الهی- نامه

«الهی! موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است، انّا لله و انّا الیه راجعون»

«الهی دو سه ساعتی قرار است زنده باشیم و دور هم بنشینیم. خیلی راحت و آرام.»

الهی! بی‌قراری، شوریدگی و آشوب ما را بس نیست! بر حیرت ما بیفزای، نگذار قرار بگیریم.

«الهی! در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست. ما را در آتش تردیدهایمان شعله‌ور گردان»

«الهی! شروع شاخه‌ی ادراک، طنین نام نخستین، تکان شانه‌ی خاک و طعم میوه‌ی ممنوع که تا تنفس سنگ ادامه خواهد داشت»

«الهی! هرچند شب دراز آهنگ، نالین زمین و بالین سنگ، در انتظار روزی خوش دل را صبور می‌بینیم...»

«الهی! وز صفیرِ سیره و ضمیرِ خاک و نایِ حق می‌رسد به گوش‌ها صدای کیست؟»

«الهی! به قول خواجه ما در هوای طره‌ی تو، «چه جای دم‌زدن نافه‌های تاتاری‌ست»

«الهی در انبوه اندوه و زخم قلبم با سوسن‌های سپید آواز می‌خواند. درخت، شادی مرا می‌پرسد. من مزرعه‌ای را می‌نمایم که فردای من است»

«الهی! می‌خوانمت به نام صدا و صبح- به نام آواز و راز- می‌خوانمت به نامی که نداری. می‌خوانمت به نامی که از تو دزدیده شد. به نامی که در بارانها و لبخندها گم کردی. می‌خوانمت به نامی که از تو دزدیده‌اند و می‌گریم و می‌خوانمت به نامی که ندارم...

 

 با تشکر از علامه حسن زاده آملی، حاج اسماعیل دولابی، حافظ شیرازی، قیصرامین پور، سیمین بهبهانی، محمدرضاشفیعی کدکنی و هادی سعیدی و تبریک سال جدید به همه کسانی که اینجا می‌آیند...

پنجشنبه 29 اسفند 1392، ساعت انتشار 17:55 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

ما خُلِقتَ لِهذا!

"زمانی مالارمه، منطقی‌ترین زیبایی‌شناس قرن نوزده، معتقد بود که وجود همه چیز در جهان برای آن است که روزی در کتاب بیاید. امروز وجود همه چیز برای آن است که روزی در عکس بیاید." من فکر می‌کنم همه چیز برای این به وجود آمده‌اند که روزی به قلم درآیند.

یک بار با مهدی قزلی برای مصاحبه سراغ رضای امیرخانی رفتیم. آقا رضا وسط صحبت‌هایش می‌گفت که عکاسی نمی‌کند. نه این که نتواند و جنمش نباشد، چون وقتی از چیزی عکس بگیرد دیگر نمی‌تواند از آن چیز بنویسد. وقتی این حرف را زد من توی اتاق‌ دیگر دفترش نماز می‌خواندم. بعد آن روز دیگر دلم با عکاسی صاف نشد. انگار یک خارخار بود به جانم. اصلا ‌ترسیدم. تا این که چند سال بعد عشوه‌ی دوربین‌ها زیاد شد و خودشان را توی دوربین‌های موبایل جا کردند، من هم مدتی زیر دلم زدم. تا دوره سربازی شروع شد که هیچ وسیله عکاسی همراهم نبود و مجبور بودم از همه چیز بنویسم و دوباره به حرف رضای امیرخانی ایمان آوردم، یا باید نوشت یا عکس گرفت. و حالا دیگر با دوربین کاری ندارم. می‌خواهم فقط بنویسم مثلا امروز وقتی قرص خورشید نارنجی رنگ را کله سحر پشت دنیای نور دیدم. آنقدر زیبا و ماه بود که دلم می‌خواست برای همیشه از جایش تکان نخورد. نمی‌دانم چرا تا به حال خورشیدی به آن زیبایی ندیده بودم. به بیت‌العباس که رسیدم خورشید خودش را بالا کشیده بود.

حالا خودمانیم دنیا نه برای نوشتن و نه برای دیدن نه برای کتاب‌ها به وجود نیامده است. می‌گویند"ابراهیم ادهم رحمه‌الله علیه در وقت پادشاهی به شکار رفته بود. در پی آهویی تاخت تا چندان که از لشکر بکلی جدا گشت و دور افتاد و اسب غرق عرق شده بود از خستگی، او هنوز می‌تاخت در آن بیابان. چون از حد گذشت آهو به سخن در آمد و روی باز پس کرد که«ما خُلِقتَ لِهذا، تو را برای این نیافریده‌اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده‌اند که مرا شکار کنی. خود مرا صید کرده گیر تا چه شود؟»"

 

پی نوشت: بریده اول از کتاب "درباره عکاسی" تالیف سوزان سانتاگ بود و دومی از "فیه ما فیه" برادر ارزشی مولاناست

سه شنبه 27 اسفند 1392، ساعت انتشار 20:50 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

آواتارهای روسی با لبخند

ماجرای "کریمه"، یک ماجرای کاملا سیاسی است، برای خیلی‌ها اصلا اهمیت ندارد و هر قدر توی تلویزیون درباره آن می‌شنوند علی‌السویه است. خب راست هم می‌گویند واقعا "کریمه" نَه مَنَ!

"کریمه"که تا دیروز یک تکه از کشور اوکراین بود بعد از یک کودتای اروپایی-آمریکایی توی کشورشان، مورد پولتیک روس‌ها قرار گرفت و حالا آنها می‌خواهند کُل کریمه را ببلعند. روس‌ها از روزهایِ اول کودتا در اوکراین چند هزار سرباز روسی را به این جزیره فرستادند و تا امروز یک تیر هم شلیک نکردند ولی تمام نقاط حیاتی را در اشغال خود گرفتند. حالا من با این چیزها کار ندارم. مسئله من این سربازها هستند، سربازانی با لباس‌های استتار جنگل، صورت‌های پوشیده، تفنگی در دست، بدون اتیکت و آرم که تصویری شاعرانه برای دنیا ساختند. سربازان روس مانند یک کارت پستال با موتیف‌های زیبا کنار مردم فقط ایستادند و عکس گرفتند، و بدون گلوله و کلمه یک حمله نظامی-هنری را به سرانجام رساندند. حالا هرقدر سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی فحش بدهند.

این که می‌گویند جنگ‌ها تغییر ماهیت داده‌اند راست است. آواتارهای روسی با لبخند توانستند کشوری را اشغال کنند. من هم از دیدن عکس این مانکن‌ها لذت بردم، شاید چون سربازم، نمی‌دانم! عکس‌هایشان چشم نواز است. فتامل.

پی نوشت: نه شرقی، نه غربی

سه شنبه 27 اسفند 1392، ساعت انتشار 08:21 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

چند سال بردگی!

توضیح: قبل از خواندن این متن، فیلم "دوازده سال بردگی" را ببینید، البته بخشی از قسمت‌های فیلم واقعا عفیف نیست...

"دوازده سال بردگی" فیلمی بدون قِر و فِر است. قصه‌ سرراست دارد، از یک جایی شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و به پایان می‌رسد. استانداردها را رعایت کرده و اسکار هم گرفته است. توی فیلم دو تا شخصیت چشم من را گرفتند. یکی‌شان"ویلیام فورد" اولین خریدار شخصیت اصلی فیلم"سالومن نورثاپ" برده‌داری فرهیخته است که برای سالومن ویولن می‌خرد و گاهی به نظراتش اهمیت می‌دهد؛ نه فرشته است و نه شیطان و برای نجات جان برده‌اش تلاش می‌کند. ولی با این که می‌داند سالومن در اصل برده نیست و به او ظلم شده، حاضر نیست به خاطر خطراتش کاری فراتر برای او انجام دهد و او را به یک برده‌دار کله‌خر می‌فروشد تا سفیدپوست‌ها نکشندش. شخصیت بعدی داستان بِردپیت ماجراست. نام را فراموش کرده‌ام ولی یک نجار دوره‌گرد است که عقیده دارد بین سیاه و سفید هیچ فرقی وجود ندارد و برای این عقیده‌اش با صاحب سالومن بحث می‌کند. سالومن از او می‌خواهد که با خانواده‌اش در شمال آمریکا تماس بگیرد و به آنها بگوید بعد دوازده سال زنده است و در مزارع جنوب آمریکا برده بوده است، نجار دوره‌گرد با ترس قبول می‌کند و خبر سالومن را به خانواده‌اش می‌رساند.

این دو شخصیت فیلم درونشان روشن است و می‌دانند که سالومن برده نیست و تفاوتی بین سیاه‌پوست و سفیدپوست وجود ندارد. یعنی برخلاف دیگران "آگاه" شده‌اند. فقط باید تصمیم بگیرند که به این آگاهی‌شان عمل کنند یا نه! شاید بدبخت‌ترین آدم‌های دنیا همین‌ها باشند که آگاه شده‌اند و حالا باید تصمیم بگیرند و دیگر قرار نیست مثل گاوها زندگی را نشخوار کنند. به نظرم این دو شخصیت فیلم اوضاعشان از سالومن بَرده هم بدتر است. آگاهی و معرفت داشتن در عین خوبی، بلای بزرگی است...

سه شنبه 27 اسفند 1392، ساعت انتشار 06:29 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

دروغ واقعا خوب است

"هوا ابری و سنگین بود و باران در باتلاق نمک فرو می‌رفت. کی‌یرکه‌گور گفته بود:

-اگه اینجا فرو رفتم تنهام نزارین.

و من هم با قاطعیت گفته بودم:

-هرگز!

دروغ واقعا خوب است. اگر دروغ خوب نبود وحشت و ناامیدی آدم را از پا می‌انداخت. کی‌یرکه‌گور می‌دانست حرفی که می‌زنم دروغ است. لاستیک‌های سوخته از نمک در باتلاق، راست‌تر از هر راستی بود. ما قطعا کی‌یرکه‌گور را توی باتلاق نمک تنها می‌گذاشتیم و به بهانه کمک آوردن ولش می‌کردیم و می‌زدیم به چاک. درست مثل داستان داوود غفارزادگان«ما سه نفر هستیم»، که سگ‌شان را در شبی سرد و برفی در برابر گرگ‌ها تنها می‌گذارند تا خودشان زنده بمانند...

کی‌یرکه‌گور خوشبختانه این داستان را نخوانده است. جای شکرش باقی است که بعضی‌ها داستان نمی‌خوانند، چون دیگر نمی‌شد به آنها دروغ گفت. مرد نگهبان دود را از دماغش بیرون داد و از پنجره کوچک کانتینر بیرون را نگاه کرد. راستی به چه چیزی نگاه می‌کرد؛ بیرون که جز دو تراکتور و یک لودر و کپه کپه نمک‌های کثیف چیزی دیگری نبود. ابرهای آسمان چسبیده‌اند به دریای نمک و باران می‌بارد تا دریاچه را از شر نمک‌هایی که به تنش چسبیده رها کند." راستش این است برای بعضی دروغ واقعا خوب است. تا آخرش هم می‌روند. وقتی توی کتاب قانون آمده که توی قیامت اعضای بدن انسان‌ها علیه‌شان شهادت می‌دهد یعنی طرف تا ته‌اش دروغ گفته یعنی خودش هم دروغ‌هایش را باور کرده؛ هرچقدر فرشته‌ی شانه چپی داد زده که این کارها را کردی، باز هم قبول نکرده. تا جایی که دست و تنش به سخن آمده‌اند. انگار آنجاست که جانش قبول می‌کند که دروغ گفته است. انگار کن تا بنده‌ای راستش را نگوید خدا بی‌خیال نمی‌شود... احدیت اجازه نمی‌دهد آدم‌ها حتی به خودشان دروغ بگویند. بزرگترین دروغ‌ها همین‌ها هستند و نمی‌دانم آن روز آدم‌ها چه طور از ناامیدی و ترس فرار می‌کنند...

 

پی‌نوشت: کی‌یرکه‌گور یک فیلسوف راستگو نیست، بلکه یک ماشین شاسی بلند است که توی کتاب«این وصله‌ها به من می‌چسبد» احمد غلامی را دور ایران گرداند.

دوشنبه 26 اسفند 1392، ساعت انتشار 14:36 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

گویند که عشق، آخر افتقار است

زینال وسط آسایشگاه موبایلش را روشن کرده بود و بندری می‌رقصید. یاماها برای شام، سیب زمینی پوست می‌کَند و غلام سربه سر سربازها می‌گذاشت. صدای تلویزیون را زیاد کرده‌ بودند و یوزارسیف می‌دیدند و من روی تختی آهنی زِوار در رفته خوابگاه برای خودم «فیه ما فیه» می‌خواندم. شب را نگهبان بودم و باید پیش سربازها می‌ماندم. برای اینکه زینال و یاماها را تصویر کنید فقط اسمشان کافی است. صدا خوشگله‌ی یوزارسیف هم می‌آمد که رسیدم به اینجای کتاب:«عیسی علیه‌السلام بسیار خندیدی، یحیی علیه‌السلام بسیار گریستی. یحیی به عیسی گفت که«تو از مکرهای دقیق حق ایمن شدی که چنین می‌خندی؟» عیسی گفت که«تو از عنایتها ولطفهایِ دقیقِ حق غافل شدی که چندینی می‌گریی؟» ولیء از اولیا حق درین ماجرا حاضر بود. از حق پرسید«از این هر دو که را مقام عالیتر است؟»جواب گفت که«احسنهم بی ظنا یعنی انا عند ظن عبدی بی. من آنجاام که ظن بنده من است. به هر بنده مرا خیالی است و صورتی است. هرچه او مرا خیال کند من آنجا باشم.» من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد و بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد.«خیال‌ها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است.»»

یاماها چراغ را خاموش کرد. بعد گفت ببخشید، داشتی درس می‌خوندی! گفتم نه بزار خاموش باشه و کتاب را بستم. کوله پشتی سیاهم را زیرسرم گذاشتم و ملافه سفید را روی خودم کشیدم، خواب‌های آسایشگاهی به سان کابوسند، نمی‌گذارند راحت بخوابی. از پشت پنجره‌های بدون پرده افق و فلق با هم می‌آیند. تا 5 صبح که بیدار شوم هزار ور چرخیدم، صبح باید برای صبحانه سربازها از خبازخانه نان می‌گرفتم. توی تاریکروشنای صبح گربه‌ای سیاه ایستاده بود و نگاهم می‌کرد و نمی‌ترسید. نان‌ها را پیچیدم توی ملافه سفید تا گرم بماند و برگشتم؛ دوباره کتاب را باز کردم تا اینجا: «صورت فرعِ عشق آمد-که بی عشق این صورت را قدر نبود. فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن. پس الله را صورت نگویند ، چون صورت فرع باشد و او را فرع نتوان گفتن . گفت که عشق نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست . پس فرع صورت باشد.

گوییم چرا عشق متصور نیست بی صورت؟ بلکه انگیزنده ی صورت است. صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود- هم مُمَثَّل ، هم مُحَقَّق . اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود، لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل. تا عشق خانه نبود ، هیچ مهندس صورت و تصورخانه نکند. وهمچنین ، گندم : سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک، و صورت گندم همان است . پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد. و همچنین، آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی ، پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد، هیچ آن هنر را نیاموزند ونورزند.

گویند که عشق، آخرِ افتقار است و احتیاج است به چیزی - پس احتیاج اصل باشد و محتاجٌ الیه فرع. گفتم آخر، این سخن که می گویی ، از حاجت می گویی. آخر، این سخن از حاجت تو هست شد- که چون میل این سخن داشتی، این سخن زاییده شد. پس احتیاج مقدم بود و این سخن از او زایید. پس بی او، احتیاج را وجود بود. پس عشق و احتیاج فرع او نباشد.

گفت آخر، مقصود از آن احتیاج، این سخن بود. پس مقصود فرع چون باشد؟

گفتم دایماً فرع مقصود باشد- که مقصود از بیخ درخت، فرع درخت است.»

 

پی نوشت: برش‌هایی از «فیه ما فیه/ تصحیح بدیع الزمان فروزانفر»

يكشنبه 25 اسفند 1392، ساعت انتشار 14:06 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

وسواسی شده‌ام!

وسواسی شده‌ام! سال به سال کفشم را واکس نمی‌زدم، حالا اگر کسی را ببینم که کفشش خاکی است می‌خواهم بزنم روی شانه‌اش که آقاجان کفشت خاکیه. خودم هم روزی 2-3 بار  دلِ ‌سیر پوتینم را واکس می‌زنم و دستم همیشه سیاه است.

وسواسی شده‌ام! توی فرمی که موقع ورود به پادگان جلویم گذاشتند تعهد دادم که حتما در جایی که پل‌عابر وجود دارد از روی پل رد شوم. حالا هر پلی می‌بینم. دلشوره می‌گیرم که حتما از روی آن رد شوم و اگر کسی از زیر پل های عزیز رد شود هم عصبی می‌شوم.

وسواسی شده‌ام! هرروز صبح توی تاریکی هر وقتی که از کوچه روبه‌رویمان رد می‌شوم. خروسی با صدایی رسا شروع می‌کند به خواندن. می‌ترسم صبحی صدایش را نشنوم. اصلا بعضی شب‌ها دلهره‌اش را دارم.

وسواسی شده‌ام! شب‌ها وقت خواب حتما باید ساعتم را به مچ دستم ببندم، نصفه‌های شب با استرس بیدار می‌شوم ساعتم را نگاه می‌کنم تا 5 صبح که باید بیدار شوم. اگر ساعتم را نبندم خوابم نمی‌برد.

وسواسی شده‌ام! هر لحظه توی پادگان احساس می‌کنم الان است که کسی با درجه بالاتر از خودم را ‌ببینم و باید احترام نظامی بگذارم. انگشتان دست راستم را مثل دندان غروچه به هم فشار می‌دهم که در وقت لازم سریع تا شقیقه‌ام بالا بیارمش.

دیوانه شده‌ام!نه!فقط کمی خسته‌ام. سربازی هم اصلا مثل یک مریضی قرون وسطائی نمی‌ماند؛ کمی که بخوابم حالم خوب می‌شود بعد که صبح بیدار شدم و به ساعتم نگاه کردم، پوتینم را واکس خواهم زد و خروس کوچه روبه رویی وقتی از توی کوچه شان می‌گذرم خواهد خواند، وقتی هم به جلوی پادگان رسیدم از روی پل هوایی رد خواهم شد و توی پادگان به اولین درجه‌داری که رسیدم احترام خواهم گذاشت. راستش هیچ وقت کارمند خوبی نبودم ولی به نظرم نظامی خوبی خواهم شد. راستی «الهه سربازی» توی اساطیر یونان نامش چه بود و خدایگان چرا نفرینش کردند.

چهارشنبه 21 اسفند 1392، ساعت انتشار 14:41 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

برگ‌های سوزنی کاج‌ها

یک جارویِ بلند هری‌پاتری دستش است و اطراف دژبانی را جارو می‌زند. سلامی می‌کنم و ازش می‌گذرم. هادی تازه دوره آموزشی را می‌گذارند، متخصص کارهایِ رادیویی است و هر روز جلوی دژبانی را جارو می زند. پنج دقیقه بعد سر یگان خودم هستم. از 6 تا 6:30  باید سر مناطق نظافت برویم و آنجا را جارو کنیم. برگ‌ها را یک گوشه کُپه می‌کنیم تا غلامرضا آنها را آتش بزند. برگ‌ها را معمولا با جارو سامان می‌دهیم، ولی امان از برگ‌های سوزنی کاج‌ها. تمام روزها، حضوری انقلابی دارند و یک کیلومتر در یک کیلومتر را اشغال می‌کنند. جاروی بلند را دستمان می‌گیریم و خش خش روی زمین می‌کشیم. حواسمان که می‌رود یک هو می‌بینیم تا یک متر خاک بلند شده است. این اتفاق هر روز صبح تکرار می‌شود. سه شنبه ظهرها هم نظافت عمومی است یک بخش از پادگان را دسته جمعی نظافت می‌کنیم. سه شنبه پیش، رفتیم روبه روی زمین چمن؛ بچه‌ها کلی برگ جمع کرده بودند. همه را بغل می‌زدیم و توی یک حوض خالی می‌ریختیم. غلامرضا هم فندک زد. نمی‌دانم چرا آن قسمت پادگان هنوز برگ‌های زرد پاییزی یافت می‌شد. حالا وقت بهار است. آدم از کار درختان شهری سر در نمی‌آورد. همه هم باید جارو کنند. از فوق لیسانس تا سربازهای زیر سیکل. فرقش این است که آنها راحت‌تر می‌پیچانند. اصطلاحی دارند که «فضله موش چال نکن.» مثلا نمادین جارو را دستشان می‌گیرند، می‌گیرم و نمادین جارو می‌زنند و می‌زنم. ارشد یگان هم داد می‌زند که «مهندس چال نکن.»

پادگان دیوار به دیوار خیابان است. تلفیقی از صدای لاستیک و جنون همیشه می‌آید. همان لحظه صدای ماشین عروسی خوش‌حال رد می‌شود. بالای سرمان هم هواپیماهایی که می‌خواستند توی فرودگاه مهرآباد فرود بیایند، می‌آمدند تا دور بزنند. فردایش توی صبحگاه، فرمانده از یگان به دلیل جدیت در نظافت تقدیر کرد و گفت از این به بعد باید همین جور نظافت عمومی داشته باشید.

راستش این است که توی سربازی مسخ شده‌ایم، هر دستوری که می‌دهند تا جایی که می‌شود انجام می‌دهیم. هدف از سربازی هم شاید همین باشد. موجوداتی شبیه هم که از روی الگویی برابر بریده شده‌اند. خیاطی نشسته است و همه را مانند هم بریده است. شبیه هم هستیم، مانند هم لباس می‌پوشیم، مانند هم حرف می‌زنیم. حتی به نوع خاصی از خسران و غم می‌رسیم ولی از ترسِ اضافه‌خدمت  به همه چیز تن می‌دهیم. توی سربازی قیامت خیلی زود می‌رسد. مثلا اگر 2 روز نَهست(غیبت) کنید سه برابرش اضافه خواهید خورد. شما می‌توانید سربازی ناامید و خسته باشید و در عین حال هر روز صبح جلوی فرمانده‌تان با لبخند رژه بروید طوری که خاک بلند شود یا تمام برگ‌های سوزنی جنگل پادگان را با دست جمع کنید و آخرش وقتی برگِ مرخصی را گرفتید نفس راحتی بکشید و با خوشحالی از در زندان خارج شوید. توی بخش‌های دیگری از زندگی هم قیامت‌هایی هست که ما به آن تن می‌دهیم.

هر روز که هادی را می‌بینم خوشحال با هم دست می‌دهیم. شاید اگر سربازهایِ وقت جنگ بودیم خیلی فرق می‌کرد؛ برای مام وطن می‌جنگیدیم ولی وقتی سربازهای نمادین یک ارتش باشید...

دوشنبه 19 اسفند 1392، ساعت انتشار 13:42 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

بلاهایِ تماما مخصوص

کوله را سرخوشانه روی دوشم انداخته بودم. اما انگار قرار نیست هر روز به یک سرباز خوش بگذرد. روزی خواهد رسید که از یک میدان اصلی شهر (مثلا) میدان بهارستان رد خواهید شد، گوشه غربی میدان یک دژبان ایستاده است که بارها او را دیده‌اید. ولی خب این بار فرق دارد. صدایت می‌کند. که بیا اینجا. کارت شناسایی‌ام را می‌خواهد و من ندارم، یعنی هنوز نداده‌اند. برگ مرخصی را نشانش می‌دهم. می‌پرسد کجا می‌روم؟ الکی می‌گویم خانه. کمی عقب می‌رود و می‌گوید گتر شلوارت را درست کنم. بعدش به بلندی ریشم گیر می‌دهد. و این که باید با شماره 6 کوتاهش کنم و ناخنم که باید کوتاه باشد. من هم چیزی نمی‌گویم. خسته تر از آنم که کَل‌کَل کنم. گفتم چشم! بله! بله! البته سربازی هم آدم را حرف گوش‌کن‌تر می‌کند. توی این چند ماهه از بس گفته‌اند بکن نکن دیگر سِرشده‌ام. می‌گویم چشم. ولی تصمیم می‌گیرم از این بعد از کنار میدان‌های دژبان‌دار نگذرم.

بعد از دیدار با دژبان مهربان رفتم توی یک ساندویچی، نسبت به اندازه‌اش شلوغ بود. یک پیرزن، دو پسرجوان و دو دختر منتظر غذا بودند. یکی از پسرها، دخترها را خطاب قرار می‌داد و به قول خودش در حال گفتگویی صمیمانه بود. دخترها هم فقط می‌خندیدند، همین. وسط اشارات آنها یک بندری سفارش دادم، روی صندلی نشستم وکلاهم را هم برداشتم.

آن پسر دیگر هم داشت ساندویچش را گاز می‌زد. به ویترین نگاه ‌کردم یک دلستر لیمو هم خواستم. خیلی زود ساندویچ توی دستم بود. شروع کردم به گاز زدن. دخترها هم ساندویچشان را گرفتند و رفتند و گفتند پسر حساب کند. پیرزن ولی نزدیک ویترین نشسته بود بهش نمی‌آمد اهل ساندویچ خوردن باشد، بلند، بلند با گوشی موبایلش حرف می‌زد. می‌گفت:« فردا قراره برم بیمارستان، بعدش میام خونه تا ده روز هیچی حالیم نیست. تو بعدش بیا با هم حرف بزنیم» بعدش کلی درباره چیزهای مشترک خودش و خانمی که پشت خط بود حرف زد. آخرش موقع خداحافظی گفت «خداحافظ مریم خانم» و یک دفعه تعجب کرد؛-گفت:«پس شما کی هستی؟ اِ دخترعمو، شمایی! فکر می‌کردم مریمه»دو ساعت حرف زده بود و حالا تازه فهمیده بود که کس دیگری پشت خط است. دوباره کمی صحبت کرد و بعد گوشی را گذاشت. نتوانستم حدس بزنم اهل کجاست؟ ولی بعد از گذاشتن گوشی فهمیدم که با صاحب ساندویچی آشناست. به صاحب مغازه که نسبتا جوان بود گفت«نمی‌دونم چرا جدیدن صدای آدما رو نمی‌تونم پشت خط تشخیص بدم» جوان خندید و گفت «داری می‌میری دیگه» پیرزن چشم غره رفت و ادامه داد« فردام باید برم بیمارستان» جوان پرسید:«یادته ما رو کتک می‌زدی؟» پیرزن خودش را زد به نشنیدن. جوان پرسید:«حالا کی فهمیدی مریضی؟» گفت«یادت نیست چند سال پیش که حالم بد بود. زرد شده بودم اصلا. رفتیم دکتر چند تا آزمایش رفتیم تا آخرش دکتر تشخیص داد.» چانه پیرزن انگار گرم شده بود. بقیه حرف‌هایش را نشنیدم. رفتم توی خودم. تا دوباره برم گرداند به حرف‌هایش« آخرین بار دکتر به همسرم گفت به غیر از داروهاش خوبه که این آمپولا رو هم بزنی.» روی گفتن همسرم تاکید داشت. بعد ادامه داد«همسرم به خاطر قیمت 5 میلیونی داروها به دکتر گفت آقای دکتر من وسعم نمی رسه همون داروهای عادی رو بزنین یک کم که گذشت حالم خیلی بد شد، ورم کردم اونقدر بد که همسرم مجبورم شد اون داروها رو با دفترچه دونه‌ای 3 میلیون بخره. باید هر سه هفته یک بار هم بزنم. حدودا شیش ماه. تا حالا شیش تا شو زدم.» جوان گفت «یعنی تا حالا شوهرت 20 میلیون داده.» پیرزن گفت«آره» باز جوان با پررویی گفت«خب می‌مردی. خرج رو دست اون بنده خدا نمی‌ذاشتی»پیرزن گفت «این حرف رو نزن. عمر دست خداست. اگه شوهرم بفهمه حالت رو می‌گیره.» جوان باز شوخی نامتعارفش را تکرار کرد، این بار زن بلند شد که سقلمه‌ای به جوان بزند. جوان جدی شد و گفت«باشه بابا. ولی مگه چقدر آدم مریض داریم که دولت مجانی این داروها رو نمی‌ده بهشون.» زن خندید که کی چیز مجانی به آدم میده. بعد گفت «بیا ببین بیمارستان پر از آدمای مریضه پسرای جوون مثل... احساس کردم می‌خواهد مرا نشان بدهد ولی پشیمان شد. «یکی شون بود آخرین بار مادرش اومد پیشم گریه کرد می‌گفت زده به زبون پسرم. دکترا گفتن باید شیمی درمانی کنیم اگه جواب نداد مجبوریم زبونش رو ببریم.» طعمِ دهانم تلخ شده بود. کلاهم را گذاشتم و تندی از مغازه زدم بیرون. پیرزن هنوز داشت برای جوان حرف می‌زد.

یاد روز اولی که برای آموزشی وارد پادگان شدم افتادم. یکی از بچه‌های آموزشی همان اول ترخیصی گرفت مریضی‌ای گرفته بود که تازه از آن مطلع شده بود و بی برو برگشت معافش کرده بود. وقتی چنین بلاهایی سراغت می‌آید حتی سربازگیران هم بی‌خیالت می‌شوند. بلاهایی تماما مخصوص که انگار برای تو ساخته شده‌اند و هیچ دلیلی برای وجودشان پیدا نخواهی کرد. پیاده راه می‌رفتم و فراموش کرده بودم که نباید از گوشه غربی میدان بهارستان گذشت. زبانم را توی دهانم می‌چرخاندم و به بلاهای تماما مخصوصی فکر می‌کردم که شاید روزی سراغی از ما ‌بگیرد.

يكشنبه 11 اسفند 1392، ساعت انتشار 14:38 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

ای ستاره‌های پنج‌پر

از امروز با یک ستاره پنج‌پر زرد، سُتوان سوم وظیفه شدم. مثل دو ماه گذشته قبل از بین‌الطلوعین بیدار شدم و لباس‌هایِ استتارِ کویرم را پوشیدم. این وقت‌های صبح به غیر سربازها و رفتگران محترم هیچ موجودی را نمی‌توان در خیابان‌ها جُست. آفتاب نزده به پادگان رسیدم و خودم را معرفی کردم و دوره لعنتی سربازی را به عنوان یک سرباز بعد از آموزشی آغاز کردم. نمی‌دانم چه رازی است که توی اولین روز درجه‌گیری ما 5 سرباز معروف را هم آزاد کردند. مثل دوماه گذشته تا آخر ساعت بیکار بودیم. تا مرخص شویم؛ بعدش ماشین به ماشین رفتم تا خودم را به تقاطع انقلاب-فلسطین رساندم. توی پادگان ناهار نداده بودند. همان جا وارد رستوران «غذای سالم» شدم و یک آش جو خوردم. صندلی کناری‌ام یک مادر جوان با پسربچه‌ی 5 ساله‌اش نشسته بود. پسرک نگاهی به من کرد و به مادرش گفت:«مامان منم می‌خوام شبیه این آقا پلیسه بشم برم با آمریکا بجنگم» سرم را بلند نکردم و آش را قاشق، قاشق قورت دادم. یک شربت پونه زعفرانی هم خوردم. بعدش شق و رق‌تر از کنار مادر و پسر رد شدم. سر فلسطین منتظر تاکسی ایستاده بودم. که جلویم ایستاد. راستش تا وقتی پیاده نشدم نفهمیدم ماشینش چی بود؟ برخلاف هم سن‌هایم اندک تخصصی توی ماشین‌بازی ندارم. ماشین که هیچ- گواهینامه هم ندارم. پیاده که شدم پشت ماشین نوشته بود: «هیوندا لکسوس.» رویم نشد به راننده تعارف کرایه را هم بزنم؛ معلوم بود وقتی من را با لباس نظامی دیده، هوس کرده تجدید خاطره کند. سوار که شدم اولش پرسید: «چند ماه خدمتی- باخنده.» گفتم. بعدش گفت «پس هنوز آشخوری می‌گذره» سر تکان دادم با لبخند. بعد پادگان را پرسید. دیگر فرصت نشد درباره چیزی حرف بزند. آنقدر کج و کوله و آویزان هم نبودم که دلش سوخته باشد که سربازی بی‌نوا را سوار کند. هنوز خط اتوی فرنچم از بین نرفته بود. پیاده شدم، بعد توی پیاده‌رو فکر کردم در مسیر زندگی‌ام اگر روزی تصمیم می‌گرفتم روحانی شوم، پزشک شوم، نظامی شوم و... هر کدام از این‌ها‌ آدم‌هایی با دنیاهای مختلف را به من نزدیک می‌کردند. البته مدل نزدیک شدن آدم‌ها با هم فرق دارد. ولی حتما آدم‌های متفاوتی بودند، و گاهی مانند راننده یک هیوندا لکسوس من را از ابتدا تا انتهای یک خیابان می‌رساندند و گاهی نمی‌رساندند.

وقتی به دفتر رسیدم مهدی می‌گفت «چرا ستاره‌ی روی شونت اینقدر بزرگه.» هر قدر نگاه کردم دیدم نسبت به بقیه سربازهای پادگان زیاد هم بزرگ نیست. ولی ستاره پنج‌پر دوست داشتنی است. همراه با این ستاره پنج باید دو سال، پنج صبح از خانه بزنم بیرون. بعضی وقت‌ها هم مردی با هیوندا لکسوسش سوارم خواهد کرد و با هم به «قلعه حیوانات» فحش خواهیم داد و قاه قاه خواهیم خندید و دوباره آخرش می‌پرسد: «چند ماه خدمتی؟»- من هم دست‌هایم را مشت می‌کنم که آخرشه لعنتی!

شنبه 10 اسفند 1392، ساعت انتشار 19:52 - نویسنده: حامد هادیان - 6 دیدگاه

ناگهان مستعجل

توی کتاب «پینگ پونگ»* یک جا مصاحبه‌کننده از شاعری به نام «م.موید» می‌پرسد نظرتان درباره قیصر امین پور چیست؟ و مصاحبه شونده می‌گوید: «مستعجل». بعد مصاحبه‌کننده احتمالا با تعجب می‌پرسد: «مستعجل!» و مصاحبه‌شونده پاسخ می‌دهد: مستعجل در زبان عربی یعنی «شکوفه بادام» زود می‌آید و هنوز بهار نشده می‌رود. مرگ زودرس.

8 آبان 1386 وقتی محمد، پیامک زد که قیصر امین‌پور رفت. حدودا 48 سالش بود. شاعر گتوندی برای ما فرق داشت. نه این که با شاعر چای شیرین خورده باشیم، نه! ولی به دلایلی شاعر بالینی جمعی از ما شده بود. بخشی از نوجوانی ما توی جایی گذشته بود که از در و دیوارش شعرهای قیصر می‌ریخت و کمی بیشتر دوستش داشتیم. و حالا می‌بینم وقتی کسی به قیصر امین پور می‌گوید«مستعجل» چقدر بهش می‌آید. آدم‌های مستعجل دیگری هم توی ذهنم هست. علی شریعتی، جلال آل احمد، مصطفی چمران، سلمان هراتی، حسین خرازی، حسن باقری، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد... آدم‌های متفاوت و ناهمسانی که مستعجلند. حس می‌کنی الان وقتش نبود که این‌ها بروند. هنوز وقتش نرسیده بود. ولی حضرت اجل به سراغشان آمد. انگار این گروه از آدم‌ها مدلی خاص باشند از بندگان، قرار نیست که دیر بروند، باید زودتر بروند و با این که زود می‌روند ولی چیزی هم به دنیا اضافه می‌کنند، چیزی که شاید بسیاری از زه‌کشیدگان از پسش برنیایند.

اصلا به شکوفه بادام می‌مانند و نتیجه این شکوفه، بادام است. بار خود را خواهند داد فرقش این است که خودشان زیاد منتظر نمی‌مانند تا بار دادن درخت را ببینند. شاید هم از آن دنیای دیگر آن را دیدند. قیصر امین‌پور شعری دارد با این مطلع که «ناگهان چقدر زود دیر می‌شود». یکی دیگر از ویژگی‌های این گروه از آدم‌ها این است که در حالی که به مرحله نابغه‌گی در  زندگی می‌رسند ناگهان شکوفه می‌ریزد... به قولی باید گفت این جور آدم‌ها «ناگهان مستعجلند».

پی‌نوشت: کتاب پینگ پونگ مجموعه مصاحبه‌های امید مهدی‌نژاد از اهالی فرهنگ

جمعه 09 اسفند 1392، ساعت انتشار 19:41 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

طرز پاک کردن ماهیِ کیلکا

ساعت ده شب کیلکاها را توی سطل صورتی رنگ سوپر پروتئینی دیدم. کمی بالای سرشان ایستادم و با چرخش سر باقی ماهی‌ها را نگاه کردم. بالاخره بدون تصمیم قبلی یک کیلو کیلکا خریدم. بدون تصمیم قبلی یعنی به عواقبش فکر نکردم که کیلکا باید زود پاک شود وگرنه فاسد می‌شود.

توی خانه یک ساعتی وقت تلف کردم، ایمیلم را چک کردم و سایت‌ها را بالا و پایین بردم. آخرش دست به کار شدم. ماهی‌ها را گذاشتم توی آبکش آلمینیومی وسط سینک و شیر آب سرد را تا آخر باز کردم. بوی زُهم ماهی همان اول بالا آمد. برای پاک کردن کیلکا که لطیف و ظریف است باید سرعت عمل داشت.اول باید ماهی را شست. سپس زیر آب سرد یا داخل یک تشت آب یخ با کاردی تیز از باله به سمت سر کشید تا فلس‌هایش جدا شود. زیر آب دیگر فلس‌ها پخش نمی‌شود. بعد زیر سرش را به طرف شکم چاک داد و روده‌ها را بیرون کشید. اگر خواستید دم را هم ببرید. این ماهی نیازی به درآوردن تیغ یا استخوان ندارد. با سرخ شدن و یا پختن کاملا نرم و قابل خوردن است. اولش با تمانینه شروع کردم. چشم‌های کیلکا نسبت به جثه‌اش خیلی درشت است. همزمان که چاقو را می‌اندازی زیر شش‌هایش با همان چشم‌های درشت نگاهت می‌کند. گاهی می‌گوید "گند زدی پائین‌تر" بعد می‌فهمی که باید نوک چاقو را پائین‌تر می‌زدی. به قولی چشم‌هایش سگ دارد. سگ تازی. زیاد نمی‌شود در آن دقیق شد. هر قدر جلوتر می‌رفتم آب یخ بیشتر به دستم سوزن می‌زد. کاری‌اش نمی‌شد کرد. باید همین امشب تمام می‌شد. ماهی‌ها را کم کم توی دستم می‌گیرم و چاقو می‌اندازم زیر گلوشان. دانه به دانه. کم کم حواسم می‌رود که چه کاری می‌کنم. مانند یک ماشین کارم را ادامه می‌دهم و فکرم می‌رود جای دیگر...

یک بار که به خانه مرحوم نادر ابراهیمی رفته بودم همسرش می‌گفت نادر دوست داشت ظرف بشورد و کنار ظرفشویی کار کند. چون آن زمان فرصتی بود که فقط فکر کند و بعد وسطش"یک دفعه می‌دیدیم بشقاب و ظرفشور را زمین می‌گذارد و بدو بدو می‌رود پشت میز کارش و یک جمله می‌نویسد و بر می‌گردد. در این قبیل مواقع می‌گفت: «جمله‌ای را که دنبالش می‌گشتم پیدا کردم»." نه این که همیشه ماهی پاک کنم یا ظرف بشورم ولی برای همه پیش می‌آید. دستت یخ زده و کمرت از ایستادن درد می‌کند. ولی فکرت بال در آورده است. می‌تواند غر بزند. فرار کند. آرام بگیرد. کلی فکر به سر آدم می‌ریزد. بعضی آدم‌ها همیشه از بدی کنار ظرفشویی می‌گویند. ولی نمی‌گویند از فرصتی که کسی به تو کار ندارد و تو در خلاء آرامی به سر خواهی برد. به قول شارل بودلر: «ای رنج من، فرزانه شو و دمی آرام گیر.»

آشغال ماهی‌ها چاهک ظرفشویی را می‌گیرند. سینک پر آب می‌شود و ماهی‌ها توی آن شنا می‌کنند. باید دمشان را بگیری از آب بیاوریشان بیرون. هنوز تمام نشده‌اند. تمام دستم بو گرفته است. انگار کن گردو سیل کرده باشی و حالا دستت سیاه شده باشد. تنها فرقش این است که ماهی رنگ ندارد. دستم تندتر شده است. حالا خسته‌ام. از ماهی پاک کردن و فکر کردن...

پی نوشت: با تشکر از سایت سفره خونه بزرگ ترین سایت آشپزی ایران

سه شنبه 06 اسفند 1392، ساعت انتشار 12:22 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه

برای خاطر سربازها

یه پادگانه که نظیر نداره

یه پادگان خوب پنج ستاره

هتل چیه؟ کاخ نیاورونه

فرقی نداره راحتیش با خونه

تو دوره‌ی دو ماهه‌ی نظامی

می‌بینی آدمای با مرامی

فرمانده‌ی یگانمون یکیشه

خوبه و بهتر از اینم نمیشه

فقط نمیدونم چرا به بنده

میگه بی‌انضباطی و می‌خنده

رو هر مودی باشه می‌خنده باتو

فقط بپا ندی به دستش آتو

اون وقته که مثل من و برزگر

گیر میده بِت،هی میگه گوش کن پسر

افسر آموزشی وظیفه

دو ماهه که میگه صدا ضعیفه

بنده خدا صداش گرفته دیگه

ولی بازم کسی علی نمیگه

افسر بعدی با  سیاست تره

میدونی منظورم کیه؟خیبره

یه ریز میاتش سرمون سیاست

عشق سخنرانیه و ریاست

بسه دیگه جمله‌ی معروفشه

عادت داره جمله‌هاشو می‌کِشه

استوارم که خیلی مهربونه

خاطره پرداز یگانمونه

روزی یه جین خاطره تو چنته شه

باید بگه چه وقت بشه، چه نشه

کلاسای خاطره شم دایره

تو سالنی که آمپلی فایره

واسه خودش کلید اسراریه

همش با محمودی تو انباریه

محمودی سرباز وظیفه‌ای که

با استوار تو انبارش شریکه

خواننده‌ی یگان و ارشد ما

خوراکشه آهنگ مینا مینا

خیلی قویه ریاضیش محمد

اول صد و نه میگه بعدش نود

بزرگ خاندان قبیله‌ی ما

ارشد بی‌شیله و پیله‌ی ما

بابابزرگمونه خوش بیانه

سخنگوی وزارت یگانه

هم تختی خودم علی ناصری

دو ماه آموزش دیده از باقری

تا همت و رسیدنش به خونه

که حتی یک شبم یگان نمونه

بنر زن یگان که زحمتکشه

میگن معاف از رژه ی ارتشه

در عوضش بوفه ی سیاره اون

هم آسایشگاهی صیاده اون

صیاد ، فوق لیسانس جغرافیا

ارشد تمرین نظام جمع ما

کسی که به فرموده ی عقبگرد

یه چرخش نظامی سمت چپ کرد

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت: دوره دوماهه آموزشی سربازی تمام شد. یکی از خاطره انگیزترین دوران زندگی ما صدنفر بود. شاید بعضی از اتفاقات این شعر را فقط ما صد نفر بفهمیم. ولی باز هم اینجا گذاشتم. یاد و خاطره اش همیشه برایم عزیز است. دوستان بسیار خوبی آنجا یافتم. و اولین فرمانده زندگی ام "ستوان یکم مصطفی مهدوی کیا" یکی از بامرام ترین آدم هایی بود که تا به حال دیده ام. این شعر قرار است توسط شاعرش "رضا وفایی مقدم" کامل شود...

جمعه 02 اسفند 1392، ساعت انتشار 11:39 - نویسنده: حامد هادیان - 4 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.