدی تهرانی است. بعد از انقلاب فیلمی بازی نکرد. یعنی اجازه نداشت. ولی به دلیل ستاره بودن، هنوز بین عامه مردم محبوبیتی دارد. تازگی‌ فیلمی بازی کرده و دوباره به صفحه جراید آمده است؛ آن هم در هشتاد یک سالگی. تا این جایش به مباحث موجود در این وبلاگ نمی‌آید. چند روز پیش روزنامه "خبر ورزشی" مصاحبه‌ای با او گرفت که فقط به خاطر همین مصاحبه، روزنامه را خریدم. اتفاقا خواندنی بود. در جایی از مصاحبه ملک مطیعی که سینما را بعد از ورزش شروع کرده. در پاسخ به سوالی می‌گوید:



"سینما یک صنعت-هنر جمعی است و برای موفقیت در آن باید یک مجموعه خوب باشند. کلی آدم باید کارشان را عالی انجام دهند تا یک فیلم موفق شود. قصه خوب می‌خواهد، کارگردان و تهیه کننده و بازیگر و فیلمبردار و کلی عوامل و امکانات دیگر و بازیگر فقط جزئی از کار است که مردم او را می‌بینند اما در موفقیتش سهم دارند اما در ورزش(فردی) این طور نیست و شما به تنهایی می‌توانی قهرمان شوی. اتفاقا همین ویژگی باعث ارزشمند شدن کار قهرمانان ورزشی است. تنها هستند و کسی کمک‌شان نمی‌کند. قهرمانی در ورزش «واقعی» است و قصه نیست، در لحظه زندگی می‌کنی و انتهای معلومی ندارد" به نظر چنین تعریفی را می‌توان درباره نویسنده‌ها نیز بکار کرد. نویسنده تنهاست و در عرق ریزان هر روزه‌ی روح تلاش می‌کند تا چیزی بیافریند که از طریق آن قهرمان شود. کسی هم کمکش نمی‌کند. حتی اگر قهرمان شود و کتاب موثر و پرخواننده‌ای هم بنویسند باز هم برای کتاب بعدی باید به کنج تنهایی خود برود. کسی به جای یک نویسنده چیزی نمی‌نویسد. خود اوست و کلماتی که به سختی ‌متولد می‌شوند.

۲

در بخش دیگری از این مصاحبه ناصر ملک مطیعی ماجرای دعوتش از مرحوم تختی برای فیلم بازی کردن را هم نوشته:" یک گلفروشی سرچهار راه ولیعصر بود که پاتوق تختی محسوب می‌شد. رفتم، عادت داشت دست به گردن رفقا بیندازد و پهلوان زندی هم درست همین عادت را داشت و دارد. چه دست‎‌های سنگین و پهلوانی‌ای هم داشت، در پیاده رو قدم زدیم  ماجرا را گفتم. تکیه کلام تختی«چاکرتم» بود، گفت «چاکرتم، من فیلم بلدم؟» خودم از ته دل دوست نداشتم او به سینما بیاید و خراب شود؛ به همین دلیل اصرار نکردم، برگشتم پیش کارگردان و گفتم دور تختی را خط بکش." حال انگار کن پاتوق تختی چهارراه ولیعصر بوده. اتفاقا نزدیک خیابان فلسطین یک گلفروشی است. به همین نزدیکی. حس آدم را به این چهارراه عوض می‌کند. مثلا هر روز غروب که از آنجا رد می‌شوی. برای تختی دست تکان می‌دادی و او می‌گفت. "چاکرتم"

پی نوشت: توی عکس همه ستارگان سینمای آبگوشتی جمعند. بهروز وثوقی، محمدعلی فردین و ناصرملک مطیعی

سه شنبه 21 آبان 1392، ساعت انتشار 13:58 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بلبلی با صدای زعفرانی خویشم

به احسان گفتم اولین رمانم را شروع کردم. سرش را برگرداند و خندید. گفت درباره چیه؟ کمی توضیح دادم که یک سرش به اول انقلاب می‌رود و یک سرش به خرمشهر و دماوند. جلوی کامپیوتر نشسته بود و همزمان تایپ می‌کرد. می‌خواست مطلبی درباره محرم بنویسد. داستان را برایش توضیح دادم. گفت مراقب باش شعار ندی. از داستان بیشتر برایش گفتم که اصلا شخصیت اصلی داستان، انقلابی نیست. ولی به عنوان یک ناظر روایت می‌کند. از توی مانیتور در آمد. درباره بعضی کتاب‌هایی جنگی‌ حرف زدیم. پرسیدم جنگ و صلح را خوانده‌ای. خوانده بود. گفتم حسرت می‌خورم که روس‌ها برای تسلیم مفتضحانه شهر سن پترزبورگ چنین شاهکاری آفریده‌اند. آن وقت ما... گفتم حالا خاطرات آیت‌الله جمی را می‌خوانم که در محاصره آبادان روزانه‌نویسی می‌کرده است و جنگش با چیزی که ما شنیده‌ایم زمین تا آسمان فرق دارد. آخرش هم از بهروز مرادی گفتم. همان کسی تابلوی معروف خرمشهر شهر سی میلیونی را نوشته بود. هنوز کتاب خاطراتش را پیدا نکرده ام ولی مثلا این بخش از نامه شهیدمرادی به خواهرش از سال‌های آخر جنگ را نشان احسان دادم:

"اکبر شهيد شد و او را توي‌ کوچه‌هاي‌ خلوت‌ و خاموش‌ آبادان‌ تا قبرستاني‌ که‌ شما آن را ديده‌ بوديد، حمل‌ کردند؛ و براي‌ وداع‌ با او بجز اندک‌ رزمندگان‌ همدوشش‌، چند تا زن‌ پير و جوان‌ بودند که‌ يکي‌ مادر او و ديگري‌ همسر جوان‌ و داغ‌ ديده‌اش‌ بود. امروز هم‌ علي‌ را منجمد و يخ‌زده‌ به‌ قم‌ آوردند و در رديف‌ ديگر شهدا کاشتند. و پريروز هم‌ داخل‌ خرابه‌هاي‌ شهر، يک‌ جمجمه‌ انسان‌ پيدا شد که‌ گويا از قربانيان‌ روزهاي‌ اول‌ جنگ‌ باشد؛ درحالي‌ که‌ هيچ‌ استخواني‌ از اعضاي‌ ديگر او وجود نداشت‌. همۀ ‌اين‌ سختي‌ها را مي‌شود تحمل‌ کرد. اما درد اين جاست‌ که‌ چرا هنوز که‌ هنوز است،‌ همه‌ سرگرم‌ مسائلي‌ جزئي‌ هستيم‌"

احسان گفت شروع کن. زود شروع کن تا تنبلی نکنی و کارت زمین نماند. و آخرش یک باره گفت. ولی ما در کل نویسنده نیستیم. شاعریم. توضیح نداد من هم توضیح نخواستم. انگار نقطه‌ی حرف‌هایش همین باشد. سرم را تکان دادم و لبخند زدم. خیابان انقلاب را گرفته بودم و کتابفروشی‌ها را نگاه می‌کردم. چند کتاب شعر چشمم را گرفت. یکی‌شان را خریدم. دیرم شده بود. هر چه زودتر باید خودم را به قطار می‌رساندم. کتاب را باز کردم:

بلبلی با صدای زعفرانی خویشم

شفاف چون عسل

برشی کوتاه از درختی به درختی

در صدای آواز من قرقره‌ی زرد را پیدا کنید

دوک نارنجی روز را

طلق نقره ای آب را

در صدای آواز من

بیشتر از آنچه فکر می‌کنید غم هست

توی قطار وقتی شعر را دوباره برای سید مجتبی خواندم پرسید معنی‌اش را فهمیدی. به سوالش جوابی روتین دادم تا قانع شود. همان وقت‌ حرف احسان توی سرم می‌چرخید که ما شاعریم. به خودم جواب روتین ندادم ولی باید شعری بگویم. روایتی از شهری که دوستش دارم.

پی نوشت: شعر از غلامعلی بروسان از مجموعه "در آب ها دری باز شد"

يكشنبه 19 آبان 1392، ساعت انتشار 10:14 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

گاو مش حسنم یا خروس حامد هادیان!

درِ پشت بام را که باز می‌کردم شرطی شده بودند؛ بال بال می‌زدند و تا جایی که می‌توانستند می‌پریدند. مرغ و خروس‌هایم را می‌گویم. البته که کار شیکی نیست نگه داشتنشان. بالاخره مرغ است و بوی گندش. علاقه من به حیوانات اهلی و وحشی برمی‌گردد به زمانی که هنوز اینترنتی نبود و با خودکار بیک آبی توی دفتر چهل برگ تعاونی نامِ حیوانات مختلف را از هرجایی کلکسیون وار جمع می‌کردم. ولی این که چند تا مرغ زبان بسته را بیاورم پشت‌بام خانه نگاه دارم چیز دیگری است. این که چه طور این فکر به سرم رسید مقدمه‌ای دارد که به قول معروف در این مقال نگنجد. ولی دلم می‌خواست حیوانی را خودم ذبح کنم. یعنی ذبح کردن را تجربه کنم. آن هم ذبح موجودی که خودم بزرگش کردم. البته نه از روی کین و بی‌رحمی. اردیبهشت با همین فکر سه جوجه محلی از شمال خریدم تا بزرگشان کنم. هر روز به‌شان دانه می‌دادم و به این فکر می‌کردم که روزی خواهد رسید که ذبحشان خواهم کرد. البته هر باری که این فکر به سرم می‌آمد دچار اشمئزاز هم می‎شدم. مثلا کجا این اتفاق خواهد افتاد یا با کدام چاقو باید سرشان را ببرم یا وقتی چاقو به پوست گردنشان... بی‌خیال. می‌دانید تجربه بزرگی است گرفتن جان یک مرغ خانگی.

عید قربان که گذشت می‌خواستم تصمیم را عملی کنم ولی دلم نیامد. محبت‌شان به دلم افتاده بود. به دانه دادن هر روزه ادامه دادم. دوست‌داشتنی ترینشان یک خروس‌لاری بود که تازگی‌ها برای من هم شاخ و شانه می‌کشید. بقیه را هم نوک می‌گرفت. امروز وقتی درِ پشت بام را باز کردم. یکی‌شان نبود. همان خروس لاری...

احتمالا از پشت بام به خانه‌ی یکی از همسایه ها پریده و حالا نمی‌دانم زنده است یا مرده. تازگی‌ها که تصمیمم عوض شده بود، می‌خواستم ببرمشان شمال تا برایم نگه‌شان دارند. ولی نشد انگار. نشد و حالا خروس لاری نیست و من هم ذبحش نکردم... انگار فرصت تا همان عید قربان بود و هرچیزی زمانی دارد...

 

پی نوشت: تصویر، آرم مرحوم  آدامس "خروس نشان" است

جمعه 10 آبان 1392، ساعت انتشار 20:35 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

انسان شرقی در برخورد با استیصال‌های ذاتی جهان

آلن دوباتن در جائی از کتاب تازه ترجمه شده‌اش با عنوان «یک هفته در فرودگاه» که در اصل یک کتاب سفارشی است آن هم از طرف یک فرودگاه‌دار؛ بعد از اینکه مسافری را می‌بیند که از هواپیمایش جا مانده می‌نویسد: «به یاد رساله ی سنکا، فیلسوف رومی افتادم به نام در «باب خشم» که در حمایت از امپراتور نرو نوشت و مشخصا در دفاع از این نظریه‌اش که علت ریشه‌ای خشم، امید است. ما عصبانی هستیم چون بیش از حد خوش بین‌ایم و به اندازه ی کافی برای استیصال‌های ذاتی جهان آمادگی نداریم. مردی که هربار کلید‌هایش را گم می‌کند یا پروازش را در فرودگاه از دست می‌دهد فریاد می‌کشد، اعتقاد تاثیرناپذیر اما بی‌ملاحظه و ساده لوحانه‌اش را به جهانی نشان می‌دهد که در آن کلید‌ها هیچ‌گاه سرگردان نمی‌شوند یا هواپیمای سفر‌هایمان همیشه تضمین شده‌اند.»


بار‌ها در باب رابطه ما با جهان فکر کرده‌ام. اینکه رابطه ما با جهان چه گونه است و چه انتظاری از آن داریم. انتظار داریم همه خواسته‌هایمان به موقع برآورده شود، هیچ کلیدی در آن گم نشود، از هیچ هواپیمایی جا نمانیم و وقتی هیچ کدام برآورده نشد بور می‌شویم، دنیایمان تیره و تار می‌شود و بعد خشمگین کاری می‌کنیم. چون از دنیا آن چیزی را انتظار داریم که برنامه‌اش را ریخته‌ایم و به آن اطمینان ساده لوحانه داریم.
اما در نگاه شرقی ما چیزی به نگاهِ آلن دوباتن اضافه می‌شود و اگر اتفاقی برخلاف اطمینانمان رخ داد. می‌گوییم حتما خیری در آن بوده است و از کنار آن می گذریم. هر کسی به فراخور می‌تواند مثالی در ذهنش داشته باشد. مثلا این بخش از نگاه شرقی را می‌توان به وضوح در بین «مادربزرگان سنتی» یافت. در نگاه دینی که مسئله عمیق‌تر می‌شود و کلی توصیه و نسخه برای آن پیچیده شده است. بنابراین انسان شرقی باید که آرام‌تر از نمونه غربی خود باشد نه این انسان خشمگینی که در خیابان، سرکار و فضای مجازی می بینیم. و طاقت هیچ استیصالی در مقابل خودش را ندارد.

پی نوشت: عکس از خانم دایان آربوس که یک عمر از آدم های عجیب غریب عکس گرفت

يكشنبه 05 آبان 1392، ساعت انتشار 06:58 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

امتزاج زمین و آسمان

این‌ها مجیزه‌ای است برای کسی که به سان یک عمر زندگی عذابش داده‌ام و قرار است از این به بعد هم عذابش دهم. خانم محترم، من فرشته ی عذاب شما هستم که از کوه المپ سر برآورده‌ و به اینجا آمده‌ام و به این زودی‌ها دست از سر شما برنخواهم داشت. درست است که بسیار آزاردهنده هستم ولی خاک و زمین به آسمان احتیاج دارد و پیوند من و شما امتزاج زمین و آسمان است.


از اینکه گیر کرده‌اید در چنگال رمانتیک من تشکر می‌کنم و تقاضا مندم این دو روزه عمر را هم تحمل کنید و بتوانم این همه زحمات شما را جبران کنم. ان‌شالله که اجر شما با صاحب‌الزمان و البته خدای تعالی گفته است که بهشت زیرپای مادران است و به نظر می‌آید مقصود از مادران، همسرانی است که شوهران خود را تحمل می‌کنند و تازه چند تا بچه هم می‌زایند قوزبالاقوز. همه ما مرد‌ها بدون زن‌ها هیچ چیز نیستیم این را بار‌ها گفته‌ام. امیدوارم این شوهر شاخدار را که مثل گرگولک هی زخم می‌زند را به آن بهشتی که زیر پای شماست ببخشید. بالاخره بهشت را به بها دهند نه بهانه. در حال حاضر نیز در پارک روی یک صندلی بلند نشسته‌ام و منتظر شما هستم. اندکی هوا تاریک شده است و حال ما خوب است و دغدغه‌ای جز آمدن شما نداریم. خانمی که در حال حاضر از کنار من رد شد و نسبتا سن و سالدار بود فرزندش را صدا کرد: ‌‌نهایت. به نظرم نام زیبایی است. حالا پشت تلفن با تو حرف می‌زنم می‌خواهم بگویم کجا بیایی پیش من.
امیدوارم خوب باشی از این به قبل و از این به بعد.


                                                                                                       الی الابد
                                                                                              دوستدار رفیق فاطمه

 

پی نوشت اول: این یادداشت به مناسبت سالگرد قمری ازدواج و عیدی به زوجه مربوطه نوشته شده است.

پی نوشت دوم: عکس فوق مربوط  به کارت عروسی زوج مربوطه که 4 سال ازش گذشته است.

پنجشنبه 02 آبان 1392، ساعت انتشار 07:40 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.