پاراگراف(۴): سرشتِ چاره‌ناپذیر جهان

 
"تصور کنید سرگرم تماشای اجرایی از نمایش «اودیپ شاه» اثر سوفوکل هستیم. در آن وضعیت عاجزانه تمنا داریم که اودیپ راهی دیگر در پیش بگیرد تا پدرش را دیدار نکند و دست به قتل او نزند. نمی‌دانیم چرا او از «تب» سر در می‌آورد و مثلا به آتن نمی‌رود تا در ‌‌نهایت با «فرینه» یا «آسپازیا» ازدواج کند. وقتی هم که نمایشنامه «هملت» را می‌خوانیم، به‌‌ همان صورت، نمی‌دانیم چرا چنین پسر خوبی پس از کشتن عمویی رذل و بیرون راندن ظریف مادر از خاک دانمارک، با اوفلیا ازدواج نمی‌کند تا باقی عمر را در کنار او خوش و خرم بگذراند. چرا هیتکلیف در برابر تحقیر‌ها قدری بیش از حد معمول از خود بردباری نشان می‌دهد و منتظر می‌ماند تا با کا‌ترین ازدواج کند و در قالب یک روستایی نجیب و ارجمند روزگارش را با او بگذراند؟ چرا شاهزاده آندره‌ از زخم مهلکش جان به در نمی‌برد تا با ناتاشا عروسی کند؟ چرا راسکولنیکف خیال پلید کشتن پیرزنی را به سر دارد، به عوض آنکه تحصیلاتش را پایان ببرد و در حرفهٔ خود آدمی محترم شود؟ چرا، زمانی که گرگورسامسا به حشره‌ای ترحم‌انگیز تبدیل می‌شود، شاهزاده خانمی زیبا وارد صحنه نمی‌شود تا بر او بوسه زند و او را به جذاب‌ترین جوان پراگ بدل نماید؟ چرا رابرت جوردن در میان تپه‌های خشک و بی‌علف اسپانیا دخل آن خوک‌های فاشیست را نمی‌آورد تا دوباره به ماریای دوست‌داشتی ملحق شود؟ 
در اصل ما قادر به انجام این کار و تحقق تمامی موارد گفته‌شده هستیم. فقط کافی است اودیپ، هملت، بلندی‌های بادگیر، جنگ و صلح، جنایات و مکافات، مسخ و زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند را از نو بنویسیم. اما سوال این است که آیا از ته دل راضی به انجام این کار هستیم؟ تجربهٔ توانفرسای ناشی از درک این نکته که هملت، رابرت جوردن و شاهزاده آندره، به رغم میل و آرزوی ما، می‌میرند-که رخداد‌ها بدون توجه به امید یا اشتیاق ما حین خواندن کتاب‌ها، به روالی مشخص، و برای ابد، اتفاق می‌افتند- آنگاه که دست تقدیر را بر شانه‌هایمان حس می‌کنیم، لرزه بر انداممان می‌اندازد. آن وقت است که در می‌یابیم به درستی نمی‌دانیم که آیا ناخدا «اهب» نهنگ سفید را می‌گیرد یا نه. درس راستین «موبی‌دیک» آن است که نهنگ به هرکجا دلش بخواهد خواهد رفت. تراژدی‌های بزرگ سرشتی چاره‌ناپذیر دارند، ناشی از این حقیقت که قهرمانانشان به عوض فرار از تقدیری شوم، یکراست خود را به درون ورطهٔ آن پرتاب می‌کنند-‌‌ همان ورطه‌ای که با پای خود به سویش شتافته‌اند- چرا که نمی‌دانند چه در کمینشان نشسته است، و ما که خوب می‌بینیم آن‌ها کورکورانه به چه سمتی می‌روند، نمی‌توانیم مانع حرکتشان شویم. دسترسی ما به جهان اودیپ از نوع‌شناختی است و همه چیز را دربارهٔ او یوکاستا {مادرش} می‌دانیم؛ حال آنکه آنان، اگرچه در جهانی طفیلی و وابسته به جهان ما به سر می‌برند، هیچ از ما نمی‌دانند. شخصیت‌های داستانی فاقد توان ارتباط با مردمان جهان واقعی هستند. 
این چالش شاید به نظر تفننی بیاید اما اصلا چنین چیزی نیست. لطفا آن را جدی بگیرید. جهان سوفوکل در مخیلهٔ اودیپ نمی‌گنجد وگرنه کارش به آنجا نمی‌کشید که با مادر خود وصلت کند. شخصیت‌های داستانی در جهانی ناکامل یا- با لفظی گستاختر و نادرست از نظر سیاسی- جهانی در غل و زنجیر به سر می‌برند. 
اما همین که تقدیر آنان را به درستی درک کنیم، اندک اندک شک برمان می‌دارد که خودمان نیز، در قالب شهروندان این جهانی، اغلب با تقدیر خویش روبه‌رو می‌شویم، صرفا به این دلیل ساده که جهان خود را همان‌گونه در نظر می‌آوریم که شخصیت‌های داستان جهان خودشان را. در واقع، داستان به ما این نکته را گوشزد می‌کند که شاید نگاه ما به جهان واقعی همانند نگاه شخصیت‌های داستانی به جهانشان، ناقص باشد. به همین دلیل است که شخصیت‌های موفق داستانی مثال‌هایی عالی می‌شوند از وضعیت انسان‌های «واقعی»"
.
 
.
 
.
 
 
اعترافات یک رمان‌نویس جوان- ن: اومبرتو اکو- م: مجتبی ویسی- مروارید
جمعه 29 فروردين 1393، ساعت انتشار 10:10 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم!

هر روز که از پادگان برمی‌گردم دلم می‌خواهد یک دل سیر گریه کنم. نه اینکه توی پادگان کار شاقی کنم یا تکاور باشم یا محل خدمتم «عجب‌شیر» و «خاش» باشد، نه! مشکل من این است که اینجا باید به زور، کاری را انجام دهم که دلم نمی‌خواهد (دلیلش را نمی‌دانم). آدم کاری را که به زور و دل‌نخواستن انجام دهد دردش می‌گیرد. دیروز توی پادگان افسر نگهبان بودم. مسئوليت هفت-هشت سرباز را گذاشته بودند روي دوشم كه ببرمشان سر پست نگهباني‌ و حواسم باشد غذايشان به موقع پخش ‌شود و شب جوراب‌هايشان را بشورند و...  با معاون افسر نگهبان يعني معاون خودم در آن روز، از دوران آموزشي و «دوره كد»* حرف مي‌زديم. دوره دو ماهه آموزشي را  توي 05 كرمان گذرانده بود و دوره كد را هم توي يكي از تيپ‌هاي ارتش در خاش. آنقدر توي خاش به‌شان سخت گذشته بود كه مي‌گفت اينجا بهشت است و الحق آموزشي‌مان زمين تا آسمان فرق داشت.

از يكي از دوستانش مي‌گفت معروف به "مهدي لره". مهدي لره، دوره‌ي يگاني خودش را مي‌گذراند يعني بايد 17 ماه سربازي را توي خاش مي‌بود. پادگان‌ خاش براي سربازهاي آموزشي جهنم است. اين مهدي لره با اين كه زياد به‌اش سخت نمي‌گرفته‌اند و آشنا داشته كه خيلي اذيتش نكنند. از يك روز به بعد ديگر ديوانه شده بود. مي‌رفت جلوي دفتر فرمانده‌ و مي‌زد توي سرش كه «ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم!» يا شب‌ها راه مي‌افتاد توي آسايشگاه سربازها و فرياد مي‌زد؛ اما فرمانده‌ي قصه هم زير بار اين حرف‌ها نمي‌رفت و هر دفعه دُم او را مي‌گرفت و از دفترش بيرون مي‌كرد و احتمالا تنبيهي هم چاشني ماجرا. ولي مهدي لره بي‌خيال نمي‌شد و فردايش دوباره مي‌آمد و مي‌گفت: «ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم!» تا بالاخره فرمانده راضي شد و از خير اين آدم خل چل گذشت.

 ولي حتما توي همان پادگان خيلي‌هاي ديگر بوده‌اند كه مثل مهدي لره «ديگه نمي‌كشيدند!» ولي خودشان را به ديوانگي نمي‌زدند يا به قرص‌هاي اعصاب و روان پناه نمي‌بردند. ايستادند و آرام كنار آمدند، در سكوت. شاید فلسفه سربازی از چنین سکوتی سرچشمه گرفته باشد؛ مثلا یک فیلسوفی خواسته يك مريدي را آدم كند بدبخت را 2 سال، مجبور به كاري كرده كه دوست ندارد انجام دهد. اما به هر حال، لعنت به سربازي. هر روز كه از پادگان برمي‌گردم، دلم مي‌خواهد از خستگي يك دل سير گريه كنم. وقتي فرمانده هي‌مي گويد «بشينه، پاشه.» بعد مي‌گويد تا انتهاي محوطه بدويد و پلاك ماشين دست چپي را حفظ كنيد. يا وقتي مي‌گويد شما حق نداريد توي فلان اتاق چاي بخوريد و بايد برويد بهمان گوشه يا... دلم مي‌خواهد مثل مهدي لره بگويم. ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم! ديگه نمي‌كشم! ولي به شكل غمگنانه‌اي مي‌كشم. اصلا براي اين كه درد من را بفهميد، 2 سال كاري را كنيد كه دوست نداريد! و من هر روز براي اين كه هنوز -مي‌كشم و كاري را كه دوست ندارم- انجام مي‌دهم، دلم مي‌خواهد يك دل سير گريه كنم.

*دوره كد، دوره‌ 2 ماهه‌اي است علاوه بر دوره دو ماهه سربازي كه به بعضي سربازها مي‌خورد

عكس: بي ربط

شنبه 23 فروردين 1393، ساعت انتشار 16:33 - نویسنده: حامد هادیان - 19 دیدگاه

پاراگراف(3): اشک‌های همایونی

"قرار بود هلی کوپترهای ما در محلی نزدیک کاخ سفید بزمین بنشیند و فاصله کوتاه این نقطه را تا کاخ سفید با اتومبیل طی کنیم. وقتیکه هلی‌کوپترها آماده ی فرود در این نقطه می‌شدند حضور جمعیتی در دو طرف کاخ سفید از بالا بخوبی دیده میشد. تعداد جمعیت در حدود چندهزار نفر تخمین زده میشدند و با اطلاعاتی که قبلا درباره‌ی تدابیر امنیتی پلیس داشتیم می‌بایست گروه‌های طرفدار و مخالف شاه برای جلوگیری از تصادم از یکدیگر جدا می‌شدند. در ویلیامزبورگ طرفداران و مخالفان شاه در دو خیابان جدا از هم تظاهرات می‌کردند و نیروی پلیس بخوبی توانائی جلوگیری از نزدیک شدن آنها را بیکدیگر داشت، اما در محوطه اطراف کاخ سفید دو گروه فقط با یک باریکه بیست یاردی که نرده‌های تازه‌ای در آن تعبیه کرده بودند از یکدیگر جدا می‌شدند و تعداد کمی از پلیس‌های پارک در این باریکه پراکنده شده بودند.

فاصله کوتاه بین محل فرود هلی‌کوپترها و کاخ سفید که با اتومبیل طی کردیم بدون حادثه گذشت و ما در مدخل کاخ سفید در یک هوای روشن آفتابی از طرف پرزیدنت کارتر و بانو مورد استقبال قرار گرفتیم. شاه و شهبانوی ایران به محل مخصوص مهمانان رئیس جمهوری هدایت شدند و بقیه در جاهایی که قبلا تعیین شده بود قرار گرفتیم. بمحض اینکه صدای شلیک بیست و یک تیر توپ بعلامت احترام بلند شد و دسته موزیک شروع به نواختن کرد حرکتی در میان گروه تظاهرکنندگان مخالف شاه آغاز گردید، بفاصله چند دقیقه گروه مخالف صف پراکنده قوای پلیس را در هم شکستند و از موانع سستی که بین آنها و تظاهرکنندگان طرفدار شاه ایجاد شده بود عبور کردند و بسوی گروههای طرفدار شاه حمله ور شدند. پلیس که گیج شده بود و قدرت کنترل اوضاع را از دست داده بود برای متفرق کردن جمعیت از گاز اشک آور استفاده کرد، ولی صحنه‌ایکه بوجود آمد کمال مطلوب کسانی بود که می‌خواستند در مراسم استقبال رئیس جمهوری آمریکا از شاه اختلال ایجاد کنند. علاوه بر خشونت صحنه آغاز درگیری و استعمال گاز اشک آور، باد ملایمی که میوزید گاز اشک آور را بطرف محل توقف شاه و رئیس جمهوری و سایر مستقبلین هدایت کرد و رئیس جمهوری در حالیکه اشک چشمان خود را با دستمال پاک می‌کرد نطق خیر مقدم خود را ایراد کرد و شاه هم اشک ریزان به وی پاسخ داد. اشک از چشمان سایر مستقبلین هم جاری شده بود و ما بزحمت جلو سرفه خود را می‌گرفتیم. با وجود این هم رئیس جمهوری آمریکا وهم شاه خونسردی خود را در برابر وضعی که پیش آمده بود حفظ کردند و مراسم هم طبق برنامه به انجام رسید."

پاراگراف: ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در کتابش با عنوان«ماموریت در ایران» آن چنان صحنه حضور محمدرضا پهلوی در کاخ سفید را تصویر کرده که انگار یک نویسنده زبردست دارد خیالبافی می‌کند. نه این که دیدار یک پادشاه با رئیس جمهور آمریکاست. انگار کن جدی‌ترین لحظات دنیا گاهی مضحکند.

.

.

.

ماموریت در ایران- ن: ویلیام سولیوان- م: محمود مشرقی- سازمان انتشارات هفته

سه شنبه 19 فروردين 1393، ساعت انتشار 18:13 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

سربازان در زمانه عُسرت

"دو لنگه در خانه خشتی روستای «گودالی سلاخی» شصت روز رو به آفتاب باز مانده بود، مادر رامین هر روز در سایه روشن ایوان خانه، برگشتن «یوسفش» را امروز و فردا می کرد. «امشب یا فردا فرزندم وارد مشهد می‌شود». برگشتند؛ شصت روز بعد؛ با اشکی که لبخندشان را می‌گزد، برگشتند؛ با تابوتی روی دوششان که یادگار اسارتشان است، چه فرق می‌کند جنازه کدامشان بر این تابوت باشد؟ زهری است بر آزادی شان؛ محمدآباد زابل، سوشون است. پدر جمشید عزای «سیاوشش» را دارد، مادران سجاد زوهانی، محمد نظامی، جمشید تیموری و رامین حضرتی شور خانواده دانایی‌فر را می‌زنند و مادران همه سربازان کشور هم. غم جمشید شیرینی آزادی را به کاممان تلخ کرد. دانایی‌فر فرصت نکرد فرزند تازه متولد شده‌اش را ببنید. برایش نامی انتخاب نکرده بودند تا جمشید برگردد. از قرار نامش را امیدرضا گذاشته اند. 4 سرباز از 5 سرباز ربوده شده دیروز سالم برگشتند."

هفتمین روز عید، وقتی 6 صبح از پله‌های ساختمان ستاد پادگان با اخم بالا می‌رفتم، روی پنجره‌ها یک برگه سیاه دیدم که رویش نوشته بود به یاد "گروهبان یکم شهید جمشید دانایی‌فر" اخمم کج شد،غم شد. پله‌های بعدی را با "عُسرت" بالا رفتم.

عسرت را امروز توی یک کتاب جُستم؛ نمی‌دانید چیست؟ سرچ کنید. -نویسنده کتاب می‌گوید:" شاعران در دوره عسرت به سر می‌برند و حال در این دوران به چه کار می‌آیند؟" حال ما سربازان در دوره عسرت به سر می‌بریم نه این که همه ما جمشید دانایی‌فر باشیم ولی در دوران عسرت به سر می‌بریم.

"برای من هرگز روشن نشد که تقسیم سربازان بین نیروهای سه‌گانه ارتش ایران بر چه مبنا و معیاری صورت می‌گیرد و اصولا این ترکیب عجیب چه ثمری برای نیروهای مسلح ایران دارد. سربازان هم بیشتر به کارهای «پست و امربری» اشتغال دارند." این‌ها را الان از خودم نگفتم، ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در ایران توی کتابش گفته یعنی او فهمید و ما هنوز نفهمیدیم. البته من شانس آوردم و بدون "بند پ" به پست سرهنگ‌‌های فهیم خوردم.

امروز آخرین روز من توی پادگان آموزشی 01 بود و حالا مامور شدم به یک پادگان دیگر. شد 3 ماه و 17 روز. انگار یکسال گذشته باشد از بس عمیق بود؛ گاهی زمانی کوتاه می‌تواند اندازه یک سال برای خودش عمق ایجاد کند. حالا حکایت ماست. بعد دوماه آموزشی مدتی منشی قرارگاه بودم و باقی‌اش را در بازرسی پادگان گذراندم این روزهای آخر هم آجودان سرهنگ بودم.

پرنس آندره بالکونسکیِ روس، نقش اول رمان "جنگ و صلح" هم توی جنگ‌های روسیه و فرانسه آجودان بود. می‌دانید الان من خودم را جای او گذاشته‌ام. حالا در آرزوی جنگی هستم که ناپلئون را ببینم و او نگاهم کند و بگوید چه گونه‌ای "شاهین بچه"؟

امروز که سربازها را آزاد کردند آخرین روز پادگان من بود. برای آخرین بار به آن پنجره و برگه سیاه نگاه کردم. توی خیابان پادگان با خودم شعر می‌گفتم که سربازان عالم متحد شوید. شاید رهبری‌مان را هم دادیم به ناپلئون بناپارت...

پی نوشت: بخش اول یادداشت از مجید مهرابی دلجو از روزنامه همشهری فردا آورده شده است.

پی نوشت یک: من این سربازها را می‌بینم یا "ایذی" می‌افتم مظلوم‌ترین سرباز پادگان ماست، آبدارچی ساختمان است. ریزه میزه! چند باری هم از سختی کار از سربازی فرار کرده و باز برگشته.

يكشنبه 17 فروردين 1393، ساعت انتشار 18:49 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

پاراگراف(2): درک کردن!

"از دید هانری کربن، نقد تاریخی برای کشف پدیده‌ی غیبت ناکارآمد است، زیرا غیبت مربوط به «تاریخ قدسی» است. کربن تاریخ قدسی را تاریخی می‌داند که براساس مشاهده، ثبت و تحلیل شواهد تجربی استوار نیست، بلکه براساس درکی است که از ورای حقایق مادی و تجربی آمده است."

.

.

.

دوازدهم- علی موذنی- عصرداستان

جمعه 15 فروردين 1393، ساعت انتشار 07:37 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

روایت فت"چ"

توی پاوه یکی از پیشمرگان کُرد می‌گفت وقتی که هلی‌کوپتر آمد ما فکر کردیم که چمران می‌خواهد برود، من که جوان بودم، رفتم دست انداختم به کمربندش و بلندش کرد؛ گفتم"نمی‌گذارم بروی مرد" گفت"چه کسی گفته می‌خواهم شما را تنها بگذارم." تنها امید آن روزهای ما چمران بود، می‌گفتیم تا چمران اینجاست دولت ما را فراموش نمی‌کند.

اما"چ"- فیلمی بدلی است، یک سکه خوش رنگ و لعاب. نه چمرانش واقعی است نه ارتش و تیمسارش و نه حتی مردم شهر پاوه و مهاجمینش؛ همه‌شان قلب شده‌اند. ساختن چنین فیلمی واقعا سخت‌تر از ساختن فیلمی واقعی درباره‌ی چمران بود. آن هم چمرانی که هنوز خیلی‌ها فراموشش نکرده‌اند. فیلم را که دیدم عصبانی شدم و بیشتر تعجب کردم از جماعتی که اینجور از فیلم و کارگردانش تقدیر و تشکر کردند. البته فهمیدم چرا محمدقوچانی از "چ" تقدیر کرده است.

روایت رسمی-حکومتی که از چمران توی رسانه‌ها وجود دارد صددرصد واقعی نیست ولی حاتمی‌کیا هم از آن طرف بام افتاده و چمرانی هالیوودی ساخته. چمرانی که ضد جنگ است آن هم زمانی که باید جنگید.

اگر کسی اندکی در جریان ماجراهای پاوه در آن سال‌ها باشد می‌داند کسانی که آن روزها طغیان کرده بودند نامردتر از این حرف‌ها بودند که بتوان برایشان دل سوزاند هزار فرقه بودند؛کمونیست، کومله، ساواکی، شاهی و ... در مقابل این هزار فرقه باید جنگید، نه آن قدر شُل رفتار کرد و بیانیه‌ ضد جنگ داد.

چمران عضو کابینه دولت موقت بود ولی تنها وزیری بود که پس از استعفای بازرگان دولت را ترک نکرد و پای انقلاب و امام باقی ماند. دولت موقت در تمام اتفاقاتی که در ابتدای انقلاب در غرب کشور اعم از کردستان و کرمانشاه روی داد موضعی ضعیف داشت. شاید اگر ضعف دولت نبود ماجرای پاوه به فرمان امام نمی‌رسید. دولت موقت هر جایی که باید با قوت برخورد می‌کرد، کوتاه می‌آمد.

"چ"واقعی نیست. برخلاف بعضی که چمران را فقط چمران لبنان و غاده تصویر می‌کنند، حاتمی‌کیا او را فقط چمران پروانه و آمریکا نشان می‌دهد. تاکید دارد بگوید حجاب همسر چمران چیزی نیست که همه فکر می‌کنند. تاکید دارد نشان دهد چمران اهل خون و خونریزی نیست. از کشتن یک قاطر در حال مرگ هم ابا می‌کند. چمرانی رمانتیک.

"چ"واقعی نیست. بیشتر از این که فیلم چمران باشد، ضدچمران است. بزرگترین ایراد فیلم شاید این باشد که از منظومه‌ی شخصیت چمران قسمت‌هایی را انتخاب کرده که تصویری متناقض‌نما از او را می‌سازد. خواستم بنویسم "رمبوی اسلامی" دیدم آن را هم نتوانسته دربیاورد. حاتمی‌کیا راوی مناسبی برای فتح نیست...

پنجشنبه 14 فروردين 1393، ساعت انتشار 12:45 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

پاراگراف(1): فریب!

"پس خداوند راست می‌گفت و هبوط همیشگی و بی‌بازگشت، سرنوشت محتوم او بود که فریب حوا را خورده بود. فریب حوا یا فریب شیطان؟ یا حوا فریب شیطان را خورده بود و بعد او فریب حوا را؟ یا شیطان هر دو را هم‌زمان فریب داده بود و او که از همان روز نخست خلقت عادت داشت برای هر اتفاق پیش‌پا افتاده‌ای به دنبال مقصر بگردد، این فریب را به گردن حوا انداخته بود و او هم طبق معمول پذیرفته بود و عذرخواهی کرده بود؛ اما فرمان هبوط صادر شده بود و عذرخواهی او هیچ تاثیری بر اجرای این فرمان نداشت."

.

.

.

درد- صادق کرمیار- عصر  داستان

پنجشنبه 14 فروردين 1393، ساعت انتشار 07:45 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

من یک تاول کَکَم

"من یه تاول کَکَم که دست و پا درآوردم"، کَک نمی‌دانید چیست! حشره‌ای که اگر توی یک روستای دور، بزغاله‌ای مریض را بغل و یا خری حامله را نوازش کنید؛ احتمال دارد خودش را بچسباند به دستتان و در یک شبانه‌روز با شما کاری کند که چنگیز با نیشابور نکرد.

روستاست! حیوان اهلی دارد، حیوان اهلی هم کَک دارد. بز، گاو، مرغ و خروس‌ برای خودشان توی حیاط یکی از خانه‌های روستایی راه می‌روند. راه هم آسفالت نیست. گاز شهری که حرفش را نزن و خیلی امکانات معمولی دیگر. این روستا می‌تواند هر جای ایران باشد. ممکن است کلی انسان شریف هم به جبر و اختیار آنجا باشند. زندگی روستایی در فرهنگ شفاهی-شهری چیزی است مشتمل بر بوی خوش کاهگل، شیرِ تازه‌ی گاو، هوای سالم، زندگی آرام و بی دغدغه. ولی چیزهای دیگری هم هست که شهرنشینانِ توریست، که نهایت یک روز را توی روستا گذرانده‌اند آن را نمی‌بینند و می‌گویند کاش امکانش بود همه چیز را رها می‌کردیم و اینجا زندگی می‌کردیم. پیر و جوان هم ندارد. به قول دوستی، دچار "هایدی"‌وارگی می‌شوند. همان شخصیت کارتونی که توی کوه‌های آلپ با پدربزرگش به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد، شاید روشنفکرانه این تصویر از فیلسوفانی چون هایدگر و ویتگنشتاین... باشد که به جای شهر توی روستا زندگی می‌کردند. حتی برای زندگیِ کلبه‌ای خود فلسفه هم بافته‌اند، این وسط بیشتر این آدم‌ها وقتی از زندگی روستایی حرف می‌زنند منظورشان یک زندگی اشرافی روستایی است نه این که کک سرتاسر تنشان را بزند و یا کودهای طبیعی را هر روز پارو کنند یا گاز و جاده آسفالته نداشته باشند.

تصویری که از زندگی روستایی برای شهرنشین‌های گاو ندیده ساخته شده است، کارت پستالی ‌است مانند تصویری که از مهاجرت برای بسیاری از جوان‌های بیکار ساخته می‌شود فقط کافی است که تو به آنجا بروی و دیگر همه چیز ساخته می‌شود البته شاید نیازی نباشد این تصویر بهشتی را برای آدم‌ها خراب کرد. اگر کسی جَنمَش را داشت و رفت توی روستا زندگی کرد مانند خانواده‌ای توی یکی از روستاهای دورافتاده جنوب،کروکدیل پرورش می‌دهد، نوش جانش. حتی اگر کَک هم داشته باشد بعد از چندی برای آن ککِ محترم گوشت تلخ می‌شوند و مثل ما این قدر مورد عنایت کَک روستای پراِشکفت یاسوج قرار نمی‌گیرند. البته که بهشت شاید جایی مانند یک روستای اشرافی باشد. ولی روی زمین فعلا از این خبرها نیست.

با تشکر از ساما که دَربان یکی از درهای بهشت بود...

پیوست: کلبه هایدگر در یکی از روستاهای آلمان

سه شنبه 12 فروردين 1393، ساعت انتشار 10:57 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

هر نَفَسی را اثری است

"تنها نَفَس خداست که اگر بر گِل دمیده شود انسان می‌آفریند."

.

.

.

 

زمین انسان‌ها- آنتوان سنت اگزوپری

سه شنبه 12 فروردين 1393، ساعت انتشار 07:37 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

"گم‌شده"

مثل یک هواپیمای مالائی

توی ذهن‌ها و اقیانوس‌ها

گم می‌شوم!

رئیس‌جمهورها می‌گویند

می‌دانند من

خودم را کجا گم کرده‌ام

چه فرقی دارد!

من برای همیشه گمشده‌ام

چه مرده، چه زنده...

پنجشنبه 07 فروردين 1393، ساعت انتشار 20:06 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.