گفتگو با یک سرباز فراری

ساعت- یک نیمه شب است، برای این که سربازم سر پُست نگهبانی نخوابد پا به پایش بیدار مانده‌ام، حوصله‌ي سرهنگ را ندارم سر بزند و مچ سرباز را سر پست بگیرد و غُر و اضافه خدمتش را من بخورم، آن هم سربازي كه بين بقيه معروف است به فراري. به زور از رختخواب بیرون کشیدمش و حالا رفته در باجه نگهبانی ایستاده و مشغول کاری است.

 می‌گویم:

- چی‌کار داري می‌کنی؟

- هیچی یادگاری می‌نُویسُم.

- چی می‌نویسی؟

- تاریخ اعزامُم.

- کی اعزام شدی؟

- برج یازده نود و یَک

- کی ترخیص میشی؟

- برج هشت

- چقدر اضاف خوردی؟

- سرهنگ باید بُگه؟

می‌پرسد:

- امروز چندمه؟

- امروز سیزدهمه، نه از دوازده گذشته- چهاردهمه

 تلفن باجه نگهبانی زنگ می‌خورد، برمی‌دارم کسی پشت خط نیست. سرباز کم حرفی است، لهجه غلیظ مشهدی‌اش را پنهان نمی‌کند. سرباز در اصطلاح پادگاني‌ به افرادی گفته می‌شود که دیپلم نگرفته باشند و در دوران خدمت هیچ درجه‌ای به‌شان تعلق نگیرد، فقط یک يا چند علامت خط روی بازویشان می‌خورد. سربازها موجودات عجیب سربازخانه‌ها هستند؛ موجوداتي كه بیشتر از بقيه به آنها سخت می‌گیرند تا رامشان کنند- به شدت لاغرند و كم حرف- معمولا هم سيگار مي‌كشند.

 می‌پرسد:

-کی بود؟

-هیچ کس

یک غلط گیر برداشته و داخل باجه نگهبانی با آن تاریخ اعزامش را نوشته. حتما غلط گیر را از بخششان برداشته است. بین سربازها معروف است به فراری.

-چند وقت فرار کردی؟

-چهار ماه

فرار، فرار از چه چیزی! از سختی‌هایی که در حین خدمت بر گُرده‌ی سربازان آوار می‌شود و سربازی که تحمل آن بار را ندارد، فرار می‌کند. فرار به کجا! به خانه‌شان! مگر آدم به خانه‌اش می‌تواند فرار کند. چند صباحی بعد باید باز برگردد، هیچ راه فراری نیست. بعضی چیزها را نمی‌شود نصفه رها کرد. توی پادگان می‌توانی سربازهایی را پیدا کنی که 8 سال از خدمتشان گذشته است و خودشان را مثل یک مرد مُرده روی آسفالت‌هاي ميدان صبحگاه می‌کِشند. انگار فرار در زندگی یک سرباز- راه نباشد و فقط بن بست باشد و انسان‌ هر قدر از چیزی فرار کند باز هم باید آن کوچه بن بست را دور بزند. انگار باید فرار نکنی! باید بایستی. روی چیزی، تصمیمی، حرفی و آن وقت تمام می‌شود.

مي‌پرسم:

- بعدش دادگاه هم رفتی؟

- ها

- دادگاش چه جوری بود؟

- مث بقیه جاها. میری داخل اتاق قاضی نشسته و حرف می‌زنه.

- دست بند هم زدي؟

- ها. تو دادگاه.

- حکمش چی بود؟

- 4روز زندان به علاوه اضافه خدمت. اون 4 روز رو هم تو کهریزک گذروندم.

- واقعا!

- آره

- زندانش چه جوری بود؟

- بد نبود.

- یعنی پیش کیا بودین؟

- پیش زندانیای نظامی.

يك جور ساده‌اي از زندان حرف مي‌زند- وقتي اتفاقي براي كسي عادي باشد براي مخاطب او هم نمي‌تواند خيلي عجيب و غريب به نظر آيد.

 

پي نوشت: اين یادداشت در روزنامه همشهري "دو" بیست و هفت خرداد منتشر شده است

چهارشنبه 28 خرداد 1393، ساعت انتشار 18:06 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

خواب دیدم شاعر شده‌ام

فقط دوپایه‌ی صندلی روی زمین بود، پشت صندلی چسبیده بود به دیوار. مرد جوان با وزنش پشت صندلی را به دیوار چسبانده بود و به آسمان شب نگاه می‌کرد؛ شب در عمیق‌ترین جای خودش بود و سیرسیرک‌ها مثل یک گروه مارش نظامی بر طبل و دهل می‌کوبیدند.

مرد جوان، سربازی بود در یک پادگان نظامی که از درب یک ساختمان نگهبانی می‌داد. یک ربعی از نگهبانی‌اش می‌گذشت و هنوز سرحال بود و با دقت به آسمان نگاه می‌کرد.

کنار سرباز جوان- روی صندلی، یک گربه سیاه به نام" شبانه" نشسته بود؛ گربه‌ای که دمش را سربازها بریده بودند و یک عینک روشنفکری زده بود.

"شبانه" به سرباز جوان گفت: چه هوای خوبیه!

-آره خیلی خوبه

-تو چیزی از ستاره‌ها سرت میشه؟

-نه زیاد.

- آسمونو نگا کن. ستاره‌ها از اینجا سه رنگن. آبی، قرمز و زرد. می‌دونی تفاوتشون تو چیه؟

- نه

- به میزان دماشون برمی‌گرده. مثلا اون قرمزه دماش بیشتره، اوناهاش.( و با پنجه‌اش یک ستاره قرمز رنگ را نشان داد)

همان طور که هر دو به آسمان نگاه می‌کردند همزمان یک دسته لک‌لک از حریم نگاهشان عبور کردند که یک هشتی تشکیل داده بودند.

سرباز جوان با تعجب به شبانه گفت: مگه تهران پرنده‌ مهاجر داره!

-آره، مگه تهران چشه؟

-فکر می‌کردم با این همه آلودگی دیگه پرنده‌ای غیر از کلاغ و گنجشک دووم نیاره.

-آره. ولی این طرفا حاشیه شهره. هنوز میشه روش حساب کرد.

-آخه لک لک!

- حالا شده دیگه. می‌دونی چرا هشتی پرواز می‌کردند؟

- نه! همش داری سوالایی می‌کنی که جوابش رو ندونم.

- (شبانه لبخند موذیانه‌ای زد) وقتی اولین لک لک هوا رو میشکافه. فشار برای بقیه کمتر میشه و راحت‌تر پرواز می‌کنند.

 همزمان یک سرباز دیگر از جلوی ساختمان رد ‌شد، "شبانه" خودش را پشت دیوار قایم کرد.

سرباز جوان بدون توجه به حرف‌هایش ادامه داد.

-راستی اهل شعر هم هستی؟

- آره، همین امروز یک شعر گفتم، می‌خوای بخونم.

-آره حتما.

- "بادخنکِ بهاری

مرا به یاد چیزی می‌اندازد

که نمی‌توانم به خاطر بیاوم"

-شعر قشنگی بود احتمالا باید هایکو باشه، نکنه تو یک گربه‌ی ژاپنی باشی.

- نه! دیشب خواب دیدم شاعر شدم و امروز اولین شعرم رو گفتم.

- بهار وقت خوبیه واسه شاعری.

- قبول دارم.

این را که گفتند سرباز جوان ساکت شد و فکر کرد صدای گربه چقدر قاطع و فلزی است، انگار یک افسر نظامی باشد.

سه شنبه 06 خرداد 1393، ساعت انتشار 07:32 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

كمي متاثر شويد

مي‌خواهم قصه‌اي برايتان بگويم تا كمي متاثر شويد. قصه يك سرباز جوان؛ جواني كه با هزار نهي دروني به سربازي آمده، دوران سخت خدمت را گذرانده و بعد از 21 ماه خدمت، برگه ترخيصش را دستش گرفته است و براي آخرين بار از جلوي د‍ژبان‌هاي ديلاق رد شده و در حالي كه يك پوشه سبزرنگ، زير بغلش بوده، بدون توجه به چراغ قرمز از خيابان گذشته و همزمان يك نيسان آبي رنگِ بي‌حواس با 100 كيلومتر سرعت او را زير گرفته است؛ همين.

حوالي ظهر خبرش را شنيدم؛ وقتي كه حسابي از كار روزانه خسته بودم. ساعت كاري كه تمام شد و هنگام خروج، دژبان محض گير دادن جلويم را گرفت كه: نامرتبي! بعدش از پادگان زدم بيرون. در راه برگشت 10 دقيقه پشت چراغ قرمز پارك‌وي فكر كردم و صبر كردم و به ماشين‌ها و سرنشينانشان خيره شدم.

300 هزار سربازي كه سالانه وارد پادگان‌ها مي‌شوند، 2 سال در اشتياق چنين صبحي از خواب بيدار مي‌شوند و چنين روزي آنقدر ويژه است كه براي خودش آيين دارد؛ مثلا بخشيدن پوتين، لباس و كلاه به ديگران، يك جشن پتوي اصيل و تمام عيار يا كل‌كل با دژبان‌ها وقت رفتن و ... .

حالا سربازي جوان وقتي تا انتهاي راه رفت و به آرزويش رسيد، با مرگ مواجه شد. شايد اگر خبر داشت، سربازي‌اش را جور ديگري مي‌گذراند. شايد هم خستگي پادگان به او چنين اجازه‌اي نمي‌داد. اصلا فكر كن كسي در زندگي‌اش آرزويي داشته و وقتي به آن رسيده فرصتش تمام شده است. داستان متاثركننده‌اي است.

پي نوشت: اين متن در روزنامه همشهري "دو" چهارم خرداد منتشر شده است

يكشنبه 04 خرداد 1393، ساعت انتشار 16:46 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

مرگ یک آزاردار

پدربزرگ، یک "آزاردار" بود وسط یک باغ بزرگ. آزاردار، درختی است برگ‌ریز، با قامتی بلند و تنه‌ای قطور. قدیم‌ترها توی هر خانه گیلکی یکی از این‌ها پیدا می‌شد. انگار نشان وجود یک مرد بودند در زمینی که زندگی‌شان را آنجا بر پا می‌کردند. یک خانه شمالی را تصور کنید با یک درخت به اندازه "برج آزادی" وسط حیاط.

زمستان بود، که پدر بزرگ دچار یک مریضی سخت شد؛ سه ماهه زمین‌گیرش کرد.کسی حاضر نبود نام مریضی را بیاورد، حتی یواشکی- توی آن ماه‌ها، شب‌ها کابوس می‌دید، فکر می‌کرد در یک جاده مالرو در جنگلی تاریک از چیزی فرار می‌کند و خواب هر شب تکرار می‌شد و اهل خانه با صدایِ ناله‌ی نامفهومی که از گلویش می‌آمد می‌فهمیدند دوباره به سراغش آمده است. این وقت‌ها برگ‌های آزاردار هو هو می‌کردند.

حتما وقتی جوان‌تر بوده در یک شب تاریک از جاده‌ای مالرو گذشته است و اوهام دوره‌اش کرده‌اند یا رازی داشته از آن شب که به ما نگفته و حال خاطره آن شب دوباره سراغش آمده بودند؛ آن هم کجا، وقتی که حالش بدترین حال دنیا بود. آن قدر کابوس دید تا یک روز صبح برای همیشه آرام گرفت. یکی از دخترانش ملافه‌ای سفید دورش پیچید، آن هم درون خانه‌ای که با دستان خودش ساخته بود. توی برگه فوتش نوشتیم، علت فوت: وجود غده‌ای بدخیم.

پدربزرگ وقتی مُرد، آزاردار را بریدند. مادربزرگ حوصله جارو کردن برگ‌هایش را نداشت. اصلا وقتی او نبود "آزاردار" چه فایده‌ای داشت! پدربزرگ مُرد و تمام دنیای کودکانه ما را هم با خودش برد. همه‌ی ما را پیر کرد. تا آن روز مرگ برای خانواده‌ی ما اتفاقی بعید بود.

توی پادگان، وقتی نیمه شب از جا برخواستم. صدای گروهی از سربازها از پشت آسایشگاه می‌آمد. دسته جمعی فریاد می‌زدند:-آماده‌ایم، آماده- هشیاریم، بیداریم- آماده‌ایم آماده-هشاریم بیداریم

یکی از آیین پادگان‌هاست که هر شب یک گروه از سربازها وضعیت به اصطلاح آماده می‌گیرند و با یک سری تجهیزات مثل برانکارد و سطل آتش‌نشانی کمی توی پادگان راه می‌روند و شعار می‌دهند.

باید بیدار می‌شدم و به سربازهای نگهبان سر می‌زنم. از آسایشگاه بیرون زدم و به یک جاده‌ی آسفالته‌ی کوچکی که دورتادورش را درختانی سبز گرفته‌ بودند رسیدم، پرنده‌ای موهوم از دل شب ناله می‌کرد. آن انتها هم گربه‌ای دُم بریده، لنگ لنگان می‌رفت. شعری قدیمی از درون سرم بیرون آمد و زیر لب ‌خواندمش:

شبی از شبها

پچ پچ گنگی

در خلوت یک کوچه

طرح فریادی را

در روشن فردا

می‌ریخت.

 و یاد پدربزرگ افتادم که از اوهام آن جاده مالرو می‌ترسید و یک آن فکر کردم من هم جاده خودم را پیدا کرده‌ام- یاد پدربزرگ، مرگ و آزاردار آمد و پیر شدم...

 

پی نوشت: شعر از مجموعه شبنامه مرحوم "محمدزهری"

جمعه 02 خرداد 1393، ساعت انتشار 20:18 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.