خانه دوست کجاست؟

رسم روزگار این است که صاحبِ خانه‌ها اعلام می‌کنند که بیایید و خانه ما را اجاره کنید یا بگیرید. بر خلاف رسم روزگار دنبال خانه‌ای هستیم و شرایطش را اعلام می کنیم. خانه مورد نظر باید ویژگی‌های زیر را داشته باشد. اگر صاحبِ این خانه هستید بگویید.



یک. انگار رسم است که اگر کسی بخواهد خانه بخرد حتما باید پول کم بیاورد. قیمت همه ی خانه‌های مناسب از پول ما اندکی بیشتر است. یعنی خانه‌ای که می‌خواهیم. خانه‌ای باشد که به پول ما بخورد. شما که پول ما را نمی‌دانید ولی بدانید. از آن چیزی که شما فکر می‌کنید اندکی کمتر است.


دو. وسط شهر باشد. نه خیلی بالانشینیم نه خیلی پایین‌نشین. دلیلش شاید این باشد. که نگارنده گواهینامه ندارد و برای اینکه به کار و زندگی برسد باید همه جا را با وسائل همیشه شلوغ عمومی و یا پیاده گز کند. خیلی دور نباشد دیگر.


سه. ما تهران زندگی می‌کنیم. زیاد علاقه نداریم توی شهرهای دیگر و یا جاهای دور و آرام زندگی کنیم. همین شلوغی تهران را دوست دارم. همین تشنج هر روزه‌اش. انگار کن دهانهٔ آتشفشانی باشد همیشه جوشان.


چهار. بالای هفتاد متر و دوخوابه باشد. واقعا زندگی توی خانه‌های کوچک‌تر کفاره گناهان است. آدم به خودش می گوید یعنی توی این یک میلیون متر مکعب همین اندک کاشانه من است. حرف پدر و مادر‌ها هم مهم نیست که توی جوانیشان در خانه‌های ۲۰متری زندگی می‌کردند. آن زمان فقط و فقط یخچال‌ها اینقدر بزرگ نبودند.


پنج. در و همسایه‌اش خوب باشند. این همسایه خوب هم از نعمات خفیه الهی است. چه کسی می‌داند هر روز با سگ همسایه بیدار شدن یعنی چی؟ یا جیغ و دعوای دائمی زن و شوهری جوان و یا مادر و دختری پیر؟


شش. نزدیک مسجد باشد. که هر روز صدای اذان را شنید یا راه زیادی نرفت برای رسیدن به آن. البته موذنش هم خوش الحان باشد.


هفت. نقشه خانه‌اش انسانی باشد. نه فقط سنتی یا مدرن. مثلا اتاق‌هایش یا آشپزخانه‌اش حریم داشته باشد یا با باز شدن درب ورود تا ته حلق خانه معلوم نشود. سازنده خانه هم بساز و بفروش نباشد که تا به هر جای خانه دست بزنی فنرش در برود. یا به کارگرهایی که ساختمان را ساخته‌اند پول کم داده باشد.


هشت. خانه جن و نحسی نداشته باشد. حوصله اینجور خانه‌ها را ندارم. کی حالش را دارد برود طلسم بگیرد که جن‌ها بروند یا هی حدیث کسا بخواند تا نحسی بخواند.


نه. اهل محل فرهنگی- مذهبی باشند. نه اینکه همه ریش توپی داشته باشند و یا چادرِ جلابیب سر کنند. یعنی اندازه یک آدم عاقل دیندار باشند و متجاوز به حقوق دیگران نباشند و بتوان با‌هاشان ارتباط برقرار کند.


ده. خانه پس و پسلی داشته باشد. مثلا یک جای دنجی توی خانه که بشود تویش قایم شد. حتی یک انباری ۲*۱ هم جواب می‌دهد. البته توی خانه باشد. بیرون خانه که فبها.


یازده. محلشان تشخص داشته باشد. نه اینکه تا دیروز محل جمع آوری زباله بوده باشد بعد یک دفعه یک برج شیک زده باشند. و اینکه از محشان نور بلند باشد نه گُل‌های شر.


دوازده. خانه‌ تاقچه داشته باشد. چه معنی دارد این خانه‌های جدید را اینقدر لخت و عور می‌سازند. به غیر تاقچه کلی ریزه کاری توی خانه‌های قدیم هست که بساز و بفروش‌های جدید به هیچ هم حساب نمی‌کنند. آن‌ها هم.


سیزده. می‌گویند همهٔ خانه‌های قدیمی شمالی یک مار دارد. ماری که توی سومب و سوراخ‌های خانه زندگی‌ می‌کند و کاری به کسی هم ندارد. مار خانه‌های پدربزرگ‌هایم را دیده‌ام. می‌دانم انتظار زیادی است. نمی‌دانم خانه‌های تهرانی چه چیزی داشتند قدیم‌ها ولی از آن‌ها داشته باشد. در صورت امکان سوسک هم نداشته باشد.


چهارده. توی خانه قرآن زیاد خوانده باشند. چندتایی هم مجلس روضه و سفره انداخته شده باشد دیگر.


پانزده. یک پاسیو کوچک داشته باشد مسقف. حیاطی مشترک و دلواز هم داشته باشد. که آدم با مهمان‌های سیگاردارش برود آنجا راحت حرف بزند.


شانزده. همسایه‌ها در صورت امکان بچه کوچک داشته باشند و بعضی وقت‌ها که کار دارند بچه‌شان را بگذارند آنجا.


هفده. نمای بیرون خانه زشت نباشد. حالا نیاز نیست،‌ های هالوژن باشد ولی زشت هم نباشد. که آدم وقتی می‌بیندش لبش را کج کند.


هجده. فروشنده خانه آدم خوبی باشد و گاهی دلش برای خانه سابقش تنگ شود. چون کلی خاطره خوب در آن دارد.


نوزده. آسانسور نداشت اشکال ندارد ولی نهایتا طبقه دوم باشد. من ۱۲ سالی است طبقه‌های چهارم را بدون پله می‌روم. یک پا کوهنورد شهری شده‌ام.


بیست. سر در خانه‌شان هم آیه‌ای، حدیثی چیزی زده باشند. با عرض شرمندگی "و ان یکاد" نباشد.

پی نوشت: به غیر از این ویژگی‌ها کلی خرده و ریز دیگر هم هست. کاش شابدوالعظیم کمی نزدیک‌تر بود. به مانند حسین درخشان می‌رفتم آنجا.

شنبه 30 آذر 1392، ساعت انتشار 09:36 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

صدای پای رزمنده‌ها تا کجا شنیده می‌شود؟

توی فرماندهان جنگ، حسن باقری برای من جداست. همیشه دفترچه یادداشتی همراه خود داشته و‌‌ همان یادداشت‌هایش، کتاب هم شده است. امروز سوالاتش از یکی از نیرو‌هایش را توی کتاب «روند جنگ ایران و عراق»* می خواندم. خلاقانه و داستانی بود. دلم خواست من هم یکی از نیروهایش بودم. قبل از عملیات «طریق القدس» که یکی از ۴ عملیات‌ موفق ایران در سال‌های اول جنگ بود. حسن باقری فرمانده اطلاعات-عملیات سپاه در جبهه جنوب از سیدعلی حسینی مسئول اطلاعات این عملیات خواست که به ۲۰ سوال او درباره منطقه اجرای عملیات پاسخ دهد. سید علی حسینی به همراه نیرو‌هایش با چند قاطر چند هفته توی بیابان‌های رملی نزدیک بستان به شناسایی منطقه می‌پرداخت. سوالات حسن باقری به این شرح است:



۱. وضعیت آرایش و مواضع و سنگرهای دشمن در خط مقدم و در دیگر خطوط پدافندی
۲. بررسی امکان اجرای عملیات در تاریکی محض یا در روشنایی نورماه
۳. تعیین وضعیت نور ماه و مهتاب در شب‌های مورد نظر برای اجرای عملیات
۴. نحوه فعالیت نیروهای دشمن در شب و روز
۵. چگونگی تردد واحدهای دشمن به خط مقدم و نحوه تدارک آن‌ها
۶. وضعیت استقرار تیربارهای دشمن در خط مقدم و چگونگی اجرای آتش آن‌ها در شب و روز علیه مواضع خودی
۷. تعداد منورهایی که دشمن در هر شب شلیک می‌کند و مشخص کردن فضاهایی که بر اثر پرتاب منور‌ها روشن شود
۸. بررسی روحیه فرماندهان ارتش بعثی مستقر در منطقه مورد نظر
۹. شناسایی فرماندهان گردان‌ها و تیپ‌های دشمن مستقر در منطقه
۱۰. استقرار دقیق گردان‌ها و تیپ‌های دشمن در منطقه
۱۱. بررسی خطوط مواصلاتی دشمن و چگونگی استفاده از آن‌ها برای دسترسی به جبهه‌های مختلف
۱۲. شناسایی تعداد و کیفیت جاده‌های عقبه دشمن
۱۳. بررسی امکان تردد نیروهای پیاده خودی در رمل‌ها و اینکه صدای پای حرکت رزمنده‌ها تا چند متری شنیده می‌شود
۱۴. بررسی اینکه صدای تردد خودرو‌ها، تانک‌ها و نفربر‌ها در منطقه رملی، هر یک به صورت جداگانه تا کجا شنیده می‌شود.
۱۵. بررسی این‌ که اگر کسی در رمل‌ها گم شود، چگونه می‌تواند خود را نجات دهد
۱۶. تعیین اینکه اگر نیروهای شناسایی در حین ماموریت خود اسیر می‌شدند، بهتر است چه پاسخ‌هایی را به بازجویان دشمن بدهند.
۱۷. مشخص کردن محل استقرار هر یک از گردان‌های دشمن در منطقه عملیاتی و تعیین دقیق محدوده ماموریت هر کدام از آن‌ها
۱۸. بررسی اینکه یگان‌های احتیاط دشمن کدامند و در کجا استقرار دارند و هر یک از آن‌ها چه ماموریتی دارند.
۱۹. راهکارهای حمله به دشمن چند تاست؟ کدام موفق‌تر است و چرا؟
۲۰. چگونه می‌توان در مرحله نخست عملیات به تنگه چزابه رسید که یکی از عقبه‌های مهم دشمن است؟

سید علی حسینی خیلی زود جواب سوالات را  داد و براساس همین جواب ها عملیات طریق القدس نتیجه داد. انگار کن سیدعلی حسینی با همکاری شهید حسن باقری داستانی واقعی را با ریزترین جزئیات نوشتند.

*کتاب روند جنگ ایران و عراق/ تالیف دکتر حسین علایی/ نشر مرز و بوم

جمعه 29 آذر 1392، ساعت انتشار 18:49 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

دیدار با کوچه باغ‌های نیشابور

توی خیابان 16 آذر قرار داشتیم. احسان گفت بیا ناهار بخوریم و حرف بزنیم. از همان در 16 آذر به دانشگاه تهران رفتیم. کارت دانشجویی نداشتم. ولی پشت سر احسان رفتم و انتظامات هم حواسش جمع نبود. از جلوی کتابخانه دانشگاه گذشتیم و به سر در دانشکده ادبیات رسیدیم. می خواستیم داخل شویم که جمعی را دیدم. کمی دقت کردم. محمدرضا شفیعی کدکنی میان جمعی از دانشجویان بود و برگه‌ای در دست داشت و با دقت نگاه می‌کرد. بحث درباره یک شاعر قرن هشتم بود. شفیعی کدکنی با همان کاپشن آبی رنگ همیشگی اش به دانشجو می‌گفت ببین اگر قبلا کسی شعرهایش را تصحیح نکرده باشد خوب است کار کنی. دانشجو هم سر تکان می‌داد. بعدش گفت یادداشت می‌کنی. دانشجو جواب داد یادم می‌ماند. صدایش را توی سرم حفظ کردم. شفیعی برای من یعنی رقص کلمه ها.

احسان حوصله‌اش سر رفته بود. کدکنی را نمی‌شناخت. حرف‌های آنها ادامه پیدا کرد و ما وارد دانشکده شدیم. نمایشگاه کتابی توی راهروی اصلی بود. بدون این که نگاه کنیم به بوفه دانشکده رفتیم که جایی زیرزمین مانند بود. احسان می‌گفت بوفه دانشکده ادبیات بین بقیه دانشکده‌ها معروف‌تر است. بعد حرف زدیم. وسط حرف‌ها یاد دکتر آلنی و مارالِ "آتش بدون دود" افتادم. انگار نادر ابراهیمی وقتی دکتر آلنی را توی دانشگاه تهران می‌آورد و از بوفه‌اش می‌گفت منظورش اینجا بود.

بعد از این که صحبتمان تمام شد. احسان پرسید. شفیعی کدکنی کی بود؟ گفتم شعر "به کجا چنین شتابان؟" یادته؟ گفت آهان آهان. بار قبلی دکتر کدکنی را توی محوطه بیمارستان دی دیده بودم. وقتی خبر مرگ قیصر امین پور بهش رسیده بود و مانند خیلی‌های دیگر خودش را آشفته به آنجا رسانده بود و مانند کودکان زار زار در فراق شاگردش می‌گریست.

عکس از احسان رستگار یک رپورتر بالافطره از همان روز

جمعه 29 آذر 1392، ساعت انتشار 17:23 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

فقیر رحمت پروردگار: حسان اللقیس

شب جمعه به یک مجلس ترحیم خاص رفتم. مجلس ختم یکی از فرماندهان حزب الله لبنان که یکی از دوستان ایرانی‌اش گرفته بود. بعد از ختم قرآن، دوستِ شهید "حاج حسان اللقیس" کمی درباره‌اش گفت. حیفم آمد بخشی از حرف‌هایش را اینجا نیاورم. برای این که بیشتر درباره این شهید بدانید کمی در اینترنت سرچ کنید. این چند پاراگراف بیشتر حوزه غیرنظامی‌اش را پوشش می‌دهد و البته کمی هم پراکنده است:

-شهید حسان اللقیس در یک خانواده ثروتمند متولد شده و در مدرسه مسیحی‌ها و دانشگاه آمریکایی‌های لبنان، رشته الکترونیک را به اتمام رسانده است. از ابتدا عضو حزب الله بوده و در جنگ 33 روزه پسرش شهید شده و دخترش نیز چند روز بعد به طرز مشکوکی فوت کرده است.

- بسیار باهوش بود و به غیر از مسائل الکترونیکی در مسائل مخابراتی و اینترنتی نیز متخصص بود. در هر حوزه‌ای هم که وارد می‌شد. تهش را می‌یافت. در عین حال با فناوری‌ها و موجودات بی‌جان انس نمی‌گرفت. به مانند بعضی که به دلیل ترس از مواجه با دنیا به کتابخانه یا فضای اینترنت یا موجودات بی‌جان انس می‌گیرند.

- با سلیقه و دقیق بود. برایش مهم بود که چه لباسی را کجا می‌پوشد. عطر مهمانی‌اش با عطر جلسات کاری‌اش فرق داشت. هر کاری را به بهترین نحوه انجام می‌داد.

- دستش برای کمک کردن به نیازمندان چه در لبنان و چه در ایران همیشه باز بود. برایش فرقی نمی‌کرد، اگر مطلع می‌شد کسی نیازی دارد دریغ نمی‌کرد.

-ادعیه در جانش نشسته بود. مثلا اگر حدیث کسا می‌خواند واقعا مطمئن بود که مشکلش را حل خواهد کرد. وقتی به حرم امام رضا (ع) می‌آمد تمام آداب زیارت را مو به مو از روی مفاتیح انجام می‌داد.

-همیشه خنده رو بود حتی اگر زیردستانش عصبانی‌اش می‌کردند. برای خانه نیز همیشه خنده‌اش را می‌برد و عصبانی شدنش را هیچ وقت ندیدم. فرزندانش عاشقش بودند.

-با توجه به مسئولیتش و برنامه سنگین کاری اهل صله ارحام بود. اهل هدیه گرفتن هم بود. به هر بهانه‌ای برای دوستان یا اهل بیتش هدیه می‌گرفت.

-در تیراندازی ماهر بود. شبی که ترورش کردند اولین تیر به سرش اصابت کرد وگرنه نمی‌توانستند به راحتی حریفش شوند.

 

خودم دوست ندارم متن اینطوری درباره کسی بیاورم و فقط تعریف کنم. بالاخره باید بالا و پایین زندگی  را بیاوری تا درکش کنند و یا کلی حرف بزنی تا کسی که این صحبت‌ها را می‌شنود به دلش بنشیند. ولی بعضی‌ها هستند که صدق دارند. به قول معروف می‌توانی ندیده و نخوانده بفهمی. وصیت‌نامه‌اش را  که خواندم بیشتر به صدقش ایمان آوردم. بخشی که با قائدش سیدحسن نصرالله حرف می‌زند مو به تن آدم راست می‌کند:

" ای صادق امین! مجاهدت در زیر لوای تو آنقدر شیرین است و آنچنان اطمینان و اعتماد قلبی به انسان می دهد که هیچ چیزی بر روی زمین قادر به از بین بردن آن نیست. خداوند تو را با دیده همیشه بیدارش حفظ و حراست فرماید. همانطور که فرزندم علی پیش از آنکه در عملیات “الوعد الصادق” در زیر لوای شما به شرف شهادت نایل آید، در مراسم عمومی، وظیفه حراست و حفاظت از شما را بر عهده داشت، پس از شهادت او را در خواب دیدیم که با عده ای از شهدا، همچنان عهده دار حفاظت از شما هستند.

اگر خداوند توفیق شهادت را روزی ام گرداند، اهل آسمان را باخبر خواهم کرد که خداوند چطور شیعیان لبنان را به وجود رهبری چون تو که مجاهدی پرهیزگار و صادق و حکیم و شجاع و متواضع و صبور و پیروز و سرفراز هستی امتیاز بخشیده است. و نیز خواهم گفت که چگونه تو را به وجود مردمی شریف و شجاع و صبور مختص گردانیده است که بسیاری از پیامبران و امامان در طول تاریخ از آن بی بهره بودند. مردمی که دوستت دارند و اطمینان به تو دارند و یاری ات می کنند و روز و شب پیوسته دعایت می کنند. خوشا به حال تو و خوشا به سعادت آنان! از خداوند می خواهم شما را و آنان را حفظ کند و شما را نصرت عطا فرماید و آنان را به سبب شما یاری دهد، و این امت را با عطای عمر طولانی برای شما متنعم سازد، و مجاهدت طولانی ات را همانند اجداد مطهرت به شهادت ختم فرماید، تا در بهشت نیز در زمره فرماندهان و امرا باشی همان گونه که در زمین امیر و فرمانده ما بودی؛ به راستی که خداوند شنوا و اجابت کننده است.

خواهش من از شما این است در مورد کوتاهی هایی که از من در دوران خدمتم سر زد مرا مورد عفو و بخشش قرار دهی، چرا که رضایت شما به معنی رضایت خدا و رسولش و ناخشنودی شما نارضایتی خدا و رسولش است. از خدا می خواهم که من و بقیه شهیدان را با شما در کنار اباعبدالله الحسین و یارانش محشور گرداند.

در خاتمه، از جنابعالی به جهت محبت ویژه و اهتمام خاص تان به بنده و خانواده ام مخصوصا بعد از جنگ تموز (۳۳ روزه) تشکر می کنم. ان شاء الله هیچگاه شما را از یاد نخواهیم برد. خداوند بهترین پاداش را از طرف این امت نصیبتان گرداند.

فقیر رحمت پروردگار: حسان اللقیس"

جمعه 22 آذر 1392، ساعت انتشار 18:20 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.