شهر عزيز من

شهر عزيز من تهران است. شهري شلوغ كه همه در آن از ترافيك، دود، آلودگي صوتي و آشفتگي معماري مي­نالند. كافي است ده دقيقه پشت ترافيك اعصاب شكنش بماني يا بيست دقيقه كنار اتوبان­هاي طولاني‌اش تنفس كني يا سي‌دقيقه در مركز شهر بين آپارتمان­ها پياده بروي. تا سلول‌هاي خاكستري­ مغزت شورش كنند و تمام دنيايت سياه شود. ولي من و همه­ي مردم اين شهر به دلايلي كه به خودمان مربوط است بايد كه اينجا زندگي كنيم و نمي­توانيم به يكي از روستا­هاي خوش آب و هواي شمال، هجرت كنيم. بايد كه سوار تاكسي شويم، توي ترافيك بمانيم، روزي چند مترمكعب دي اكسيد كربن تنفس كنيم و چشم­خانمان را درون اين شهر به ظاهر خاكستري بچرخانيم. مي­شود اين جوري نگاه كرد و هر روز به همراه گروه ديگري از مردم كه اخمشان را هميشه همراه خود دارند. توي مجامع عمومي از روزگار، تقدير و شهر بد بناليم.

ولي اگر خوب نگاه كنيم جور ديگري هم هست. همين شهر آلوده‌ي شاخدار. چيزهايي دارد كه گاهي مي­تواند يك جهانگرد عميق و ناخن‌خشك را از دورترين نقطه­ي دنيا به درون خود بكشد. شايد بتوان آن خوبي­ها را در بسیاری از آدم­‌ها و مکان­های این شهر دید. مثلا اگر غروب­، خسته از كار روزانه- در ميان هياهوي شهر به یک امامزاده­ی دنج، ساکت و حتی گمنام سر زدید یا در می‌دانی بزرگ (مثلا) تجریش یک لحظه ایستادید و بي توجه به مردم يك دور سرتان را چرخانديد و كوه­هاي زيباي اطراف تهران را ديديد يا به ميوه­هاي خوش تركيب كه براي گول زدن خريداران، حسابي تزئين شده­اند نگاه كرديد يا زناني را ديديد كه با چادرهاي رنگي روي پله‌هاي خانه‌شان نشسته­­اند و با تمام وجود مي­خندند و يا به پيرمردان ناآشنايي برخورديد كه با تسبيح و لبخندي عميق به سركارشان مي­روند و به شما سلام مي­كنند يا حتي در هنگام راه رفتن بي­هدف در بازار عجيب و غريب تهران جذب ژانگولرهاي يك مارگير شديد­. همه‌ و همه‌ زيبايي‌هايي است كه ما را درون اين شهر آرام مي­كند و هر كدام از ما در گوشه‌اي از اين شهر گونه­اي از آن را كشف كرده­ايم كه تهران را براي ما قابل تحمل كرده‌اند. اينجوري هم مي­شود نگاه كرد حتي اگر آن جوري هم باشد. بالاخره ما در اين شهر زندگي مي­كنيم. مي­توانيم بعضي روزها تصميم بگيريم كه اين جوري شهر را ببينيم و از آن لذت ببريم.

شهر عزيز من تهران است. شهر شلوغي كه بايد خوبي­ها و بدي­هايش را كنار هم گذاشت و همه اين خوبي­ها و بدي­ها را با آدم­هايش تفسير مي­شود. 

پي نوشت: اين متن در روزنامه همشهري "دو" بيست و هشت ارديبهشت منتشر شده است

يكشنبه 28 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 12:00 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

نگهبان دنیای کوچک

اغلب مردم فکر می‌کنند آسمان فاقد شور و هیجان است ولی آسمان در ابری‌ترین لحظه خود دچار درام شده بود و می‌خواست خودش را مبادی آداب نشان دهد. تازه باران زده بود و ابرهای تکه‌تکه‌ی کومولوس توی آسمان بازی می‌کردند. وضعیتم را مرتب کردم، بند پوتینم را بستم و از میانبری پر از درخت، خودم را به پارکینگ رساندم. سرباز که فوقش بیست سال داشت، جلوی پارکینگ-عصبانی راه می‌رفت و به سنگ‌ها لگد می‌زد. قبل از اینکه چیزی بگوید- گفتم نگهبان بعدی را پیدا نکردم. برو من جایت می‌ایستم. چیزی نگفت و رفت. حسابی کلافه بود. هوا هنوز رطوبت داشت و زمین از باران خیس. با خودم "یادداشت‌های کرانه‌ای مارکز" را برده بودم تا بخوانم. زنجیر در ورودی پارکینگ را باز کردم و داخل شدم.

این هفته یک افسر- بدبیار بودم. دوشنبه و پنجشنبه را نگهبانی دادم و نگهبانی یعنی تا صبح در حریم دیوارهای پادگان زندانی باشی. وظیفه‌‌ی یک افسر، بردن سربازهای بازیگوش به پست‌های‌ نگهبانی است. پست نگهبانیِ ما مراقبت از یک پارکینگ وسط پادگان است. پارکینگی که دور تا دورش را توری‌ فلزی کشیده‌اند و براساس آخرین شمارش من بیست اتومبیل در آن استراحت می‌کنند. امروز وقتی خواستم سربازی را سر پستش ببرم تا سرباز بعدی بعد از دو ساعت نگهبانی استراحت کند. فهمیدم سرباز توی پادگان نیست. می‌توانستم به پارکینگ نروم و سرباز قبلی هم موظف بود سر پستش بماند و هرقدر دندان غروچه کند برای کسی مهم نباشد. ولی رفتم و جایش ایستادم.

روی صندلی نم‌دار نشستم و کتاب را باز کردم. پارکینگی که باید از آن مراقبت می‌کردم یک پارکینگ مدور بود. انگار کن یک نمایشگاه ماشین- در یکی از خیابان‌های شهر. چند یادداشت‌ از کتاب را خواندم، کتاب را بستم و روی صندلی گذاشتم. به سمت ماشین‌ها رفتم که پشتشان به هم بود. وسط‌تر از همه یک نیسان آبی‌رنگ که سویچ رویش جا مانده بود. درش را باز کردم. تا به حال پشت یک نیسان آبی‌رنگ ننشسته‌اید! به شکل خاصی، زمخت و زیباست. یک زیبایی طبیعی، مانند سنگی که با اندکی اقماض می‌توانست یک سنگ‌تراشیده زیبا باشد. سویچ را چند بار چرخاندم، می‌خواستم برف‌پاک‌کن را بزنم تا خیسی روی شیشه‌ها را بشورد ولی کار نکرد. فقط چراغ بنزین روشن شد. کمی فرمانش را درون مشتم گرفتم و عقب و جلو کردم. از آیینه وسط، عقب را نگاه کردم و بعد پیاده شدم. شاید اگر نیسان آبی رنگ می‌دانست که گواهینامه ندارم همان چراغ بنزین را هم به من نشان نمی‌داد. دانه دانه درهای بقیه ماشین‌ها را امتحان کردم.درب یک لندکروز خاکی رنگ هم باز بود. از آن لندکروزهای خاکی که جنگجویند و فقط به درد جاده‌های جنگ می‌خورند و در خیابان‌های شهر به شکل تب‌داری راه می‌روند. درب یکی از پیکان‌ها و پژوها هم باز بود ولی رغبت نکردم داخل شوم.

دوباره کمی داخل پارکینگ راه رفتم، از یک میله که دورش توری کشیده بودند صدای شدید گنجشک می‌آمد نزدیکشان شدم احتمالا لانه کرده بودند و جوجه گنجشک‌ها به انتظار مادرشان بی‌قراری می‌کردند. دوباره به آسمان و ابرهای کومولوس نگاه کردم که آسمان را خوش‌رنگ کرده بودند ابری که بالای سرم جاخوش کرده بود یک فیل‌کوهان‌دار بود. سرم را پایین آوردم بیرون فنس‌ها پر بود از سبزی درختان انار- که تازه گل‌انارهای سرخ هم داده بودند. گنجشک مادر کنار فنس نشست. هنوز هم سرعت این گنجشک‌ها من را شگفت زده می‌کند- مثل گلوله ژ3 از جایشان رها می‌شوند و به هدف می‌روند؛ یعنی این همه انرژی از آن نان‌خشک‌های کوچک، که نرم نرم می‌خورند به وجود می‌آید؟ نمی‌دانم.

دوباره به سراغ صندلی و کتاب رفتم. از گوشه توری‌ یک گربه سفید و یک گربه سیاه وارد ‌شدند انگار که در حال گفتگو باشند در اصل گربه سیاه، گربه سفید را همراهی می‌کرد و با او حرف می‌زد. گربه سفید خودش را به زیر یک پراید سفید رساند و گربه سیاه کمی دورتر همچنان با او درباره چیزی حرف می‌زد. گربه سفید  اما بی‌خیال بود.

2 ساعت خیلی زود گذشت. سربازی که به جایش نگهبانی داده بودم چند دقیقه مانده به پایان نگهبانی خودش را رساند، یک بستنی سنتی دستش بود و با قاشق پلاستیکی درون سفتی بستنی می‌زد. بدون هیچ حرفی پارکینگ را تحویلش دادم. ازو نپرسیدم که چرا دیر آمده. حالا گربه سیاه رفته بود پیش گربه سفید و درباره ي کوچه‌های نیشابور پرحرفی می‌کرد.

می‌دانی رفیق! گاهی ما نگهبان چنین دنیای کوچکی هستیم.

جمعه 26 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 21:21 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

دغدغه ي بزرگ

سرمان به کلاه عادت کرده است و این عادت مانند فرضیه ي تکامل مرحوم داروین به مرور اتفاق افتاد. حالا دیگر وقتی کلاه از سر برمی‌داریم هم چهره‌مان تغییر نمی‌کند و انگار همچنان کلاه بر سر داریم و حتی در زیر آفتاب پوشیده از سایه است. کلاه‌هایی از برای ما سربازان. کلاه‌هایی که برای ما مسئله‌ای بزرگ هستند. حتی اگر مثل کلاه من کوچک باشد. آنقدر کوچک که باید روی سرم حسابی فشارش دهم.


امروز صبح وقتی کلاهم را گذاشتم و راه افتادم، فکر می‌کردم مثل همیشه آخرین سربازی هستم که می‌توانم وارد پادگان شوم، زهی خیال باطل. در را زود‌تر بستند. 7:05 جلوی در ایستاده بودم. ولی دژبان دیلاق مثل تیرچراغ آن طرف بود و می‌گفت دیگر نمی‌شود. هنوز احتمال می‌دادم در را باز کند.
برای آفتاب یک روز اردیبهشتی بعید بود که اینقدر داغ بتابد. ماشین‌های اتوبان کنار پادگان هم بی‌توجه از ما می‌گذشتند. من و چندین سرباز دیگر پشت در ایستادیم به امید. جزو قوانین این پادگان است که بعد از ساعت ۷ کسی را راه نمی‌دهند و ۲ ساعت پشت در می‌ایستی آن وقت اسمت را می‌نویسند و تو دو ساعت دیر‌تر خودت را به یگان معرفی می‌کنی و آن وقت با سرهنگ طرفی.
هنوز امیدوار بودیم و بعضی سرباز‌ها که به قول خودشان بُرش داشتند وارد می‌شدند و ما پشت در ایستاده بودیم. حتی یک سرهنگ خواست پادرمیانی کند که دیلاق‌ها گفتند سرهنگ فلانی از پشت دوربین مراقب است و نمی‌شود راه‌شان داد.
نیم ساعتی که گذشت مطمئن شدیم که تا ۹ مهمانیم. «شاعران در زمانه عسرت» را در آوردم. در آخرین صفحه کتاب نوشته بود «زمانه، زمانه ي شتابزدگی است و خواجگانی که در بند نقش ایوانند، خیال محال می‌بافند، خیال محال می‌بافند؛ منتهی زمانه، زمانه این خواجگان خیالباف است. پس بگذاریم بیشتر و باز هم بیشتر ببافند»
حرصم گرفته بود و دوباره داشتم توی دلم به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفتم. آدم این وقت‌ها نمی‌داند یقه کی را بگیرد و وقتی ندانی یقه چه کسی را بگیری ضعیف می‌شوی. مجبوری به زمانه بد و بیراه بگویی و به اجبار صبر کنی. به بالا‌ترین مقام نظامی هم بگویی دژبانت من را ۲ ساعت جلوی در نگه داشت. می‌گوید باید زود‌تر راه می‌افتادی- نوش جانت. آن وقت چه باید جوابش را بدهی. به قولی ما را تربیت می‌کنند.
کلاهم را کجکی گذاشتم، انگار خورشید بازی‌اش گرفته بود و از هر طرف حتی از روی کلاه هم بر سرم می‌تابید و من با هزار سال نوری سن، جلوی در پادگان ایستاده‌ بودم تا تربیت شوم. دغدغه بزرگ این روزهای من این است که قبل از ساعت ۷ به پادگان رسیده باشم.

سه شنبه 23 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 06:24 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

اردوكشي بياباني

به نقل از وبگاه مهدي قزلي: 
 
ما هر سال اگر بشود که معمولا می‌شود می‌رویم پیاده روی البرز مرکزی. از روستای گرمابدر در انتهای منطقه فشم شرقی راه می‌افتیم به سمت دشت لار و بعد شهر بلده و اگر جانی باقی مانده باشد در ادامه به سمت منطقه کجور در شهرستان نور. برنامه از حدود ظهر (نمازخوانده و ناهار خورده) ۴شنبه ۷ خرداد شروع می‌شود (زمان برنامه قابل تغییر نیست، لطفا چانه نزنید) و بسته به اینکه چند نفر باشیم با یک یا دو سواری یا ون یا مینی بوس یا حتی اتوبوس می‌رویم. اگر طبق برنامه پیش برویم آخر شب جمعه ۹ خرداد می‌رسیم تهران. اگر دوست داشته باشید در این برنامه شرکت کنید چند موضوع کلی را باید بدانید: 
 
۱- این برنامه بچه ننه‌ها نیست. شب اول را روی زمین خدا و ریز آسمان پرستاره می‌خوابیم. حتی چادری هم در کار نیست. پس حتما هر کسی باید برای خودش کیسه خواب بیاورد. قیمت و جنس کیسه خواب مهم نیست. مهم این است که کیسه‌ای داشته باشید که شب داخل آن بخوابید. زیر انداز به اندازه زیر کیسه خواب داشته باشید. (نایلون، پارچه یا هر چیز دیگری) 
 
۲- این برنامه جای نخاله بازی نیست. هر چند دشت و کوه خدا آنقدر بزرگ است که حتی اگر ۱۰۰ نفر هم باشیم مشکلی پیش نخواهد آمد ولی وجود حتی یک نخاله حال بقیه را خواهد گرفت. لذا حتی فکر اینکه نخاله بازی دربیاورید یا یک نخاله را همراه خود بیاورید در سر نپرورانید. والا کلا حضور هر جنس ذکوری که تک روی نکند و جمع آزاری نداشته باشد، در برنامه بلامانع است. 
 
۳- در این برنامه به طور متوسط روزی ۸ تا ۱۰ ساعت پیاده روی خواهیم داشت. این میزان پیاده روی برای ادمی که مشکل مغز و قلب و... نداشته باشد زیاد نیست ولی باعث تعجب بدنش خواهد شد. از الان روی وضعیت جسمیتان کار کنید تا این تعجب کمتر شود. ضمنا برای این پیاده روی احتیاج به پاپوش مناسب دارید. کتانی و پوتین خوب هستند. چند جوراب همراه داشته باشید. مخصوصا اگر مستعمل و سوراخ باشند، چون عملا بعد از برنامه به درد نمی‌خورند. یادتان باشد بیش از دو جوراب بیاورید. وزن وسایل همراه‌تان را هم کلا کم کنید. بدون کوله پشتی بعید است بتوانید بیایید. 
 
۴- هرچند هوا خیلی خوب است و حتی شب و صبح زود سرد می‌شود ولی آفتاب میان روز، پوستتان را خواهد کند. پس هم ضد آفتاب بیاورید هم عینک آفتابی و هم کلاه آفتاب گیر و چفیه و دستمال و لباس آستین بلند. 
 
۵- برای سرمای شب و صبح زود باید یک دست لباس گرم داشته باشید. 
 
۶- چون باید از رودخانه لار و یکی دو رودخانه دیگر رد بشویم توصیه می‌شود با خودتان دمپایی بیاورید. 
 
۷- برای یکی دو روز با خودتان تدارک غذا ببینید. کوله‌تان نباید سنگین باشد پس غذا را هم جمع و جور ولی مغذی و پرکالری در نظر داشته باشید. کلا تن ماهی هم برای کوه غذای مزخرفی است. نان به مقدار کافی، تنقلات به مقدار کافی و متنوع، میوه بسیار مهم است، کمپوت بسیار عالی است. قاشق و چاقو داشته باشید. ظرف آب و مایه شربت، آبلیمو، و داروهای در حد ضرورت. 
 
۸- اگر دفترچه درمانی دارید بیاورید. یک کارت شناسایی هم داشته باشید که اگر طعمه خرس و گرگ شدید از روی آن کارت که در شکم یا محصولات شکمی موجود درنده کشف می‌شود شناسایی شوید! کبریت و فندک هم بیاورید. 
 
۹- لیوان، چای، ماهی تابه کوچک، کتری کوچک، دوربین عکاسی کوچک، چراغ قوه کوچک و.... 
 
۱۰- هر کس قول بدهد می‌آید باید علی الحساب ۲۵ هزار تومان اِخ کند برای هزینه رفت و آمد. این مبلغ مسترد نمی‌شود تا رفقا در برابر قولشان به اندازه ۲۵۰۰۰ تومان مسوولیت پذیر باشند. بقیه مخارج به صورت دنگی و با تکنیک مادر خرجی هزینه خواهد شد. 
 
۱۱- اگر در زمانبندی برنامه مشکلی پیش نیاید شاد بتوان در رودخانه آبتنی کرد. ملزومات ابتنی را اگر خواستید بیاورید.
 
پی نوشت: البته برادر قزلی پارسال پیچاند و نیامد ولی اردوکشان پارسال اگر امسال هم بیایند خوش است.
چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 13:12 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

کتاب خوب برای آدم‌های خوب

   کتاب را بست و با صدای بلند، گفت «تموم شد»؛ بعد دستش را پشت گردنش برد و سرش را از خستگی عقب کشید، یک دقیقه نگذشته بود که سرش را رادیکالی به سمت صندلی کناری برگرداند و گفت: «می‌خوای بدم بخونیش؟». صاحبِ صندلی کناری ذوقش را پنهان کرد و با طمانینه گفت «آره». هنوز با خودش کنار نیامده بود که پول پای این کتاب بدهد. ولی در تمام روزهایی که او کتاب را می‌خواند و همزمان از آن تعریف می‌کرد، ترقیب شده بود تا کتاب را بخواند و خواند.

این اتفاق فقط یک داستان خوب برای آدم‌های خوب نیست. یک دوستی داریم با همین تکنیک‌های ساده، طعمه پیدا می‌کند. به قول خودش مبلّغ کتاب است. با روش‌های مختلف مردم را کتاب‌خوان می‌کند و اتفاقا در کارش موفق است. مثلا همراه خودش کیف ندارد ولی به جایش یک کتاب جدید همراه دارد و یک جوری از کتاب‌ها تعریف می‌کند که اگر همان کتاب مورد نظر را خوانده باشی. می‌گویی واقعا من این کتاب را خواندم؟

بنا به تحقیقی در کانادا به عنوان کشوری با سرانه بالای مطالعه، عامل خرید ۴۰ درصد از کتاب‌های خریداری شده توسط مردم، پیشنهاد صاحب‌نظران یا دوستان، ۲۳ درصد خلاصه‌ی داستان نوشته شده بر پشت جلد، ۲۴ درصد هدیه و نزدیک به ۲۰ درصد تبلیغات رسانه‌های مختلف است.

به عبارتی در این کشور تبلیغات تلویزیون، اینترنت، روزنامه، نمایشگاه و بیلبورد‌ها کمتر از تک‌تک آدم‌ها در تبلیغ یک کتاب ارزش دارند و این کتاب‌خوان‌های لاغر و عینکی هستند که به شما می‌گویند فلان کتاب یک معجزه در قالب صفحات کاغذی است و خواندن آن را به شما پیشنهاد می‌دهند. وقتی کتاب‌خوان‌ها بدانند چنین مبلغین قدرتمندی هستند حتما برای تبلیغ کتاب‌ها تلاش‌های بیشتر خواهند کرد.

همه این حرف‌ها برای کسانی است که اهل کتاب هستند یعنی خودشان اهمیت مطالعه را عمیق درک کرده‌اند و حالا به این نتیجه رسیده‌اند که دنیای آدم‌های اهل کتاب دنیای انسانی‌تری است؛ خب حالا اگر از کتابی خوشتان آمد به صندلی‌های کناری معرفی‌اش کنید.

.

.

.

پی نوشت: منتشر شده در روزنامه همشهري «دو» - چهارشنبه هفدهم ارديبهشت

 

چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 12:10 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

«درد»جنگ

در كتاب «درد» قبل از هر چیزی با یک رمان جنگ مواجه‌اید، بعد با کمی فاصله و مکث، یک رمان دفاع مقدس و در آخر روایت زندگی مردم معمولی شهر را خواهید خواند. همه‌ی کتاب‌های جنگ این طور نیستند. نویسنده باید باهوش باشد تا بتواند خوبی‌ و زشتی‌ جنگ را به زندگی معمولی وصل کند و مثلا تلخی و گسی گلوله‌ها را به چادر سفید روز عقد وصلت دهد. «درد» کارش را خوب بلد است. رمانی که از دل جنگ هشت ساله ایران و عراق می‌گوید. قهرمانانش از کوچه و بازار در آمده‌اند و نویسنده با ظرافت به‌شان جان داده است. رمان از این جهت قابل توجه است که نشان می‌دهد هنوز هم می‌توان از زاویه‌ای جدید درباره جنگ نوشت و از زاویه دیدهای مختلف، مثلا از زاویه دید چند جاسوس ایرانی و عراقی که اخبار را می‌فروشند یا سرهنگ‌«وفیق سامرایی» مسئول بخش استخبارات مربوط به ایران یا بچه‌های اطلاعات عملیات جنگ و همه این انسان‌ها برای خودشان جوهری دارند و نویسنده از زندگی آنها سخن می‌گوید. سومین کتاب «صادق کرمیار» به اندازه دو کتاب قبلی خوش‌خوان و خواندنی است.

.

.

.

 

پی نوشت: منتشر شده در روزنامه همشهري «دو» - سه شنبه شانزده ارديبهشت

سه شنبه 16 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 14:22 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

برای دل خودم

من یک نفر هم سراغ ندارم که هر کاری که دلش می‌خواهد بکند ــ فقط برای دل خودش و بدون هیچ دلیلی. من خودم یک زمانی خیال می‌کردم که دارم‌‌‌‌ همان کاری را که دلم می‌خواهد می‌کنم ــ بدون هیچ دلیلی. دنبال دلیل نمی‌گشتم. دلم می‌خواست. اما بعد دیدم دارم به یک دلیلی این کار را می‌کنم که هیچ ربطی به دلم می‌خواست ندارد. نشسته‌ام توی اتوبوس و دارم می‌روم یک جایی که هیچ ربطی به دلم می‌خواست ندارد، نشسته‌ام توی هواپیما و دارم می‌روم یک جایی که هیچ ربطی به دلم می‌خواست ندارد. دارم فلان کتاب را می‌خوانم، اما هیچ ربطی به دلم می‌خواست ندارد: یک نفر این کتاب را داده است به من که بخوانم و همین ‌روز‌ها دوباره او را می‌بینم و از من می‌پرسد کتابی را که به من داده است خوانده‌ام یا نه و من باید یک جوابی به او بدهم.
اصلن من یک نفر هم سراغ ندارم که فقط برای دل خودش کتاب بخواند و‌‌‌‌ همان کتابی را که دلش می‌خواهد بخواند بخواند. اصلن چرا دارم حرف خودم را یک جور دیگری می‌زنم و‌‌‌‌ همان جوری که دلم می‌خواهد نمی‌زنم؟ من دلم می‌خواهد حرف خودم را بدون تعارف و بدون هیچ ملاحظه و احتیاطی بزنم. دلم می‌خواهد بگویم یک نفر را هم سراغ ندارم که کتاب بخواند. نه اینکه من سراغ نداشته باشم. من دلم می‌خواهد یک قدم از من سراغ ندارم جلو‌تر بروم و بگویم نه اینکه من سراغ نداشته باشم، بل که اصلن هیچ‌کس کتاب نمی‌خواند. نه فقط کتاب. بل که هیچ‌کس حتا روزنامه و مجله هم نمی‌خواند. همه تماشا می‌کنیم، تورّق می‌کنیم. نویسنده مخاطب ندارد. بازیگر مخاطب دارد، کارگردان سینما و تئا‌تر مخاطب دارد، نقاش و مجسّمه‌ساز مخاطب دارد، عکاس و طرّاح مخاطب دارد، اما نویسنده مخاطب ندارد. نویسنده پس برای کی می‌نویسد؟ برای خودش می‌نویسد، برای سایه خودش می‌نویسد، برای دل خودش می‌نویسد، شاید هم برای عمّه خودش می‌نویسد و فقط برای دوستان خودش می‌نویسد. نویسنده برای هر کسی بنویسد، هیچ‌کس برای دل خودش و بدون دلیل نوشته‌های او را نمی‌خواند. یکی به این دلیل می‌خواند که دبیر صفحه به او سفارش داده است که یک معرّفی بنویسد، یکی به این دلیل می‌خواند که می‌خواهد نقد بنویسد، یکی به این دلیل می‌خواند که یک گزارش بنویسد و اعلام کند که آیا اصلن این کتاب قابل چاپ هست یا نه ــ و او از همه دقیق‌تر می‌خواند ــ و یکی هم به این دلیل می‌خواند که کتاب نویسنده جایزه برده است یا به هر دلیلی اسم در کرده است. کتاب نویسنده این‌همه دست به دست می‌شود، چه پیش از چاپ و چه بعد از چاپ، اما هنوز خواننده‌ای که برای دل خودش کتاب بخواند پیدا نمی‌کند. روزنامه و مجله هم دست به دست می‌‌شود، اما هنوز خواننده‌ای که برای دل خودش روزنامه و مجله بخواند پیدا نمی‌کند. نسلی که یک زمانی بدون دلیل و فقط برای دل خودش کتاب و مجله و روزنامه می‌خواند مُنقرض شده است. شاید این نسل جدید زیادی گرفتار باشد، شاید حال و حوصله‌ای برای او باقی نمانده باشد. حال و حوصله تماشاکردن دارد، اما حال و حوصله خواندن ندارد. فیلم و نمایش را تماشا می‌کند که خب مال تماشاکردن است و باید هم تماشا کند، عکس و نقاشی را تماشا می‌کند که خب مال تماشاکردن است و باید هم تماشا کند، مسابقه را تماشا می‌کند، سریال و شو و خبر را تماشا می‌کند و کتاب و روزنامه و مجله را هم تماشا می‌کند. از روزنامه شاید فقط صفحه اوّل و دوم را یک مُروری و یک تورّقی بکند و از صفحه آخر هم فقط ستون پوریا عالمی را بخواند ــ آن هم فقط به این دلیل که عکس او را برعکس چاپ می‌کنند. بدون دلیل نمی‌خواند. بدون دلیل، ساعت‌ها می‌نشیند پای فیلم و سریال، پای شو، اما بدون دلیل حتا روزنامه و مجله هم نمی‌خواند. چه برسد به کتاب. کتاب از همه بی‌چاره‌تر است. روزنامه و مجله عکس چاپ می‌کنند. روزنامه و مجله مال تماشاکردن هم هست. این‌همه عکس چاپ می‌کنند پس برای چی؟ ستون‌ها را بالا و پایین و چپ و راست می‌چینند پس برای چی؟ اما کتاب فوقِ فوقش فقط یک عکس دارد و آن هم روی جلد. و روزنامه را به‌راحتی می‌شود از وسط جر داد، مجله را هم، نه به راحتی روزنامه، اما می‌شود جر داد، اما کتاب را کاریش نمی‌شه کرد. مگر اینکه از پنجره پرت کنی بیرون. 
 
منبع: روزنامه شرق - جعفر مدرس صادقی

 

جمعه 12 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 17:26 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

فقط ما سرباز‌ها می‌دانیم

شاید در جریان نباشید ولی ۴ ماهی می‌شود که «کارت تلفن» در شهر نیست. یعنی مخابرات در حال تغییر در سیستم کارت‌ها بوده، بنابراین کارت جدیدی وارد بازار نشده و کارت‌های قدیمی هم به قیمت گزاف فروخته می‌شود. این را فقط ما سرباز‌ها می‌دانیم که توی پادگان حق نداریم گوشی، همراه خودمان داشته باشیم. من تلفن همراه را از زندگی‌ام حذف کرده‌ام. گاهی خودم شماره‌ام را فراموش می‌کنم. حالا من مثل قدیم توی صف می‌ایستم و از تلفن‌های محترم و سبزرنگ شهر کمک می‌گیرم.
 
کارت تلفن و تلفن‌های عمومی شهر با وجود پیشرفت وسایل ارتباطی، دیگر برای مردم مسئله نیست، فقط اقلیتی محدود درگیر آن هستند و بقیه هم با وجود تلفن همراه چنین مسئله‌ای را درک نمی‌کنند. این ماجرا را در جاهای دیگر نیز می‌توان دید؛ مثلا ماشینی قدیمی که قطعه یدکی آن پیدا نمی‌شود یا دوربینی که حلقه فیلم برای آن یافت نشود. همه ما در دوره‌ای از زندگی عضوی از این اقلیت‌های محدود بوده‌ایم
 
پی نوشت: منتشر شده در روزنامه همشهری «دو» - چهارشنبه سه اردی بهشت

 

چهارشنبه 03 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 14:23 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

جنگ جنگ تا پيروزي

يك ساعت پشت درب اتاق سرهنگ نشستم تا از ناهار برگردد و برگه خروجم از پادگان را يك ساعت ديرتر از بقيه امضا كند؛ يك مقداري‌اش را ناهار خوردم، يك كمش را با هوشياري خوابيدم كه اگر سرهنگ از راه رسيد، سريع بايستم و پا بكوبم و بقيه‌اش را فكر كردم.

فكر كردم دو سال سربازي به همين منوال پادگاني بگذرد و تمام شود، بعدش وقتي كارت پايان خدمتم را گرفتم و سر ظهر در هواي گرم تابستان توي اتوبان ارتش پياده راه مي‌روم. يكباره بلندگوها اعلام كنند يك كشور متخاصم به ايران حمله كرده. آن وقت وضعيت من چيست؟ يعني من، به راحتي به سمت خانه خواهم رفت؟ در آن جنگ شركت نخواهم كرد؟ دوباره پوتين‌هايم را نخواهم پوشيد؟قطعا هيچ اجبار حكومتي براي حضور در چنين جنگي وجود ندارد...

سه شنبه 02 ارديبهشت 1393، ساعت انتشار 14:54 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.