تا کی آسمان چوبی؟

«تا کی آسمان چوبی؟»، «سخت نگیر، می‌گذره.»، «دوسال بیهوده عمرم گذشت»، «ای یالان دنیا»، «خدایا چرا من؟»، « 2 سال حبس به جرم پسر بودن!»، «نمی‌کشه خدا نمی‌کشه!»، «ما که رفتیم بر شما خوش باشد این غم‌خانه ناماندنی!»، «خسته‌ام اما صبور!» و ...

این جمله‌ها را وقتي- پنجشنبه روزي، نگهبان بودم از روی تخت‌های چوبی یک آسایشگاه سربازی برداشتم. سربازها با تعجب نگاهم مي‌كردند و مي‌گفتند «مهندس كار دستمون ندي.» یک دو جین نوشته دیگر هم بود مثلا اینکه «چرا زیبارویان بی‌وفایند؟» يا «سلطان غم مادر» ولی آن بالایی‌ها چيز ديگري بودند. سربازان و زندانیان بهتر از هر كس ديگري در دنیا، معناي زمان را می‌فهمند. آنها برخلاف میل‌شان مجبورند در جایی بمانند، زندگی کنند و گذر آرام زمان را نظاره‌گر باشند. می‌گویند سربازی تنها جایی است که زمان به نفع تو می‌گذرد یا بالعکس- البته به شوخی می‌گویند. ولی يك روز سخت در سربازي، اندازه يك عمر است در صورتي كه يك مرخصي 48 ساعته حتي به چشمت هم نمي‌آيد.

تقریبا روزی ده‌بار باید به این سوال تکراری جواب بدهم که «چند ماه خدمتی؟» و هر بار با  احترام جواب می‌دهم؛ این سوال برای گوینده‌ی آن اهمیتی ندارد، فقط به دلیل این که تو سربازی آن را می‌پرسد، ولی داغ تو تازه می‌شود.«بله فکر کنم حدودا 14 ماه و 6 روز مونده باشه.» دوستان و آشنايان و حتي غريبه‌ها هم مسئله «زمان» را به تو يادآوري مي‌كنند و تو هر روز براي خودت چرتكه مي‌اندازي كه «خب اگه يك روز اينجا كم بشه دو روز اضافه خدمت و سه روز هم سرهنگ بگذره... مي‌شه به عبارتي...»

 سربازها عادت دارند مثل رابینسون کروزوئه روزهای باقی‌مانده را بشمرند. مثلا هر ماهی که می‌گذرد یک ستاره روی کفش یا کلاهشان می‌زنند یا بعضی‌ها که روی تخت‌های سربازی‌ خط مي‌كشند يا با جملاتي براي ديگران يادآوري مي‌كنند و اين گونه با اين كه حواسشان نيست ولي اذعان مي‌كنند كه اينجا مهمترين مسئله «زمان» است.

خوب است براي يك بار كه شده «زمان» برايمان خيلي مهم باشد. آنچنان كه بعد از دوسال از وجهي براي خودمان فيلسوف ‌شويم، فيلسوفي كه دو سال روزها را شمرده است. شانس آورديم مانند رابينسون كروزوئه قرار نيست 13 سال توي جزيره زندگي كنيم وگرنه تمام تخت‌هاي سربازي را با يادگاري سياه مي‌كرديم.

 

پي نوشت: اين یادداشت در روزنامه همشهري "دو" بيست و دو تیر ماه منتشر شده است.

 

دوشنبه 23 تير 1393، ساعت انتشار 17:03 - نویسنده: حامد هادیان - 3 دیدگاه

آبروی مردی که نمی‌خندد

این روایت مربوط می‌شود به "جناب قاف". یک روز صبح بهاری وقتی روبروی جناب قاف نشسته بودم و غیبت سرهنگ‌ها و سربازها را می‌کردیم و چای کیسه‌ای می‌نوشیدیم جناب قاف گفت «هر کدام از سربازهای این پادگان ماجرای عجیبی دارند، «با تکان دادن سر تائیدش کردم»- ولی داستان هیچ کدامشون اندازه ماجرای "سرباز میم" نیست»- «اینجا تائیدش نکردم چون چیز خاصی از او نمی‌دانستم» و دوباره ادامه داد «البته کسی چیز خاصی ازش نمی‌دونه جز من، اونم به خاطر اینه که شب و روز همراهشم.» جناب قاف یک سربازِ شوخ طبع اصفهانی است که برخلاف ما پایتخت‌نشینان مجبور است شب‌ها را توی آسایشگاه پادگان بگذراند و سرهنگ هم ارشدیت سرباز صفرها را به او سپرده است. به حرف‌هایش ادامه داد: «سربازیِ سرباز میم خودش ماجرا دارد، خانه‌شان شهریار است و پدرش هم راننده تاکسی؛ پدرش یک ویژگی منحصر به فرد دارد؛ نمی‌خندد! نه این که آدم بدی باشد. نه! یعنی تا حال کسی خنده روی لبش ندیده! البته سرباز میم این را قبلا به من گفته بود ولی باورم نمی‌شد. تا این که یک بار به خانه‌شان رفتم، پدر سرباز میم به هیچ ژانگولری از طرف من پاسخ مثبت نداد و نخندید.

روزی که سرباز میم تصمیم گرفت به سربازی بیاید. پدرش با لبخندی که کسی روی لبش ندیده به او خیره شد و گفت اگر تصمیمت را گرفتی، برو- ولی حواست باشد که باید تا آخرش بروی حتی اگر طاقتت تمام شد، من توی محل آبرو دارم.»

جناب قاف همین جای روایت لبخند زد و من هم لبخند زدم. احساس کرد روایتش به نقطه اوج و پایان رسیده است. فکر کردم در چه صورتی آبروی پدر سرباز میم خواهد ریخت. احتمالا در صورتی که او از خدمت فرار کند آن وقت در و همسایه خواهند گفت او پسرش را فرستاده بود به سربازی تا مرد شود ولی نشد! تاب سختی‌ها را نداشت. این روزها برای خیلی از پدران دیگر این مسائل اهمیتی ندارد که فرزندشان به اصطلاح مرد شود، اصلا جامعه مگر به مردهای سختی کشیده نیاز دارد! تمام تلاششان را می‌کنند تا فرزندشان معاف شود یا یک جای خوش آب و هوا بیفتد. بیشتر آنها بارِ سختی نکشیدن فرزندان‌ خود را به دوش می‌کشند. ولی پدری که از پسرش می‌خواهد  سختی‌اش را خودش به دوش بگیرد و از طرفی مراقب آبروی او هم باشد و نگرانی خودش را به او می‌سپرد، نوبر است. این که بخشی از آبرویش را با او تقسیم کرده یعنی او را مرد تصور کرده. این پدرها از توی قصه‌ در آمده‌اند. اینها را به جناب سروان قاف نگفتم. حتما منظورش از گفتن این خاطره همین بوده است.

 

پي نوشت: اين یادداشت در روزنامه همشهري "دو" نه تیر ماه منتشر شده است

چهارشنبه 11 تير 1393، ساعت انتشار 19:30 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

دنبالم نیا

   روباه توی تاریکی شب خودش را به من رساند، بی‌صدا نگاهم کرد. آنجا وسط پادگان حضور غیرمنتظره‌ای داشت گربه هم نبود که برای همه عادی باشد. ساعت 2 نیمه شب مثل اجل معلق جلویم سبز شده بود؛ با آن دُم زیبایش- کمی ساکت ایستاد. بعد پرسید «تو زبان ما را می‌فهمی؟»

سرم را تکان دادم و گفتم «بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم می‌فهمم.»

روباه گفت:«قصد مزاحمت ندارم فقط دنبال دوستم می‌گشتم.»

گفتم: «دوستت کجاست؟ چرا باید بشناسمش.»

روباه گفت: «آخر دوستم آدم است.»

گفتم: «خب حالا اسمش را بگو شاید بشناسمش، مال همین پادگان است؟»

روباه گفت: «مال این سیاره نیست!»

گفتم: «اسمش را بگو حداقل.»

روباه گفت: «اسم دقیقش را نمی‌دانم ولی بهش می‌گفتند «شازده کوچولو»»

گفتم: «شازده کوچولو! »

روباه گفت: «مدت کوتاهی به زمین آمده بود. منو اهلی کرد ولی خیلی زود رفت. هر روز منتظرم برگرده.»

گفتم: «شازده کوچولو برنمی‌گرده چون اگزوپری مرده. یعنی میگن مرده، شایدم مثل حضرت مسیح(ع) به آسمونا رفته باشه.»

روباه گفت: «اگزوپری کیه؟»

گفتم: «نویسنده شازده کوچولو. یا شاید خدای شازده کوچولو. یک خلبانِ شاعرانه‌ی فرانسوی. البته من ازش دلخورم چون درباره مسلمونا بد گفته. فکر نمی‌کردم با این همه لطافت، کج سلیقه باشه.»

روباه گفت: «نمی‌فهمم چی می‌گی؟ و الان ممکنه سربازای دیگه بیان. اونا بدجوری دنبالمن.»

گفتم: «کسِ دیگه‌ای هم می‌تونه تو رو اهلی کنه؟»

خندید و گفت: «آره می‌تونه!»

گفتم : «باید چیکار کنه؟»

روباه گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من، پشت سیم‌خاردارها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم‌هاست. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی. مثلا هر روز ساعت دو نیمه شب بیایی من از ساعت یک به بعد کم‌کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت دو نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا‌معلومی بیایی دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...آخر در هر چیز باید آیین باشد.

پرسیدم: «آیین» چیست؟

روباه گفت:«آیین چیزی است بسیار فراموش شده چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت‌های دیگر فرق پیدا کند....»

روباه یکباره سرش را پایین انداخت. گفت: «ولی یه چیزی! اگه تو منو اهلی کردی، بعدش مثل شازده کوچولو ترکم می‌کنی؟»

گفتم: «خودت چی فکر می‌کنی؟»

گفت:«با این که هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود ولی همه همدیگر را ترک خواهند کرد.

چیزی نگفتم.

روباه گفت: «هیچی. پشیمون شدم نمی‌خوام اهلی‌ام کنی و بعد بری. می‌دونی اگه اهلی تو بشم و بری. اون وقت باید تا آخر دنیا دنبال تو و شازده کوچولو بگردم....»

روباه گریست و گفت: « اگه شازده کوچولو رو دیدی بهش بگو هر شب یک جایی روی زمین منتظرشم. حالا اگه میشه دنبالم بدو. یکی داره میاد. خیلی قشنگ نیست فکر کنه ما داریم با هم حرف می‌زنیم»

 

پی نوشت: عکس جلد کتاب بیگانه می‌خندد از سارا محمدی اردهالی

جمعه 06 تير 1393، ساعت انتشار 08:54 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

در دلم پیوسته می‌گرید کسی

از گوشه و کنار همایش مادران چشم‌به‌راه در فرهنگسرای انقلاب

در دلم پیوسته می‌گرید کسی

    قرار است برویم پیش مادر هِراند. راضی نمی‌شود در همایش شرکت کند و دخترش به جای او می‌آید. قرار است ساعت 2 با دسته‌گل برویم پیشش، دلش را به دست بیاوریم. دخترش می‌گوید دل‌رحم است. پسرش وقتی خیلی جوان بوده توی بیابان‌های شرهانی در آغوش مسیح(ع) شهید شده است. بله در آغوش مسیح(ع)! یعنی حضرت مسیح(ع) وقتی خون سرخ فرزندانش روی خاک می‌ریخته، (خودش را نمی رسانده بالای سرشان و سر مثلا هراند هاکوپیانش را در آغوش نمی گرفته؟)دستش را زیر سر آنها و هراندهاکوپیان نگرفته است!

ساعت 2 زنگ زدند که مادر راضی نشده حتی پیشش برویم. خواهر شهید می‌گوید قبل‌ترها وقتی از شورای خلیفه‌گری ارامنه هم از مادرم دعوت کردند که برود، نرفت. گفت که خاطرات برایم زنده می‌شود- دلش را ندارم. به او حق می‌دهم که نخواهد خاطرات گذشته را یادآوری کند. سخت است آدم وقتی فرزندش را از نظر دور یابد، یادش کند. می‌گویند هراند تنومند و پهلوان بوده، پهلوانش هنوز بازنگشته.  حالا کسانی پیدا شده‌اند که می‌خواهد این غم را مثل جوهر در آب هم بزنند.

صدایشان را نمی‌شنوم ولی یک مشت کلمه مثل یک موج سپید و وحشی به سویم می‌آیند، بی‌صدا چگونه ممکن است این همه حرف از میان چشمانشان برخیزد. عکس مادران خسته شهدا را می‌گویم. وسط یک سالن ایستاده‌ایم و به عکسشان در قاب‌ها نگاه می‌کنیم. البته فقط ما معتقدیم مادران شهید! خودشان معتقدند فرزندشان روزی بازخواهد گشت. حتی اگر (همگان چیز دیگری بگویند )لق لقه زبانشان چیز دیگری باشد.

 دست یکی از مسئولین فرهنگسرا را گرفته‌ام تا کمی از دیدارشان با مادران شهید بگوید. می‌پرسد چه بگویم؟ می‌گویم هر چیزی که به ذهنت می آید. وسط نمایشگاه می‌ایستیم و عکس‌‌ها را با دقت نگاه می‌کنیم. فکر می‌کند حرف‌هایش را چه طور جمع و جور کند و خاطرات چند روزه یادش می‌آید. به خانه‌شان رفته‌اند تا ازشان فیلم بگیرند و دعوت‌شان کنند به مراسم.

می‌گوید حدودا دوازده خانواده شهید(مفقودالاثر) در منطقه داریم که فقط همسر یکی‌شان زنده است و اتفاقا همان یکی به سختی راهمان داد خانه‌- و ازمان کارت شناسایی خواست. وقت نداریم زیاد حرف بزنیم پس سریع می‌گوید، اولین مادر شهید توی یک آپارتمان معمولی زندگی می‌کرد. عکاسمان خوشش نیامد فکر می‌کرد الان با یک خانه‌ی حیاط‌دار مواجه است و مادری که کنار حوض نشسته و انتظار می‌کشد. خانه دومین مادر شهید حیاط داشت و عکاس را راضی کرد، مادر شهید تنها زندگی می‌کرد ولی روحیه‌اش خوب بود. سومی هم در یک خانه ساختمانی (آپارتمان) زندگی می‌کرد و مستاجر بود و چند بار خانه عوض کرده بود. می‌گفت فقط یک نگرانی دارم، می‌ترسم پسرم برگرده و آدرس خونه رو پیدا نکنه.

برگردد! بعد از سی سال! با این که همه‌شان در ظاهر تقریبا مطمئن بودند که بچه‌شان شهید شده ولی ته دلشان مطمئن بودند(می دانستند) که بچه‌شان برمی‌گردد، امیدوار بودند. بعضی‌شان آخر حرف‌های به ظاهر منطقی روی‌شان می‌شد که این حرف خفیه را بگویند و بعضی‌ها هم گذاشته بودند فقط برای خلوت خودشان. فکر کن هنوز منتظرند. آدم می‌خواهد دستش را به پیشانی بزند و آه بکشد از بس کاری ازش ساخته نیست.

مسئول برنامه از مادر بعدی می‌گوید که فقط یک پسر داشته و پدرش از بی‌تابی او رفته جبهه و او هم شهید شده. دلش نمی‌خواست عکس پسرش را دست بگیرد. از آن زن‌های محکم روزگار که نگاهشان عمق دارد. مادر بعدی که از فرهنگسرا سراغش رفته بودند، فکر کرده خبری از پسرش آورده‌اند.

خبری! هر روزی که می‌گذرد دنبال یک خبری- معجزه‌ای هستند. مادران شهدای گمنام از عالم فقط یک معجزه می‌خواهند، این که فرزندشان برگردد یا حد اقل تنش را برگردانند. می‌گویند کسی که می‌میرد کسانش وقتی او را دفن می‌کنند، آرام می‌گیرند. این مادران هیچ گاه آرام نگرفته‌اند. اکثرشان قبری نمادین ساخته‌اند برای پسرانشان که گاهی به آن سر می‌زنند. حتی دوستی تعریف می‌کرد مادر شهیدی سنگ قبری درون خانه زیر فرش گذاشته بود که هر وقت دلش تنگ می‌شده آن را زیارت می‌کرده تا دلش آرام گیرد.

از مادر دیگر می‌گوید که فرزندش زیبا صورت بوده با موهای بلند و چشمانی گیرا. مادر اعتقاد داشت پسرش با چشمانش با او حرف می‌زند. عکس‌های پسرش را همه جای خانه پخش کرده، توی حال، کنار تخت و هرجایی که باید بخشی از روز را آنجا ‌بگذراند. پسرش بهیار بوده و می‌گوید ناراحت نیستم که رفته و شهید شده وظیفه‌اش بوده ولی الان اگه بود به مریضی‌هام می‌رسید.

مریضی! غم و غصه! بیشتر این مادران حالا از کار افتاده و مریض شده‌اند سنشان بالا رفته و با کمک عصا راه می‌روند. شاید بیشتر مریضی‌شان از غم همین هجران باشد. مادر شهیدی را می‌شناسم که بعد از شهادت فرزندش انگار که 20 سال پیرتر شده باشد- کمرش شکسته. با این همه از این که فرزندش در مقابل صدام یزید عفلقی ایستاده راضی است.

مادر شهید بعدی دوشهید داشت. از بقیه محکم تر بود. بین کلاس‌های قرآنش سراغش رفته بودند. می‌گفتند در کل صحبت‌هایش ما یک اشک ندیدیم کم کم داشتم فراموش می‌کردم در مورد کدام مادر حرف می‌زند همه‌شان شبیه هم بودند. چشمان کم سویی داشتند. که مانند بزرگترین سد دنیا جلوی دریای اشکشان را گرفته بود، کافی بود این سد بشکند تا دنیا را آبی مطهر، غرق کند.

مادر دیگر، مادر حمیدرضا بود. این مادر با حمیدرضا زندگی می‌کرد. تنها بود  و زندگی می‌کرد یعنی واقعا دونفری زندگی را می‌گذراندند و هیچ احساس تنهایی نداشت. مادر دیگر سه شهید داده بود و یک فرزندش هم به خاطر مریضی تازگی‌ها فوت کرده بود مادر خیلی اذیت شده بود خیلی و مگر روی دوش یک مادر چقدر می‌توان بار گذاشت. آن هم مادری که چند سالی است زانویش درد می‌کند.

آن یکی مادر دو شهید بود به نام حسین و حبیب. حسین مفقود شده بود. خانه‌شان را حسینیه کرده بودند. و بچه ها هماهنگ کرده بودند سنگ قبر یک شهید گمنام را به نام او زده بودند.

شهید گمنام! هر وقت از کنار سنگ یک شهید گمنام می‌گذرم دلم می‌جوشد که مادر این شهید کجای دنیا منتظر فرزندش به دور دست‌ها نگاه می‌کند و شب‌ها نالش قلبش کهکشان‌ها را می‌نوردند.

و آخرین مادری که نشانم می‌دهد، از پسرش فقط یک عکس دارد. عکسی بی‌کیفیت از جبهه‌ها و دلش به همان عکس نصفه و نیمه خوش است. نام‌شان یادم نمی‌ماند ولی انگار کن همه‌شان یک تن و مام باشند.

عکس‌ها! در دنیایی که دیگر مردم آلبوم‌های کاغذی را کنار گذاشته‌اند هنوز مادرانی هستند که فرزندانشان را توی عکس همین آلبوم‌ها می‌یابند. عکس‌هایی که قاب گرفته‌اند و بعضا اگر بخواهند آنها را جابه‌جا کنند درون دستمالی سفید می‌پیچند. صاحب عکس معمولا با لبخندی گوشه لب با چهره‌ای قدیمی به دوربین خیره شده است. بعضا عکس‌ها سیاه و سفیدند رنگ‌هایی که دوری و غربت‌شان را بیشتر می‌کند.  محصول یک دوربین یاشیکای قدیمی با یک حلقه سی تایی فیلم که داخل یک اتاق نور، ظاهر شده‌اند. در طی یک فعل و انفعال شیمیایی مثل یک معجزه. عکس‌های دیجیتال آنقدرها معجزه ندارند.

 این ها را از صحبت‌های یکی از مسئولین همایش به یاد دارم. مراسمی که حدود ساعت 5 بعد از ظهر شروع شده بود. همزمان 40 فرهنگسرای دیگر نیز چنین مراسمی داشتند، رهبر انقلاب به مناسبت مراسم پیام داده‌اند که:

" بسمه تعالی

سلام و درود خدای توانا و مهربان بر دلهای صبور و پرظرفیت مادرانی که پس از هجرت جگر گوشه‌گان دلبندشان به نشانه‌ئی از پیکر پاک آنان دل بستند و به آن نیز دست نیافتند؛ و با این همه، با شکیبائی و صبوری خود نقشی بی نظیر و استثنائی از خود بر جای نهادند. پاداش این صبر بزرگ، روشنی چشم آنان به مژده‌ی رحمت الهی خواهد بود ان‌شاءالله."

بچه‌هاي فرهنگسرا از چند روز قبل- با وسواس براي مادران نقشه كشيده‌ بودند كه چه طور بيشترين احترام و توجه به آنها گذشته شود و در روز مراسم آنقدر حواسشان به مادران بود كه شخصيت‌هاي سياسي- فرهنگي ميهمان را تقريبا فراموش كردند. هر چند لحظه يكبار، يكي‌شان حال مادري را مي‌پرسد و تمام تلاششان را مي‌كنند كه كوچكترين ناراحتي براي مادري ايجاد نشود. مادران شهید را قبل مراسم برده‌اند در یک سالن وي‍ژه که از گرمای هوا به دور باشند و کمی گلو تازه کنند. آنها هم با خانواده‌شان کنار هم نشسته بودند و اختلاط می‌کردند. بعضی‌شان همدیگر را می‌شناختند بالاخره مادر شهید بودند و هم محلی- احتمال این که هم بشناسند زیاد بود.

مراسم که شروع شد آرام آرام از سالن وي‍ژه به سالن همایش آمدند.  مراسم خوب و معمولی شروع شد. مجری خیرمقدم گفت و حسین برقعی شاعر، شعری آئینی خواند. در بعضی از قسمت‌های شعر که یاد حضرت ابوالفضل شد مادران همراه شدند. همه‌شان چادر معمولی مشکی به سر داشتند به غیر از خواهر شهید ارمنی که مانتو و روسری قرمز به تن داشت.

همه انتظار دارند مادران شهید خیلی گریه کنند بنابراین وقتی گروه تواشیح مراسم سرودی  را آغاز کرد با این مطلع که"عزیز جان من کجا جان‌ داده‌ای/گل بستان من کجا افتاده‌ای" اشکشان جاری ‌شد و شروع کردند به لرزیدن، فیلمبردار پروژکتور دوربینش را روشن کرد و انداخت توی صورت مادران که تاثیرگذارترین تصاویر را ضبط کند. فیلمبردار بنا به قراردادش با فرهنگسرا به تصاویر دراماتیک و غم انگیز نیاز دارد و در این فضا مادران سوژه‌ هستند. ولی مادران همان مادران دیروز هستند و این اشک‌ها ماجرای دراماتیک سی ساله‌ی آنان است، چادرها را می‌کشند روی صورت‌شان تا راحت گریه کنند. تا آخر مراسم چند بار دیگر این اتفاق می‌افتد. وقتی فیلم خودشان را روی پرده نگاه می‌کنند یا چند نفرشان به نمایندگی از بقیه حرف می‌زنند.

برگزاركنندگان مراسم، آخر كار پلاكي طلايي به مادران هديه دادند كه نام شهيدشان روي آن حك شده بود، خيلي‌شان همان جا آن را به گردن آويختند. لبخند مادران در انتهاي مراسم براي بچه‌هاي فرهنگسرا، نفس راحتي بود.

***

مادران پیر شده‌‌اند ولی یک جور دیگری پیر شده‌اند؛ به انتظار پیر شده‌اند- شاید دیر به یادشان افتاده‌ایم. بسیاری‌شان از این که به یاد فرزندانشان افتاده‌ایم  شور گرفتند و اندكي قوت. بعضی‌شان از وضع حجاب، ظلم، بی‌عدالتی و فقر ناليدند- نگران بودند، نگران چیزهایی که فرزندانشان برای آن جان داده‌اند- ولي دلشان روشن بود. هرچند یوسف‌وار فرزندانشان برنگشته‌اند و احتمالا برنخواهند گشت و سوی چشمان یعقوب‌وارشان  باز نخواهد گشت:

باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش

بوی خون می‌آید از پیراهنش

 

یا آنجا که شاعر می‌گوید:

تا نپنداری زیادت غافلم

گریه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست برجانم بسی

در دلم پیوسته می‌گرید کسی

 

*شعر از ه.الف.سایه

 

چهارشنبه 04 تير 1393، ساعت انتشار 16:15 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.