مسخ به روایت یک سرباز وظیفه

«یک روز صبح سربازی از خواب بیدار شد و فهمید که به موشی زشت و کوچک تبدیل شده است.» ایوب نگهبان اسلحه‌خانه در تاریک‌روشنای صبح موش را دید که می‌آید توی آسایشگاه. نتوانست کاری کند. جز این که بگوید. بچه‌ها «تو خوابگاه موش اومده» آن وقت همه به کوله‌هایی فکر کردند که زیر تخت‌های آهنی سربازی گذاشته‌ایم و همه چیز را چپانده‌ایم تویش و احتمالا موش بخواهد دندانش را با آن فرسوده کند. دندان‌ِ موش‌ بلای جانش است. هر روز باید چیزی(هر چیزی حتی در و دیوار) را الکی بجود و دندانش را فرسوده کند تا بیش از حد بزرگ نشود. هرچند هنوز کسی اعلام خسارت نکرده بود ولی دیر یا زود... پنجشنبه وقت مرخصی، فتاحی با لهجه کرمانشاهی پرسید. -خانه میری؟ سرم را تکان دادم. گفت: شنبه که داری میای سم موش بگیر. چند بار پیش خودم مرورش کردم تا یادم نرود. یادم نرفت ولی فرصت نشد که سم را از جایی بجورم.

صبح شنبه وقتی فتاحی را توی پادگان دیدم گفتم نخریدم و گذشت تا غروب که محمد حسین داد زد. -موش موش. از توی کریدور رفتم به آسایشگاه. زیر تختش یک موشِ زشتِ کوچک افتاده بود. فکر نمی‌کردیم اینقدر زود ریق رحمت را سر بکشد. می‌گویند موش‌ها از شترهای دوکوهانِ بیابان هم جان سخت ترند. با نوکِ پوتین‌ تا جلوی در بردمش و از آنجا با خاک انداز انداختمش توی سطل بزرگ محوطه. خیلی زود مُرد.

افسران آموزش گفته بودند که موش‌ها از چاهک آبخوری بالا می‌آیند. افسران هر چند ساعت یک بار آمارگیری می‌کنند تا کسی جیم نشود. ولی هنوز معلوم نیست سربازی که موش شده بود، که بود؟ شاید از آسایشگاه دیگری آمده بود. یا این که توی چاهک قایم شده بود.

شاید اگر مرحوم فرانتس کافکا زنده بود و یک موش را بین سربازها می‌دید، «گرگور سامسا» شخصیت اصلی رمانِ مسخ را به جای سوسک، موش می‌کرد. رمان "مسخ"روایت کارمند منظم یک اداره مالیاتی است که یک روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود می‌فهمد که به یک سوسک زشت و کوچک تبدیل شده است و خانواده‌اش بعد از کمی با این فاجعه کنار می‌آیند. آنقدر این فاجعه عمیق است که مانند قصه شنل قرمزی برای همیشه تاریخ جاودانه شده. مسخ شدن یک کارمند، عقلانی‌تر است تا یک سرباز. ولی یک سرباز که برای دقیقه دقیقه‌اش برنامه‌ریزی شده است هم قابلیت مسخ شدن را دارد. قابلیت تبدیل به کسی که جسم و روحش را در این نظم فقط حمل کند. نه این که سربازی عامل چنین اتفاقی باشد. نه. این که شاید او از یک ویرانی آمده باشد به این نظم.

حال باید پرسید چگونه چنین بلایی سر یک آدم می‌آید. البته که بعد از عهد عتیق و دین خاتم توی دنیا از این خرق عادت‌ها خبری نیست. ولی کسی هم قول نداده است.  مگر معجزه‌ای بالاتر از مرگ داریم!

مگر نه این که گاهی دنیایمان آنقدر تنگ می‌شود که حدمان می‌شود جلوی پایمان روی زمین و مانند یک موجود نحس سرمان را نمی‌توانیم بالا بگیریم. عادت می‌کنیم که آسمان را نبینیم، وقتی چنینیم فرقی نداریم با گرگور سامسا یا سربازی که به یک موجود موذی تبدیل شده است. او می‌بیند که مسخ شده است و ما نمی‌بینیم که مسخ شده‌ایم...

يكشنبه 29 دي 1392، ساعت انتشار 08:09 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

تلفن عمومی‌های عزیز

سحرگاه شایع شد که کوچ کرده‌اند. بیرون آسایشگاه یکی فریاد می‌زد. تلفنا... تلفنا... هنوز پوتین‌های سیاه را نپوشیده بودیم و پا برهنه آمدیم بیرون. اولش آن یکی را نگاه کردیم. بعد امتداد نگاهش به بالا. می‌گفتند اولین تلفنی که به پرواز درآمد، تلفن جلوی دفتر فرمانده بود. تلفن‌ها بر فراز پادگان پرواز می‌کردند تا دوستان خود را دعوت کنند تا گرد هم آیند. تلفن‌های دیگر هم یک‌یک خود را از زمین واکندند و مثل غازهای وحشی مهاجر به حرکت در آمدند. باد که می‌وزید صفیری از دل آ‌ن‌ها بیرون می‌کشید که به آواز پرندگان می مانست. صفیری که می‌گفت آنها پرواز کرده‌اند. سربازان رفتنشان را می‌دیدند. بین تلفن‌های عمومی و پرنده‌ها. موبایل‌هایی هم بود که سربازها یواشکی با خودشان آورده بودند. یکی توی کلاهش بود و دیگری توی پوتینش... . فکر می‌کردم مگر کتاب "میدان ایتالیا"* است که پنجره‌هایش از شهر فرار کردند. به زودی از آن‌ها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان ناپدید شد. نمی‌دانم شاید سربازان به تلفن‌ها چیزی گفته بودند.

ورود موبایل ممنوع است و تلفن‌های سبزرنگ و آهنی تنها راه ارتباطی یک سرباز عادی با بیرونند. مگر کسانی که قاچاقی موبایل می‌آورند و معمولا تابلو می‌شوند. کنار تلفن‌ها همیشه شلوغ است. محض رضای خدا یک تلفن خالی نمی بینید. البته در همه ساعات هم حق حرف زدن ندارید مگر وقت ناهار و 5 بعد از ظهر به بعد. بعد از ساعت 9 شب هم پادگان قُرق است و کسی حق خروج از آسایشگاه را ندارد.

تلفن‌های جلوی در اصلی بیشتر از بقیه مشتری دارند. و تلفن‌های گوشه و کنار پادگان معمولا کشف نشده‌اند. برای این که بتوانید به گوشی تلفن برسید. گاهی تا نیم ساعت توی صف خواهید ماند. بستگی به تلفن کننده هم دارد که چقدر روده دراز باشد یا نباشد. یک دفعه می‌بینید طرف 2 زنگ طولانی زده آخرش لبخندزنان می‌گوید یک زنگ کوچولوی دیگه. البته روده درازها هم بدشانسی می‌آورند. یکی‌شان در حال حرف زدن بود که سربازی شمالی زد روی شانه‌اش که زودتر. آنقدر حرف زد تا طرف شروع کند به دادو بیداد و یقه گیری.

یکی از مراکز اصلی دوست‌یابی پادگان کنار تلفن‌هاست. توی صف‌های طولانی آخرش یکی چیزی می‌گوید. – از کجا اومدی – شمارو رژه می برن –این هفته تعطیلیم و... آن وقت وقتی روز بعد طرف را می‌بینید برایتان دست تکان می‌دهد.

تلفن‌های عمومی جای خوبی هستند برای فالگوش ایستادن. مثلا سربازی به خانواده‌اش می‌سپرد که بروند از شورای شهرشان امضا بگیرند که چون پدرشان راننده کامیون است. کفالت خانواده با اوست. و یا دیگری برای مادرش روایت شب نگهبانی‌اش را می‌گوید. بعضی را هم نباید گوش داد. اصفهانی‌ها و اهوازی‌ها بلندتر از بقیه صحبت می‌کنند و ترک‌ها آرامتر.

تلفن‌ها یک درمیان خرابند و یا از دسترس خارج. بعضی آرزوی تلفن‌های سکه‌ای می‌کنند. کارت‌های شارژ هم 2000 تومان بیشتر موجودی ندارند. انگار برای دنیای بیرون از پادگان بیشتر از این ارزش ندارد. کارت تلفن‌های تمام شده هم برای عده‌ای سرباز کاربرد دارد. کارت‌ها را پاسور می‌کنند. گوشه کارت عکس قلب، گیشنیز، شاه و ملکه می‌کشند.

توی شهر وقتی تلفن‌ عمومی‌های سبزرنگ را می‌بینم. هُل می‌شوم که بروم و زنگ بزنم. ولی کسی با تلفن‌ عمومی‌های شهر کاری ندارد. آنچنان که اگر مانند خوابِ من تلفن عمومی‌های شهر روزی کوچ کنند. کسی نمی‌فهمد بجز سربازهای پادگان.

*کتاب میدان ایتالیا/ اثر آنتونی تابوکی/ ترجمه سروش حبیبی/ نشر چشمه

جمعه 27 دي 1392، ساعت انتشار 19:17 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

چهل دوش

توی پادگان آموزشی همه سرِ کارند. منشی، نگهبان، مسئول غذا و حتی کسی مسئول کنترل تلویزیون است. سربازی بی‌کار نمی‌ماند. حتی اگر سرکاری باشد. معمولا صبح‌ها بعد از صبحانه، وقت نظافت عمومی است. یعنی هر چند نفر بخشی از آسایشگاه و بیرونش را نظافت کنند. من ارشد حمامم. آسایشگاهمان 8 دوش دارد. 8 اتاقک که جلویشان پرده مشمایی کشیده‌اند. تا ساعت 5 بعد از ظهر که کلاس‌ها و رژه تمام شود کسی فرصت نمی‌کند حمام برود و بعدش یک ساعت فرصت دارند وگرنه آب سرد می‌شود. سربازها وقتی به حمام می‌روند. رگ آوازشان هم بالا می‌آید و هر کس به سلیقه چیزی می‌خواند. از ردیف‌های گمشده آوازی تا امروزی. تا جایی می‌خوانند که صدای بقیه دربیاید. بنا به تجربه فشار آب حمام دوم از سمت چپ از بقیه بهتر است. از چند روز پیش که ارشد حمام شدم. با بچه‌ها حمام را تی می‌کشیم. البته ارشد بیشتر مراقب است و تی نمی‌کشد. حمام چراغ هم ندارد.


اگر کسی به حمام آسایشگاه نرسید. توی محوطه پادگان هم یک حمام عمومی است. که البته برای هر یگان‌ روزی خاص دارد. ولی با کَلَکِ رشتی می‌شود بدون نوبت هم رفت. حمام عمومی یا همان "چهل دوش" پادگان مثل حمام نمره‌های قدیم است.  یک رختکن بزرگ و یک حمام بزرگتر. آب چرخ کن هم ندارد و یک رشته آب با فشار غیرقابل تصور شِلپ شِلپ روی سرت می‌ریزد. آنچنان سنگین که ردش کمی روی تنت می‌ماند. توی تنهایی این حمام بزرگ وقتی چشمت را ببندی حالت عوض می‌شود. می‌روی توی خلاء.

حمام‌های چهل دوش مثل خلاء می‌مانند. یک جایی در آغاز تولد. جایی توی رحم مادرت که عریان هستی و تنها. این حس توی چهل دوش سراغ آدم می‌آید. با آن حمام‌های بزرگ. نه مثل خانه‌های جدید که دستشویی و حمام را یکی گرفته‌اند. توی خلاء زیر رشته‌ای آب، چرک مُردهای تنت را می شوری و انگار دوباره متولد می‌شوی. کاش چنین جایی وجود داشت. مثلث برمودایی که همه فکرهای پلشت را جذب کند بشورد و ببرد و آدمی دوباره متولد شود. توی همین فکرها مسئول چهل‌دوش با انگشترش روی شیشه‌ رختکن زد که آقا زودتر.

جمعه 27 دي 1392، ساعت انتشار 11:40 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

پشت کاج‌ها و کلاغ‌ها

همیشه فرمانده برای آخرین تذکر می‌گوید: «بهتون می‌گم بند پوتینا رو سفت تا آخر ببندید. بندها هم نباید دیده بشه. مفهومه» و ما دسته جمعی می‌گوییم -بله جناب. این بله جناب یک فرمول احترام است به مافوق از طرف مادون. بعدش آزادباش می‌دهد. لباس‌های نظامی را از تنمان بیرون می‌کنیم، پوتین‌های سیاه را بر می‌داریم و می‌رویم جلوی آسایشگاه. روی پله‌ی سنگی و قدیمی می‌نشینیم. همراهمان یک جعبه چوبی واکس است. معمولا آسمان روی پرتگاه غروب است. به افق خیره می‌شویم. خورشیدِ نارنجی رنگ پشت درخت‌ها و کلاغ‌های پادگان نشسته است. درِ واکس را باز می‌کنیم و فرچه را تویش می‌زنیم. بوی تندش بالا می‌زند. بعد از یک روز فعالیت شدید بدنی، خستگی را تسکین می‌دهد بویش. هی فرچه را می‌کشی به پوتین. چپ-راست-چپ-راست. انگار فرمان‌های فرمانده توی میدان صبحگاه باشد. انگار پوتین غمگین‌ترین بخش پادگان است. غمگین‌ترین بخش یک سرباز. می‌روند... می‌آیند... و تو باید هر روز نو نگه‌شان داری. صاحبانشان از جاهای دور آمده‌اند. اهواز، گلستان، اصفهان، قزوین، یزد، کاشان... غروب‌ پادگان آن هم توی زمستان بدجور سوز دارد. غربت دارد. آدم باید زود بخوابد. آنقدر خسته‌ات می‌کنند تا وقت نکنی فکر کنی. به این بخش از زندگی که بجز فکر کردن هیچ سرگرمی دیگری نداری. به سقف نگاه کنی و چشمت را ببندی.

همیشه فرمانده برای آخرین تذکر می‌گوید: «بهتون می‌گم بند پوتینا رو سفت تا آخر ببندید. بندها هم نباید دیده نشه. مفهومه» و ما دسته جمعی می‌گوییم -بله جناب. این بله جناب یک فرمول احترام است به مافوق از طرف مادون. بعدش آزادباش می‌دهد. لباس‌های نظامی را از تنمان بیرون می‌کنیم، پوتین‌های سیاه را بر می‌داریم و می‌رویم جلوی آسایشگاه. روی پله‌ی سنگی و قدیمی می‌نشینیم. همراهمان یک جعبه چوبی واکس است. معمولا آسمان روی پرتگاه غروب است. به افق خیره می‌شویم. خورشیدِ نارنجی رنگ پشت درخت‌ها و کلاغ‌های پادگان نشسته است. درِ واکس را باز می‌کنیم و فرچه را تویش می‌زنیم. بوی تندش بالا می‌زند. بعد از یک روز فعالیت شدید بدنی، خستگی را تسکین می‌دهد بویش. هی فرچه را می‌کشی به پوتین. چپ-راست-چپ-راست. انگار فرمان‌های فرمانده توی میدان صبحگاه باشد.  انگار خوشایندترین لحظه دنیاست. خسته‌ای و حالا به آرامش رسیده‌ای. پیش چند دسته همرنگ خودت. همه‌شان همه چیز را گذاشته‌اند و به اجبار کنار هم زندگی می‌کنند و حالا از کنار هم که رد می‌شوند لبخند می‌زنند. انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند. اهلی هم هستند. پوتین‌های سیاه را که واکس می‌زنی بعضی‌ها پایشان را جلو می‌آورند که یعنی نگهبانند یک دقیقه بدهی تا رویش را واکس بزنند. دوست داری تا صبح واکس بزنی و از کنارت رد شوند. کلاهت را باید پائین بکشی تا سوز به پیشانی‌ات نزند. ولی تا جایی که می‌توانی می‌زنی. خاموشی نزدیک است.

پنجشنبه 19 دي 1392، ساعت انتشار 12:21 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

شبیه فلانی

روز اول:

وقتی قرار شد برای خودمان تخت انتخاب کنیم. همسایه شدیم. تخت کناری. هنوز دوست نبودیم و به یاری سربازی، شدیم. به قول خودش اهل اصفهان، شیراز و چند جای دیگر بود ولی توی تهران زندگی می‌کرد. رشته‌ی دانشگاهی‌اش هم فنی بود. بعد چند بار سلام علیک اولیه، یک شب به من نگاه کرد و گفت: چقدر شبیه میردامادی و بعد حرف‌ها گل انداخت (منظورش سیدمهدی میردامادِ مداح بود.)

روز دوم:

- یه روحانی داریم تو اهواز شبیه خودته. سرم را کج کردم طرفش و دوستانه خندیدم. - البته الان تو قمه. از اون خوبای روزگاره. نخبه هم هست. -ته لهجه اهوازی با رنگ سوخته‌اش مُهر جنوبی بودنش بود. ظهر وقتی توی آسایشگاه روی زیلو نماز می‌خواندم. از من پرسیده بود:

-مسجد ارک چه جوری میشه رفت

-وقتی سوار مترو شدی. با چند تا خط عوض کردن. پونزده خرداد پیاده میشی. نزدیکشه.

-حاج منصور الانیا برنامه داره.

- نمی‌دونم اولای ربیعه مطمئن نیستم برنامه داشته باشه. ولی یه سرچ توی اینترنت کنی. کلی آدرس و مجلس پیدا می‌کنی.

روز سوم:

توی مسجد پادگان وقتی همه توی صف ایستاده بودیم. یک دفعه از صف پشتی داد زد. چه طوری سید مرتضا. اولش تعجب کردم. پیش خودم گفتم حتما اشتباهی گرفته. ولی بعد گفت: سید مرتضی کی مستند ما رو می‌سازی. تازه دو زاری‌ام افتاد که به خاطر ریش و عینک به من می‌گوید سیدمرتضی آوینی. قزوینی بود و سر دسته یک گروه شلوغ از هم شهری‌هایش توی خوابگاه. از آن هایی که خودشان را با اعتماد به نفس بالا نشان می‌دهند و یک دفعه یک شوخی می‌کنند که تو می می مانی چه جوابی بدهی. و حالا نصف یگان به من می‌گویند. سید مرتضا. از بس که راه و بی راه من را سید مرتضا صدا کرده.

روز چهارم:

توی دستشویی سینی‌ غذایمان را می‌شستیم. به کناریم گفتم: یک لحظه سر شیر و بگیر این ور این لیوان رو بشورم. گرفت و بعد گفت چقدر شبیه شهدایی‌ها. دور و بر شیرهای دستشویی چند نفری دیگر هم بودند. از جمله ارشد یگانمان. از همان جا او هم گفت. راست می‌گه‌ها. چقدر شبیهی. باز هم دوستانه خندیدم. باید چه جواب می‌دادم.

روز پنجم:

بعد از دوساعت تمرین رژه تویِ میدانگاهی. در حالی که بند بند تنمان درد گرفته بود. به سمت آسایشگاه می‌رفتیم. به کناریم گفتم: جونمونو گرفتن.

گفت: آره. من نمی‌دونم این فرماندهایی که ما رو نگاه می‌کردند خسته نشدند. باید از ما بیشتر خسته می‌شدن.

-نه بابا اینا از دیدن رژه رفتن ما لذت می‌بردند.

خندید. تازه فهمیده بودم که یکی از چند اهل سنت یگان *** نفره ماست. وقتی به در آسایشگاه رسیدیم. گفت: تو چقدر از نیمرخ شبیه شهید چمرانی. باز هم خندیدم.

روزهای بعد

با همه کسانی که مرا شبیه کسی پنداشتند دوست شدم. به این خاطر که شبیه کسی بوده‌ام یا آنها می‌خواستند با این حرف سر صحبت را باز کنند. حالا نمی‌دانم تا روز آخر شبیه چند نفر دیگر می‌شوم(شهید یا شخصیت‌های مذهبی). انگار کن یکی از راه‌های ارتباطی انسان‌ها با هم این است که واقعی و غیرواقعی تو را شبیه کسی فرض کنند. من هم با دیدن چند نفری یاد چند نفر دیگر افتادم. ولی به‌شان نگفتم. شاید به آنها بگویم. 

 

*به فرموده رئیس حفاظت اطلاعات پادگان، نباید اطلاعات پادگان را افشا کنیم. تعداد نفرات یگان هم جزئی از همان اطلاعات است.

پی‌نوشت: حالا خوب است کچلم و یال، کوپال و محاسن کوتاه است...

يكشنبه 15 دي 1392، ساعت انتشار 17:47 - نویسنده: حامد هادیان - 9 دیدگاه

ردپای روباه صحرا

پنجشنبه‌های پادگان، نیمه تعطیل است. مگر برای کسانی مثل من که شانس‌شان دَگوری باشد و نگهبانی بخورند. ساعت 7:30 صبح جلوی در شمالی پادگان بودم. شب قبل حسابی برف باریده بود و کف پادگان سفیدپوش کرده بود. دژبان‌، بی حوصله وسایلم را گشت و داخل شدم. از درِ شمالی تا آسایشگاه پنج دقیقه‌ای را توی برف‌ها پیاده راه رفتم. هنوز کلی از برف‌ها پا نخورده بودند. نزدیک آسایشگاه وسط ردپای سربازها، گربه‌ها و کلاغ‌ها یک ردپای دیگر هم بود. ردپای یک روباه.

روز دوم پادگان وقتی به صف شدیم. یکی از سربازها که ته صف ایستاده بود و شب قبلش نگهبانی داشت. به دوستش ‌گفت: دیشب تو پادگان روباه دیدم. دوستش که شال گردنش را تا چشم‌ها بالا کشیده بود. با همان چشم‌ها پرسید: روباه. چیکار کرد؟ حمله کرد؟ -دوستش جواب داد: نه بابا، تا منو دید فرار کرد. روباه که خطر نداره مث گربه می‌مونه. - دوست ترسو که حالا خیالش راحت شده بود گفت: پس میشه از پشت بهش لگد زد. دوستش با تعجب پرسید: برای چی لگد بزنی، مگه مریضی. –گفت: حال میده دیگه. یه بار به یک گربه‌هه لگد زدم خیلی حال داد. یک جیغی زد و در رفت. چند نفری که مثل من، نامحسوس گوش می‌دادند برگشتند و تیز نگاهش کردند.

جلوی در آسایشگاه ایستادم. پتو را از سرما دور خودم پیچیدم و شروع کردم به راه ‌رفتن. به غیر از راه رفتن و فکر کردن راهی برای گذران دو ساعت نگهبانی نبود. آن هم توی تاریکی 2تا4شب. حتی گربه‌ها هم خوابیده بودند. چند تایی‌شان رفته بودند توی یکی از خوابگاه‌ها که کسی تویش نبود و روی یک پتو برای خودشان جاخوش کرده بودند. احتمالا من بیدار بودم و روباه پادگان. تا آخر نگهبانی توی این فکر بودم که آیا از این نزدیکی می‌گذرد یا نمی‌گذرد. خبری ازش نشد.

پادگان جای زندگی نیست. کلی ساختمان و امکانات دارد و کلی آدم، آمد و شد می‌کنند ولی جای زندگی نیست. سکنی نمی‌گیرند. حتی اگر 2 ماه مرخصی نروند. از طرفی برای کسی وجود یک روباه نگران کننده نیست. به زندگی کسی آسیب نمی‌زند. به اسلحه‌خانه حمله نمی‌کند. جاسوس هم که محسوب نمی‌شود. پس در کنار گربه‌ها، کلاغ‌ها و کبوتر‌ها به زندگی مسالمت آمیز با سربازها ادامه می‌دهد.

روباه درنده‌ای ترسو و در عین حال حیله‌گر است. یکی از حیله‌های روباه این است که خود را به مردن می‌زند، شکمش را پر باد می‌کند و پاهایش را بالا می‌دهد تا حیوانات به تصور اینکه مرده است به او نزدیک شوند تا از فرصت استفاده کرده آنها را شکار کند. در بین نظامی‌ها هم روباه، جانور معروفی است. توی کتاب‌های نظامی معروف‌ترین افسر جنگ جهانی دوم که اتفاقا یک افسر از رسته پیاده(مثل من) بوده ملقب بوده به روباه صحرا. «اروین جوناس رومل» یکی از فرماندهان آلمان نازی بوده و نه به خاطر تحقیر به خاطر نبوغش چنین عنوانی را یافته و آنقدر برای آلمان‌ها مهم بوده که وقتی به هیتلر خیانت کرد. او را اعدام نکرد و از او خواست تا خودش سم بخورد و با احترام برایش مجلس ترحیم گرفتند. حتی چرچیل انگلیسی به عنوان دشمن آلمان نازی از او با احترام یاد کرده است.

نمی‌دانم تا آخر آموزشی می‌توانم «روباه صحرا» را بببینم یا فقط باید به ردپایش توی برف‌ها نگاه کنم. ولی اگر فرمانده پادگان بودم. از این روباه به عنوان شگون پادگان یاد می‌کردم و دستور می‌دادم سرباز در عین حفاظت از اسلحه‌خانه‌ها مراقب باشند تا کسی به روباه لگد نزند. شاید روح «اروین جوناس رومل» در او حلول کرده باشد.

پی نوشت: عکس متعلق است به اروین جوناس رومل معروف به روباه صحرا.

جمعه 13 دي 1392، ساعت انتشار 20:28 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

عطری از جنگل‌های برمه

جنس سازه اصلی از نقره، طلا و چوب ساج است. این چوب از درختی به همین نام در جنگل‌های شبه قاره هند و قاره آفریقا بدست می‌آید. مقاومت و استحکام این چوب سرآمد انواع دیگر چوب‌هاست و به دلیل فشردگی بسیار زیاد و چرب بودن نسوج آن، ‌در برابر حشرات و رطوبت بسیار مقاوم است. متخصصین؛ ‌عمر این چوب را تا هزار سال برآورد کرده‌اند. چراکه بناهایی که از این چوب از صد‌ها سال قبل در کشورهای هند، چین و... ساخته شده، ‌ هنوز پابرجا است. چوبی که در ضریح امام حسین (ع) به کار رفته است، به گواه شناسنامه آن در سال ۱۹۹۳ از جنگل‌های برمه استحصال گردیده است، وزن چوب‌های بکار رفته حدودا ۵۳۵۰ کیلوگرم می‌باشد...



همه جا را بو ‌می‌کنم. بالای بینی‌ام چین می‌خورد. نباید بویش را بفهمم. من که اصلا کربلا را ندیده‌ام. یا بویش به دماغم نرسیده است. بوی ضریحش. یا اینجا که کربلا نیست. ولی ناخودآگاه بو می‌کنم. دلم می‌خواهد بویش بیاید؛ از دیشب که گفت: وقتی ‌خواست دستش را ببوسد نگذاشت. بالای سینه‌اش را بوسید. نفس که کشید سینه‌اش بوی ضریح چوبی امام حسین (ع) می‌داد. به خودش نگفت. و حالا چند روزی است کسی سینه‌اش بوی ضریح امام حسین (ع) می‌داد به خاطر جراحت‌های‌‌ همان سال‌ها شهید شد. کل سال بی‌حرکت توی خانه بود. حتی نباید نور آفتاب به‌اش می‌خورد. بیست سالی از قطع نخاعش در جنگ می‌گذشت. از دیشب تا حال به سینه‌ای فکر می‌کنم که بوی حرم امام حسین (ع) می‌داد...
حس بویایی تنها حسی است که مستقیماً به سیستم لیمبیک متصل است؛ مرکز کنترل احساسات ما. سایر احساسات مانند لمس کردن یا مشاهده قبل از اینکه شناسایی شده و پاسخی را ایجاد کنند لازم است که «رمزگشایی» شوند. این اتصال مستقیم به این معناست که بو‌ها دارای توانایی‌های خاصی هستند تا در خاطرات ما ثبت شوند و به طور غیرارادی بر حالات، افکار، احساسات و حتی عملکرد ذهنی ما تأثیر بگذارند...
زیاد به این فکر نمی‌کنم چه طور می‌شود کسی سینه‌اش بوی حرم امام حسین (ع) می‌دهد یا اینکه چه طور کسی می‌تواند این بو را احساس کند. فقط به بویی فکر می‌کنم که شامه‌ام ناخودآگاه به دنبالش بینی‌ام را چین می‌دهد. باید دنبال کسانی بگردم که سینه‌اش بوی ضریح چوبی امام حسین (ع) می‌دهد.

*تصویر: پرچم میانمار 

چهارشنبه 11 دي 1392، ساعت انتشار 19:52 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

مثلا غلاف تمام فلزی

آنقدر غولِ سربازی بدهیب است که هیچ وقت رغبت نداشتم خاطرات سربازی کسی را بخوانم و حالا خودم از جناب غول می‌نویسم. در اولین شب پادگان- نگهبانی خوردم. یعنی اولین روز این کابوس بلند وصل شد به شب زنده‌داری‌. البته ما وقتی برگه اعزام را پر کردیم با این غول کنار آمده‌ایم و خوش می‌گذرانیم ولی ته دلمان‌،‌ دیوانه خانه است. ساعت نُه شب خاموشی زدند و همه سرباز‌ها «باید» که می‌خوابیدند. این «باید» توی پادگان حرف نغزی است وگرنه سخت می‌گذرد. ما به همه‌ی این «باید»‌های بی‌شاخ و دم چشم می‌گوییم. شاید یکی دو دقیقه از نُه نگذشته بود که به خواب رفتم. من تخت پایین بودم. نگهبانی یا به قولی پاسِ من از ساعت 11:45 دقیقه شروع می‌شد تا ساعت 2:30 شب. توی تابلوی اعلانات خورده بودم پاس دو. وقتی بیدارم کردند. می‌خواستم هنوز خواب باشم. ولی «باید» پاس می‌دادم. از روی تخت بلند شدم و فرنچ و شلوارم را پوشیدم. یک مشت آب به صورتم زدم و خودم را به آسایشگاه دوم رساندم. آسایشگاه‌های ما جایی است حدودا ۱۰۰ متری که ۵۰ سرباز توی تخت‌های دو طبقه می‌خوابند و نگهبان آسایشگاه باید مراقب سربازان باشد که بیدار نباشند، حالشان بد نشود، بخاری نشت نکند و یا اتفاق ناجوری نیفتد. چراغ‌ها‌ هم خاموش است و فقط یک چراغ کوچک قرمز رنگ وسط اتاق چشم چشم می‌کند.

اول که وارد آسایشگاه شدم سرحال بودم و طول راهرو را راه رفتم. کاشی‌های قدیمی و چهل سانتی را می‌رفتم و می‌آمدم از ابتدا به انتها. سیخ سیخ راه می‌رفتم. کم کم خسته شدم و شروع کردم توی کاشی‌ها خمیده و نامنظم راه رفتن. همه خواب بودند. بعضی‌ خُروپُفشان همه جا را گرفته بود. تخت‌ها با کوچکترین حرکتی قژقژشان بلند می‌شد. نگهبان اجازه داشت که یک جا بایستد ولی حق نشستن نداشت. راه رفتن را ترجیح می‌دادم. یک سیب کوچک همراه داشتم که اگر دلم ضعف رفت آن را بخورم. نیم ساعتی که گذشت سیب را تا آخرش گاز زدم. دوباره حوصله‌ام سر رفت. در حالت نیمه هوشیار به این«باید»ها فکر می‌کردم به این که به فرموده تا 2:30 از شب را بیدار باشم. یا به «باید»ش بنشینم و پا شوم. خواب آلودگی نمی‌گذاشت هیچ کدام از این فکرها ریشه بدواند. به بعد از آموزشی فکر می‌کردم یا این که فردا و پس فرداها چه خواهد شد. هر نیم ساعت یک بار پاس بخش برای سرکشی می‌آمد. نگهبان اسلحه‌خانه هم بیرون آسایشگاه جلوی در ایستاده بود. یکی از پاس بخش‌ها توی کریدور، نشسته- خوابیده بود. حتی نگهبان اسلحه خانه هم کمی نشسته می‌خوابید و بیدار می‌شد. یک ساعت که گذشت به پاس‌بخش گفتم جای من بایستد تا بروم کمی آجیل بیاورم. گفت: همراهم هست. دست کرد توی جیبش و یک مشت آجیل ریخت توی دستم. آجیل‌ها را هم زود تمام کردم. 1:30 که گذشت یک گوشه آسایشگاه ایستادم. توی همه راه رفتن‌ها به اجباری فکر می‌کردم.

آخرش یک گوشه آسایشگاه نشستم. حواسم به در ورودی بود که افسر نیاید. پنج دقیقه‌ای که نشستم دوباره ایستادم و پیاده توی آسایشگاه راه رفتم. حالا دیگر به کریدور هم سر می‌زدم و کمی با نگهبان اسلحه‌خانه هم حرف می‌زدیم. نیم ساعت مانده بود و خیالم راحت شده بود که حالا تمام می‌شود. نگهبان اسلحه خانه یاد فیلم «غلاف تمام فلزی» افتاده بود و اینکه حتما کارش به آنجا خواهد کشید. ساعت 2:30 که شد روی تخت دراز کشیده بودم. یک ساعت و نیم دیگر بیدار باش بود. ولی همین هم غنیمت بود... آغاز بایدها بود و نبایدها

پی نوشت: به فرموده این متن با اصول به اصول حفاظتی نوشته شده است.

بخشی از فیلم غلاف تمام فلزی

سه شنبه 10 دي 1392، ساعت انتشار 15:30 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

از بریدگی خودش را انداخت توی اتوبان. ترکَش بودم. کلاه هم نداشتم چه ایمنی چه پشمی و سرِ بی‌مویم از سربازی- حسابی یخ کرده بود. به گاز دادن ادامه ‌داد. یک جایی از زور سرما گفتم همین جا بزن بغل. اون ور خونه‌مونه. سرعت را کم کرد. بعد گفت همین‌جا. گفتم-آره. ولی اگه اون ور هم بری میام باهات. می‌رفت. می‌دانستم و دوباره راه افتاد. گفت -می‌خواستم ۱۵۰ رو امتحان کنم. اگه هر چند وقت یک بار سرعت نرم باهاش. موتورش تنبل می‌شه. کم کم به میدان رسیدیم. خیابان آنقدر شلوغ شده بود که نشود دوباره به ۱۵۰ رسید. قبلش با هم رفته بودیم شهر کتاب مرکزی. برای اولین بار بود که به آنجا می‌آمد. سبکِ کتاب دیدنش با من فرق می‌کرد. یعنی چند کتابی که توی ذهنش را بود را‌‌ همان اول از راهنما پرسید. بعد تند و تند چند کتاب دیگر را نگاه کرد و دوباره به سراغ راهنمای کامپیوتری رفت. بعد پرسید ردیف کتاب‌های فلسفی کجاست. نشانش دادم. حسابی شاکی شد که چقدر کتاب فلسفی کم دارد. من هم توی فکر بودم که چه کتابی به‌اش پیشنهاد دهم. دست گذاشتم روی جنگ و صلح. البته که نخوانده بود. او هم چند کتابی را نام برد که من نخوانده بودم مثلا «خشم و هیاهو».


قبل از شهر کتاب، سینما بودیم. سینما آزادی. بعد از دیدن فیلم «سربه مهر» وقتی از پله‌ برقی طبقه هفتم پایین می‌آمدیم. به‌اش گفتم- نمی‌دانم چرا سوژه اول این کارگردان‌ دختر بود؟ البته خودم برایش جواب هم داشتم. مثلا در آوردن احساسات یک نرینه چقدر سخت است. یا اگر سوژه اصلی یک مرد بود. چه طور در می‌آمد. چه کار می‌شد کرد که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند. اصلا چقدر دغدغه‌های یک مرد جذاب است. حتما کار سخت تری بود. ارزش گذاری نمی‌کنم. ولی به نظرم مردان قهرمانان پر قصه‌تری هستند تا زنان. البته شاید این جوری درست‌تر باشد که مردان قصه‌های جدی‌تری را تجربه می‌کنند. نه. بهترش این است که مردان «می‌توانند» قصه‌های جدی‌تری را تجربه کنند. حتی توی یک داستان. ولی کارگردان دلش خواست ماجرای یک زن جوان را بسازد. هابیل پایین پله‌ها گفت وقتی فیلم را دیدم یاد «امیلی» افتادم. -دیدیش. گفتم نه.

بعد فکر کردم نمی شود زنانه - مردانه اش کرد. توی فضای احساسی، فیلم ساختن درباره زنان ساده تر است. و این که تو بتوانی احساسات درونی یک مرد را به تصویر بیاوری سخت تر. مگر این که طرف جاستین بیبر باشد یا روح الله موسوی خمینی.

پی نوشت: عکسی از فیلم امیلی که هنوز ندیدمش.

پی نوشت بعدی: این هم وبلاگ «آرام باش» که توی فیلم هم نشان داده می شود

پنجشنبه 05 دي 1392، ساعت انتشار 21:36 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه

بغداد همانست که دیدی و شنیدی

سه‌شنبه ۱۸ دی ماه ۱۳۶۹ دو سال بعد از پایان جنگ ایران و عراق- عزت ابراهیم، معاون صدام حسین عفلقی در راس یک هیئت بلندپایه برای اولین‌بار برای گفت‌وگو پیرامون قطعنامه ۵۹۸ به ایران سفر کرد، اما وقتی دکتر حسن حبیبی، معاون اول رئیس جمهور وقت، مامور شد برای پاسخگویی و مذاکره به بغداد برود، مادرش اجازه نداد...



مادرش اجازه نداد. یعنی معاون اول نسبتا مسن رئیس جمهور ایران می‌خواست برای یک ماموریت سیاسی مهم به بغداد سفر کند، مادرش اجازه نداد. در اصل راضی نشد فرزندش با قاتل رزمندگان ایرانی دیدار کند. مرحومه «فاطمه ملا علی مجتهد» از منظر یک مادر ایرانی ماموریت سیاسی فرزندش را درک نکرد و احساس کرد فرزندش قرار است با «صدام یزیدکافر»۱ گفت‌وگو کند. تازه دو سال از جنگ می‌گذشت و داغ‌ها هنوز تازه بود. ولی عجیب‌ این بود که دکتر حبیبی به این سفر نرفت و شخص دیگری این ماموریت را برعهده گرفت. اینکه دکتر حبیبی درخواست در ظاهر غیرمنطقی مادرش را قبول کرد. متهورانه است. چون حتما می‌توانست مادرش را با حیلتی خداپسندانه راضی کند. ولی نکرد و به رضایت دل مادرش به بغداد نرفت. انگار کن یک نقشِ اسلیمی پرعمق توی جانش باشد که چنین تصمیمی گرفت. اتفاقا به معماری سنتی ایران نیز علاقه داشت.
این خاطره را از اوراقی درباره جنگ یافتم. ماجرایی غیراصولی که بر اصولی خاص پابند است. مادری که داغِ کمِ کمِ دویست هزار جوان ایرانی را بر سینه دارد و هیچ از سیاست‌ نمی‌فهمد. و فرزندی که از سیاست بسیار می‌فهمد ولی درخواست مادرش را اجابت می‌کند. وقتی این خاطره را برای مادرم تعریف کردم. خون جهید زیر پوستش و انگار از یک فامیل نزدیک حرف زده باشم. گفت: «آره دیگه. اینا آدمای خوبی بودن. اصلا اگه اینجور نبودن که به اینجا نمی‌رسیدن.» یک ساعت بعدش همین جور بی‌ربط یک بار دیگر از دکتر حبیبی تعریف کرد. مادرم از قبل هم دکتر حبیبی را دوست داشت.

نمی‌دانم دکتر حبیبی به چه بهانه‌ای از رئیس جمهور وفت خواسته است که او را از این ماموریت معاف کند. ولی اگر دلیل واقعی‌اش را گفته باشد. حتما رئیس جمهور هم مانند من، اول شوکه شده و بعد به راحتی قبول کرده است.

*پی‌نوشت: این خاطره را مرحوم دکتر حسن حبیبی برای دکتر حسین علایی تعریف کرده است و در کتاب "روند جنگ ایران و عراق" آمده است
۱. مردم توی سال‌های جنگ به خاطر خونریزی‌های صدام او را "صدام یزیدکافر" می‌نامیدند و آرزوی مرگش را داشتند

بازنشر این مطلب در: تریبون مستضعفین

سه شنبه 03 دي 1392، ساعت انتشار 21:33 - نویسنده: حامد هادیان - 10 دیدگاه

آشخوران یگان ۷۲۱ گردان دو

دو سال ژاژخایی ما "شروع شد". از پادگان كه بیرون زدیم. راننده موتور داد زد. -آشخورا. -امیرعباس زد زیر خنده و گفت: -"شروع شد". حالا هنوز لباس نداشتیم و کیسه سربازی را روی دوش انداخته بودیم. شش نفری راه افتاده بودیم تا راهی به شهر پیدا کنیم. اولین روز سربازی در پادگان ۰۱ نزاجا، یک هفته مرخصی خوردیم. با کَلَکِ رشتی توی هفته اول نگهبانی هم نخوردم. همه‌مان پیر سرباز بودیم. چند سالی از خدمت فراری. تا شاید عفوی بخوریم و از این کابوس بلند‌‌ رها شویم. ولی نشد، آخرش کچل شدیم و رفتیم توی کوزه. سوار مترو بودیم. که جاوید گفت هنوز باورم نمی‌شود که سرباز شدم. انگار همه‌ شش نفرمان باورمان نمی‌شود.


یگان ۷۲۱، گردان دوم- شد جای ما. حوصله نداشتم لباس‌ها را توی گردان، پرو کنم ولی شانسی اندازه بودند. حالا باید بروم اتیکت و علامت برایشان بدوزم. پوتینم را هم طبی کنم. تا دو ماه آموزشی بگذرد. به قول دوستمان شمردنی‌ها تمام می‌شوند. ولی به هر حال ۲۷ ماه خیلی دیر تمام می‌شود. آن هم در ارتش که اصولا هیچ کاری برای یک نیروی غیرنظامی ندارند. توی پادگان اعزام‌های دوماه پیش هم بودند. بعضیشان خوشحال بعضی هم توی لب. یکیشان کد خورده بود برای آموزش توپخانه در اصفهان و بعدش اعزام می‌شد لب مرز.
صبح که توی حیاط پادگان روی زمین نشسته بودیم کلی سرما توی جانمان رفت. نامرد‌ها بد‌ترین ماه سال را برای آموزشی ما انتخاب کردند. اولین کتابی که برای سربازی کنار گذاشتم. «در جستجوی زمان از دست رفته» است. ولی نامرد‌ها از جهتی خوب کردند که بد‌ترین ماه سال را برای ما انتخاب کردند. بالاخره این دوماه سرما می‌تواند کلی قصه و دوست بیاورد. سرد‌ترین ماه‌های سال بهترین زمان برای سربازی است. دو سال "شروع شد"ه است. نشان به آن نشان که یک روز هم از آن رفته است. 

دوشنبه 02 دي 1392، ساعت انتشار 10:11 - نویسنده: حامد هادیان - 5 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.