واقعا ممنونم دروغگوهای کثیف!

"مي خواهم علیه توليدكننده‌ي سيگارهاي پالمال، شکایت كنم و براي غرامت يك ميليارد چوق درخواست كنم! از دوازده سالگي كه كشيدن سيگار را شروع كردم، هرگز سيگاري جز پالمال بدون فيلتر روشن نكردم، آن هم آتيش به آتيش و چندين سال است آنها درست روي پاكت خود به من قول داده اند كه مرا می كشند. اما من حالا هشتاد و دو سال دارم. واقعا ممنونم، دروغگوهاي كثيف."*

آخرش هم "کورت ونه گات" نویسنده سطرهای بالا در نود سالگی از پله دوم یک نردبان افتاد و ریق رحمت را سر کشید و مرگش ربطی به سیگاری بودنش نداشت.

کاری به ونه گات مادرمرده ندارم ولی ما سربازها که زنده‌‌ایم و یکی از دستوراتی که همان اول به سربازها می دهند این است که سیگار کشیدن برای یک سرباز ممنوع است و در صورت مشاهده فلان خواهد شد. چون ضرر دارد. با این همه سيگار محبوب ترين سرگرمي اکثر سربازان وظيفه است.

بعضی روزها افسرها به سراغمان می آیند و اگر به کسی شک کنند می گویند هاکن! فرمانده که توی آسایشگاه راه می‌رود و می‌گوید از اونجا اونا رو بده به من... ولی مگر می شود یک سرباز را از سیگار محروم کرد. اصلا از دندان های زرد خیلی‌ها می شود فهمید...

یکی از دژبان‌ها تعریف می‌کرد توی مشما دو بسته سیگار وینیستون قرمز به همراه یک سنگ گذاشته‌اند و از روی دیوار پادگان به داخل پرت کرده‌اند تا بعد از ورود بروند و بردارند که نزدیک بوده به سر یکی از نگهبان‌هایی که از آن اطراف می‌گذشته بخورد. نگهبان هم آنها را تحویل داده. حالا اگر دور پادگان را بیشتر دیوار بکشند و آسمان را هم محصور کنند. اگر شده با کمک اجنه مشکلشان را رفع خواهند کرد.

نیازی نیست از بدی اش بگویم. وقتی شرکت‌های تولید کننده سیگار خودشان عکس های اگزجره می‌گذارند که نشان دهند سیگار چه بلایی بر سر شما می آورد. انگار همه تصمیم گرفته اند. که بی خیال ریه‌های خوب شوند. بالاخره هوای همین تهران هم ریه های ساکنینش را نابود خواهد کرد.

همه این‌ها به کنار این موجود سپید و لاغرمیان یک خاصیت ارتباطی بزرگ نیز دارد. سیگاربه‌دستان عالم، همیشه همدیگر را می‌یابند. بعد اینکه هم را یافتند پاتوقی می جورند و با هم دودهای به هم پیوسته رها می‌کنند. دودهایی که توی آسمان با هم گلاویز می‌شوند.

توی زندگی از بس آدم خوب دیده‌ام که سیگار روی لبش بوده که دیگر مبنای قضاوتم درباره آدم‌ها این ویژگی‌شان نیست. هرچند خیلی‌ها برای این سیگار می‌کشند که سیگار بی‌خطرترین سیب ممنوعه دنیاست.

آخرش بگویم پدربزرگم تمام عمرش سیگار کشید. آن هم با یک چوب سیگار دوست داشتنی که مادربزرگم نیست و نابودش کرد. و به خاطر کشیدن همین سیگار به رحمت ایزدی رفت! بله تکلیفم با خودم روشن نیست.

*بخشی از کتاب بی وطن کورت ونه گات

چهارشنبه 30 بهمن 1392، ساعت انتشار 14:40 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

می‌خوام بخوابم

خب. قصه این است که روزی از این خواب بیدار می‌شویم... بر طبق قوانین ساعت 9 شب خاموشی است و نگهبان باید چراغ آسایشگاه را خاموش کند و سربازها با لباس‌های سرتا پا سفید و نمدی بروند بین پتوهای سربازی. تا یک ربع قرق است و کسی حق ندارد حتی به بهانه دست‌شویی از بین دو پتو بیرون بیاید. توی همین یک ربع، افسر نگهبان سرکشی می‌کند و اگر اوضاع میزان نباشد نگهبان‌ را توبیخ می‌کند. از آن به بعد فقط یک لامپ 40 واتی روشن می‌ماند. خروپف بعضی‌ها از همان اول بلند می‌شود. توی تاریکی اگر کسی کوچک‌ترین غلتی بزند غژ غژ تخت‌ش سکوت شب را می‌شکند. ولی کسی را بیدار نمی‌کند. همه به خواب رفته‌اند.

 از 9 شب تا 5 صبح که بیدارباش است هرکس چندباری می‌پرد با این دلهره که صبح شده است، صبح با خش خش دمپائی‌ها شروع می‌شود. ساعت 5 چراغ‌ها را روشن می‌کنند البته بعضی‌ها تا 6 توی جایشان غلت می‌خورند. چند نفری که خیلی تنبلند هم تا زمان آماده‌باش زیر پتو خودشان را گم می‌کنند.

تخت‌ متشکل است از یک اسکلت فلزی، تخته چوبی، دو پتوی سربازی و یک بالشت ابری به علاوه دو ملحفه سفید که روزها باید آنکادر باشند، آنکادر یعنی به ترتیب خاصی قرار بگیرند و روی پتوها به جهت‌های خاصی شانه شوند هر چند روز یک بار هم بازدید می‌شوند که خوب غشو شده‌اند یا نه. بعضی‌ها از بس پتوها را شانه و برس کشیده‌اند که دیگر پرز ندارند.

انگار خواب شب برای یک سرباز کم باشد، باید یاد بگیرد در جاهای دیگر هم بخوابد، مثلا توی میدان تیر، وقتی تفنگ‌ها با صدای مهیب شلیک می‌کنند تو باید روی زیلویت رو به آسمان به خواب شیرین رفته باشی یا وقتی توی مسجد کسی سخنرانی می‌کند باید سرت را پایین بیندازی و در حالت نشسته به خوابی عمیق بروی. بعضی حتی در این حال خروپف هم می‌کنند. خوابیدن با چشم باز یا در حالت ایستاده از سخت‌ترین نوع خواب‌هاست که در سربازی آسان می‌شود.

خواب یکی از فرارهای بزرگ سربازها است. به سقف نگاه می‌کنند و یک ربع نشده به خواب می‌روند. خوابی که زودتر از خیالات می‌آید. اتفاقا بیشتر خیال‌ها از 9 شب به بعد پیدایشان می‌شود، وقتی که مهلتی نمی‌یابند.

شب‌ها معلوم نیست سربازها به چه حالی می‌خوابند، خستگی جای بدحالی را می‌گیرد. ولی صبح‌ها بیشتر سرخوشند و البته کمی غمگین که یک روز عبث دیگر شروع شد. هرچند از لحاظ نظری سربازی پسندیده‌ترین کار عالم باشد ولی با شکل امروزینش از بیهوده‌ترین بخش‌های زندگی هم هست.

گاهی باید خودمان را به خواب بزنیم. وقتی به روزهای پیش رو فکر می‌کنیم. آرزو می‌کنیم از این خواب بیدار شویم و وقتی نمی‌شویم یک گوش مفت پیدا می‌کنیم و بی‌مهابا غر می‌زنیم. بعدش کسی از راه می‌رسد و از خوبی‌های سربازی می‌گوید. یک جور کشدار و لطیفی که انگار حلوای لَن تَرانی است.

وقتی ساعت 9 می‌خوابم یاد پدربزرگم می‌افتم که 9 شب دستش را زیر سرش می‌زد و 5 دقیقه نشده خروپف‌ش بلند می‌شد و ما ساعت‌ها بعدش بیدار می‌ماندیم، فردا صبح او ساعت‌ها زودتر از ما زندگی را شروع می‌کرد. نیمه پر لیوان دوران آموزشی این است که مدل متفاوتی از زندگی را تجربه می‌کنیم که البته خیلی عادت‌های ما را عوض نمی‌کند. فقط به ما یادآوری می‌کند که می‌توانستیم آن‌جور هم زندگی کنیم.

نمی‌دانم چرا در سربازی بی‌خوابی به سرآدم نمی‌زند، تا چشم‌هایت را می‌بندی می‌روی. مثل یک سیاهچاله می‌ماند که تو را می‌مکد. بعضی شب‌ها پچ پچی از تختی می‌آید، و یک دفعه کسی غرولند می‌کند که "بخوابید می‌خوایم بخوابیم"

انگار کن خواب، رویای فراموشی‌هاست. شب پتو را تا چانه‌ات بالا می‌کشی و آسایشگاه تاریک می‌شود. معمولا سوسوی نور از زیر در چوبی به درون هجوم می‌آورد و اگر صدای نگهبان‌ها از کریدور به گوش بیاید که بلند حرف بزنند، زیر لب به نجوا می‌گویی"رهام کنید، می‌خوام بخوابم"

سه شنبه 22 بهمن 1392، ساعت انتشار 23:36 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

شیعه بکش، برو بهشت!

تفنگ را که دست کمال دید گفت:"الان خوشحالی؟ دلت می‌خواد 7 تا شیعه بکشی بری بهشت؟" این را کمال چند روز بعدش با عصبانیت برایمان تعریف کرد، وقتی کنار تختش نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. نگفت کدام یک از بچه‌ها بوده ولی شاکی بود و می‌گفت اگه به این حرف‌هاست خودم یک فیلم تو اینترنت دیدم" سپاهیا می‌گفتن می‌ریم سوریه برای کشتن سنی‌ها."

داشتن یک تفنگ برای یک سرباز آموزشی اتفاقی عادی است. توی این دوماه باید کمی با این دلبرآهنی مانوس شوی. وقتی برای اولین بار تفنگ‌ها را تحویل گرفتیم. وزن سنگینش غیرعادی بود. مسئول اسلحه خانه یکی یک دانه به همه داد. چند نفری از اهل سنتِ بندر ترکمن هم بین‌مان بودند.

قرآن خواندن کمال را دوست دارم، حاق کلمات را عمیق و بلند ادا می‌کند، وقتی کمال گفت ما ائمه را قبول داریم و حتی به آنها توسل می‌کنیم ولی شما خلفا را قبول ندارید، ایمان خوشحال شد و گفت فکر می‌کردم همه سنی‌ها مثل وهابی‌ها هستند. ولی حمید که از آنجا رد می‌شد گفت ما قبولتان نداریم چون علمای شما دروغ می‌گویند، بیشتر احادیث‌تان هم جعلی است، این‌ها را با صدای بلند گفت و رفت. کمال هم با صدای بلند جوابش را داد. بچه‌ها به هر مناسبتی از هم سوال می‌کردند. بعضی هم می‌خواستند با حرف‌های قلمبه سلمبه ثابت کنند که شیعه بر حق است. طرف هنوز به حمد و توحیدش ایراد بود، می‌خواست مذهب دیگران را عوض کند. آنها هم زیاد درگیر نمی‌شدند و سرشان به کار خودشان گرم بود. انگار اقلیت بودن این حس را به‌شان منتقل کرده بود که باید بیشتر سکوت کنند.

یک بار که ایوب دفترم را نگاه می‌کرد چیزی راجع به حزب الله تویش دید. پرسید حزب الله را دوست داری؟ گفتم آره. نفهمیدم توی دلش چه فکری کرد. شاید او هم حزب الله را گروهی بداند که سنی‌ها را توی سوریه قتل عام می‌کند یا حتی توی لبنان حق اهل سنت را پایمال می‌کند. اهل سنت گروهانمان حنفی هستند حنفی‌ها 77 درصد از 700 میلیون مسلمان سنی‎‌های جهان را تشکیل می‌دهند. ولی توی ایران اقلیت هستند.

بعضی وقت‌ها که کمال یا ایوب را می‌بینم به این فکر می‌کنم که اگر روزی شیعه و سنی توی ایران به جان هم بیفتند یعنی ما باید جلوی هم بایستیم! یعنی کمال تفنگش را سمت من بگیرد و من هم سمت او! خنده‌دار و تلخ است. توی این یک ماه و خورده‌ای که با هم بیدار شدیم، رژه رفتیم، ناهار خوردیم، نگهبانی دادیم، هیچ فرقی با هم نداشتیم. با هم نفس کشیدیم، غر زدیم و تنبیه شدیم. حتی مثل هم دنبال این بودیم که راهی پیدا کنیم توی شهر خودمان بیفتیم. هیچ وقت دوست ندارم این کابوس محقق شود. حتی دلم می‌خواهد یک بار توی دورترین نقطه‌های اینچه‌برون در عروسی سنتی‌شان که ایوب از آن گفته شرکت کنم.

توی میدان تیر، نزدیک ایوب دراز کشیده بودم و به طرف سیبل تیر می‌زدم. یک کفشدوزک آمده بود روی زیلویم نشسته بود. گلوله‌ها به طرف سیبل می‌رفتند و صدای انفجارگونه‌شان سوت می‌کشید. نمی‌دانم کفشدوزک‌ها گوش دارند یا ندارند. ولی مگر می‌شود صدای تفنگ، کفشدوزک را آزار ندهد؟

جمعه 18 بهمن 1392، ساعت انتشار 17:11 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

آخرین سرباز

امروز توی مسجد به سرگرد قنبری گفتم "ستوان هیرو اونادا مُرد." اولش کمی مکث کرد، متاثر شد، پیشانیش چین خورد و بعد خوشحال شد. پریشب اونادا مامور گَشتی* بود و من در غربی‌ترین قسمت‌ پادگان نگهبانِ درب زمین چمن. نگهبانی‌‌ام از 9 شب تا 11:45 ادامه داشت. اولش کمی جلوی درب راه رفتم. بعدش روی یک تنه درخت بریده شده، همان نزدیک نشستم. بعدش طول راه رفتن را بیشتر کردم. نباید به ساعت مچی‌ات نگاه کنی یا به هیچ چیز خوبی فکر کنی، مثلا یک لیوان چای داغ توت فرنگی، وگرنه زمان دیر می‌گذرد. اونادا هر یک ربع با شمشیر سامورایی‌اش از جلوی من می‌گذشت. با این که خیلی زبان هم را نمی‌فهمیدیم. ولی توی هر رفت و برگشتی به من می‌گفت "خسته نباشی نگهبان".

هر وقت توی دیدش قرار می‌گرفتم. از روی تنه درخت بلند می‌شدم و خودم را به سرحالی می‌زدم. هر سربازی از اونادا خجالت می‌کشد. سرگرد قنبری همیشه برای ما از او می‌گفت. ولی اونادا با تعریف‌های دیگران خودش را نمی‌گیرد. فقط وظیفه‌ای که برعهده‌اش گذاشته‌اند را اجرا می‌کند. فرمانده‌اش قبل از این که ترکش کند به او دستور داده بود که هرگز تسلیم نشود و اجازه مُردن و هاراگیری هم ندارد. باید بجنگد و کشته نشود. اونادای 23 ساله، هیچ چیز را غیر از دستور فرمانده‌ قبول ندارد، نشانه‌اش این که پیر سربازی چون او، سی سال نگهبانی کرد. ما به این خاطر فرمانده او را فراموشش کرده غمگینیم. سرگرد قنبری هم مثل ما غمگین است ولی نمی‌تواند برایش کاری کند، جز اینکه به نیکی از او یاد ‌کند. وقتی پاس‌بخش فراموشت کند، یعنی فراموش کرده حتی برایت غذا بگیرد. اونادا کلا فراموش شده، غذایش در این مدت پرنده، میوه‌ وحشی، مار و غورباقه بوده است. می‌گوید برای این که یک مار سمی را بخوری و سمش به تو آسیب نرساند، باید بعد از این که ساقطش کردی، سریع سر و دمش را بزنی، بعدش می‌توانی بدون ترس، گوشتش را بخوری. حتی تعریف کرد یک بار، سه روز گرسنه بوده، صبح روز سوم کنار رودخانه صدای قور قور غورباقه‌هایی را شنیده، از خود بی خود شده، خودش را روی گله غورباقه‌ها انداخته، دانه دانه آنها را کوبیده به سنگ و دلی از عزا در آورده است.

نگهبانی، صبح از ساعت 5:15 شروع شد. هر دو دقیقه یکبارش سرم پایین می‌افتاد. معمولا بچه‌ها نگهبانی این ساعت را می‌پیچند. مشکلی هم برایشان پیش نمی‌آید، افسری حال ندارد به جای به این دوری و سردی سرکشی کند. چله‌ی کوچک زمستان شروع شده است و باد برف‌ها را مثل پودر لباس‌شویی پوش می‌داد توی صورتم. چهاربند و فانوسقه‌ام را فراموش کرده‌ بودم. کلاهم نیز کوچک بود وقتی کسی نبود درش می‌آورم. نمی‌دانم اونادا با چه صبری کلاه کج و کوله‌اش را بعد این همه سال از سرش برنداشته است. اونادا و سرگرد قنبری می‌گویند کسی حق ندارد پستش را ترک کند، تا نگهبان بعدی بیاید. کسی حق ندارد سر پستش چرت بزند. کسی حق ندارد حتی به دیوار تکیه بدهد. البته اونادا با من کاری ندارد، اصلا با هیچ کس کاری ندارد. شاید چون کسی هم با او کاری ندارد.

اونادا توی سرمای تیز بین‌الطلوعین می‌گفت از انتهای جنگ جهانی دوم تا سال 1974 توی جنگل‌های فیلیپین به همراه سه سربازش پستش را ترک نکرده. آنها مامور شده بودند که از آن منطقه در مقابل سربازان آمریکایی و فیلپینی دفاع کنند. بعد از حمله آمریکا به جزیره، آنها پست خودشان را ترک نکردند و به جنگل پناه بردند. پس از مرگ آخرین هم‌رزمش تصمیم گرفت نبرد را به تنهایی علیه دشمن ادامه دهد، تا اینکه بعد از سی سال عاقبت یک دانش آموز ژاپنی به نام نوریو سوزوکی که به فیلیپین رفته بود، او را در جنگل می‌بیند. اونادا باز هم از تسلیم شدن اجتناب می‌کند و می‌گفت که فرمانده‌اش به او گفته که باید به جنگ ادامه دهد و او تنها زمانی از جنگ دست می‌کشد که فرمانده‌اش مستقیما به وی دستور دهد. سوزوکی با عکسی از خودش و او به ژاپن بازگشته و با کمک دولت وقت ژاپن توانست فرمانده سابق سرباز را بیابد، تانیگوچی سالها بود که به خرید و فروش کتاب روی آورده بود، سوزوکی او را راضی کرد که به همراه هم به فیلیپین بروند، فرمانده‌ی پیر و سوزوکی در سال 1974 وارد جزیره لوبانگ شدند و تانیگوچی به اونودا اطلاع داد که سال‌ها است جنگ به پایان رسیده و دستور داد سلاحش را زمین گذارد. او در این سالها حرف هیچ کس را باور نکرده بود،فکر می‌کرد این حیله دشمن است. او پس از 30 سال زندگی در جنگل هنوز لباس نظامی بر تن داشت و مانند دیگر افسران ژاپنی شمشیر به کمر بسته بود. همچنین تفنگ قدیمی خود را به همراه 500 فشنگ و چند نارنجک دستی با خود داشت. او دومین سرباز ژاپنی بود که سالها پس از جنگ خود را تسلیم کرد. به او گفته بودند که حق ندارد موضع خود را ترک کند مگر اینکه دستور جدیدی دریافت کند و از بخت بدش این دستور 30سال دیر به او ابلاغ شد. در این 30 سال حدود 30 فیلیپینی را کشت و چندین بار با پلیس محلی درگیر شد اما رئیس جمهور وقت فیلیپین او را بخشید و توانست به کشورش بازگردد. هر بار که روی تنه درخت می‌نشستم، اونادا با شمشیر سامورایی از جلویم رد می‌شد و برایم حرف می‌زد، با این که از او خجالت می‌کشیدم، سرم را روی پایم می‌گذاشتم و می‌خوابیدم. صبح توی مسجد سرگرد قنبری خوشحال شده بود که کسی به یاد اونادا بوده است و از مرگ این کهنه سرباز در 91 سالگی غمگین.

 

1.گشتی: سربازانی که در پادگان به صورت چرخشی گشت می‌زنند

2.هاراگیری: خودکشی شرافتمندانه سامورائی‌ها

سه شنبه 15 بهمن 1392، ساعت انتشار 20:09 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

احساسات غیرافلاطونی

آخر کلاس عقیدتی- سیاسی، وقتی استاد (یک عدد روحانی) پای تخته وایت‌برد گفت من براساس آیات قرآن چای نمی‌خورم و نپرسید چرا، که نمی‌گویم! -پرسیدیم.قصد نداشت جواب بدهد، بیشتر می‌خواست بازار گرمی کند. بعد کلاس، وقت نهار بود و می‌توانستیم چای بخوریم.(فقط سر نهار و شام توی سلف چای هست) مثل همیشه یادم رفته بود چند حبه قند برای شیرین کردن چای بردام و رضا مثل همیشه چند حبه اضافه آورده بود،چای شیرین خوردم. یکی از بچه‌های همیشه شاکی به پررنگی چای گیر داد ‌و گفت نامردا توی چای هم کافور می‌ریزند. بغل دستی‌اش گفت "به خاطر همینه حاجاقا هم چای نمی‌خوره!" حالا چای خشک‌های سیاه را خودمان مشت مشت توی کتری ریخته بودیم

توی خوابگاه هر وقت کسی سرش درد ‌کند، کمرش تیر بکشد، پوست دستش خشک شود، مچ پایش پیچ بخورد، آب بینی‌اش سرازیر ‌شود، افسردگی‌اش حاد شود، دل درد بگیرد یا یبوست. همه و همه‌ی عاملشان کافور است. یعنی همه چنین چیزی می‌گویند. اصلا همیشه پای کافور در میان است

کلاس بهداشت که برگزار می‌شود. یکی از بچه‌ها از استاد می‌پرسد" کافوری که توی غذای ما می‌ریزن. ضرری هم داره؟" استاد که خودش دکتر وظیفه است می‌گوید:" هیچ ضرری نداره، بعد کی گفته توی غذای شما کافور می‌ریزن؟" ساعت بعد هم توی جلسه پرسش و پاسخ دینی، یکی از استاد می‌پرسد "توی غذای شما هم کافور می‌ریزن" و او می‌گوید: "غذای ما و شما یکی است.

شاید تقصیر "ابن سینا" باشد که توی کتاب "قانون" اسم کافور را آورده و نوشته ترکیب کافور با بعضی گیاهان دیگر باعث... یا رضامیرپنج که توی غذای سربازها کافور می‌ریخته و حالا معلوم نیست می‌ریزند یا نمی‌ریزند. ولی وقتی سربازها قاشق غذا را توی دهانشان می‌گذارند دهانشان را کج می‌کنند و پیشانی‌شان را چین می‌اندازند.

سربازها با این توهم غذا می‌خورند و هر غذای بدطبخی را به این فال می‌گیرند که کافورش زیاد شد. بعضی‌ها هم فقط به بوفه پادگان می‌روند و ساندویچ می‌خورند یا شیر و کیک. هر چند صنف شایعه‌ساز معتقدند توی ساندویچ‌ها و نوشابه‌ها هم کافور هست..

ظهر یکی از روزها وقتی مهرداد توی آسایشگاه با رضا شوخی‌ غیرافلاطونی می‌کرد. افسر نگهبان سر رسید و برایشان گزارش رد کرد. هر کسی خبردار می‌شد. چندین بار به این اتفاق می‌خندید. به شوخی می‌گفتند تاثیر نداشته..

واقعی بودن یا نبودن این مسئله اهمیتی ندارد. بیشتر یکی از دغدغه‌های همیشگی سربازان است. دغدغه‌ای که هیچ وقت رفع نمی‌شود. چون هیچ کس دوست ندارد به غیر گعده‌های مردانه درباره آن حرف بزند. یا مثلا از فرمانده بپرسد. یک حرف مگوست.

جمعه 04 بهمن 1392، ساعت انتشار 15:48 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه
پیوندها