زنان صبور و سربازان ناصبور

شبی که قرار بود برادرم به سربازی برود، مادرم تا صبح گریه کرد. برادرم رفت و مادرم همچنان گریه ‌کرد. تا اینکه ظهر، از یک تلفن عمومی شهر زنگ زد و گفت که رفته است پادگان، لباس‌هایش را گرفته و یک هفته به‌شان مرخصی داده‌اند. روزی که من به سربازی رفتم مادرم آنچنان گریه نکرد.

زنان همیشه دلشان برای سرباز‌ها می‌سوزد. آن‌ها نقش مادر، خواهر، همسر سربازان را برای همیشه بر عهده دارند و سرباز‌ها زیاد در پی این نیستند که نگرانی آن‌ها را رفع کنند. حتی وقتی به آن‌ها می‌رسند مظلوم‌تر از همیشه می‌شوند. نمی‌دانم شاید سربازان به این جلب توجه نیاز دارند یا می‌خواهند بگویند ما بزرگ‌ترین سختی زندگیمان را می‌گذرانیم و حسابی مرد شده‌ایم.

صبح یک روز تعطیل، بعد از نگهبانی، وقتی از پادگان خارج می‌شدم، جلوی درب یک خانواده را دیدم که معلوم بود از یکی از شهرهای غربی کشور برای دیدن پسرشان آمده‌اند (از روی مدل لباسشان می‌گویم) سفره‌ای پهن کرده‌ بودند و انگارکن کنار دیوارهای بتونی و ۳ متری پادگان آمده باشند پیک نیک. مادر برای پسرش لقمه می‌گرفت و می‌گذاشت دهانش با لبخندی کشدار و عمیق. حتما شرایط مهیای سفر فرزندشان به خانه نبوده است و آن‌ها هم جایی در تهران نداشته‌اند و از سر دلتنگی خودشان را به درب پادگان رسانده‌اند. یک جور ساده و صمیمی‌ای بودند که هم دل آدم می‌سوخت و هم حسودی‌اش می‌شد.

قبل از انقلاب زن‌ها اجازه داشتند سربازی را تجربه کردند.جدا از درست يا غلط بودن اين كار تجربه سربازی برای آن‌ها تجربه خاصی بود. شاید اينطوري متوجه مي‎‌شدند که آن جور‌ها هم به دُردانه‌شان سخت نمی‌گذرد و یا نیاز نیست اینقدر برای سربازی فرزندشان نذر و نیاز کنند و سفره بیندازند. راستش این است که بعضی وقت‌ها زنان بیشتر از سربازان سختی می‌کشند. آن‌ها رنج دوری و فراق را بیشتر درک می‌کنند. حالا اگر دوران جنگ بود هر لحظه باید منتظر خبر ناگواری هم می‌بودند. آن‌ها رنج می‌کشند و صبورانه تحمل می‌کنند. بی‌انصافی است بگوییم زنان از سربازی چیزی نمی‌فه‌مند و فقط ما کار شاقی می‌کنیم.

پي نوشت : اين يادداشت در روزنامه همشهري"دو" مورخه‌ي بيست و نه مرداد ماه منتشر شده است

پي نوشت دو: عكس از رئوف محسني عزيز

سه شنبه 28 مرداد 1393، ساعت انتشار 16:25 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

تجسم استفهامی "بهار"

این اولین عکسی است که از دخترم «بهار» منتشر می‌کنم. آن را خانم"lisa wassmann"
توی۸ سالگی‌ ازش گرفته است وقتی در دشتی سراسر سبز می‌دویده است.
 
 
 «بهار» تعجب سبزی است
 
در چشم‌های خاک
 
روبه روی این شگفت 
 
درنگ کن
 
 
پی‌نوشت: بهار پیراهن زرد پوشیده و گوهرشاد پیراهن سبز- آن یکی دختر را نمی‌شناسم.
سه شنبه 21 مرداد 1393، ساعت انتشار 08:16 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

زنده باد «بهار»

 
می‌خواهم زنده به گورت کنم
 
در دور‌ترین کهکشان‌ دنیا 
 
می‌خواهم نچینمت
 
از بلند‌ترین بلوط جنگل
 
می‌خواهم پیدایت کنم
 
کنار پری کوچک غمگینی... 
 
می‌خواهم اعتراف کنم
 
شب را تا تهش دویده‌ام 
 
بگذار ببوسمت
 
بگذار درِ اتاقت نگهبانی بدهم
 
پوتین‌هایم کجاست؟ 
 
می‌خواهم اعتراف می‌کنم 
 
که فقط از تو می‌ترسم
 
وقتی با گوشه‌ي چَشمِ سیاهت اندکی نگاهم می‌کنی (الحمدالله) 
 
حالا وقتی با بدجنسی- از جبر حرف می‌زنیم
 
بعد از پدرم و مادرم 
 
تو تنها کسی هستی که نمی‌توانی دوستم نداشته باشی
 
... 
 
باید مراقب باشم مادرت ناراحت نشود... 
.
.
.
 
تاریخ تولد بهار هاديان: ۱۵ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۰: ۲ طبقه هفتم بیمارستان نجمیه
جمعه 17 مرداد 1393، ساعت انتشار 16:43 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

نامه‌ای به بهار (۱)

این اولین نامه‌ای است که برای تو می‌نویسم. دو هفته‌ی دیگر به دنیا خواهی آمد و با دنیایی عجیب، عصبانی و خشمگین مواجه خواهی شد. خبر ندارم آن طرف دنیا دیده‌ای. ولی بسیاری‌شان را فراموش کن. دیروز وقتی خبر تولد نوزادی در غزه را خواندم، یاد تو افتادم. «دختری که نه نام دارد، نه مادر. دو هفته زود‌تر از آنچه که باید به دنیا آمده و با دستگاه کمکی زنده مانده است. مادرش در یکی از حملات هوایی اسرائیل کشته شده است. برای مدتی اکسیژن به او نرسیده و شانس زنده ماندنش پنجاه درصد است. پزشکان او را از شکم مادرش که مرده بود بیرون کشیده‌اند» قرار بوده دو هفتهی دیگر به دنیا بیاید یعنی همزمان با تو و احتمال دارد که همدیگر را توی آن دنیا دیده باشید، گپ زده باشید و حتی دست در دست هم ساعت‌ها بالای سر خاورمیانه پرواز کرده باشید ولی ناگهان او زود‌تر از چیزی که قرار بوده خودش را به این دنیا رسانده است و حالا به شکل غمگینی در یک بیمارستان غزه نفس می‌زند و تازه هر لحظه ممکن است یک موشک هوشمند به بیمارستانشان اصابت کند به قول علیرضا قزوه: «تابوت کودکان غزه را به رود نیل بیندازید/شاید موسی به دادشان برسد»

۲ هفته ی دیگر تو به دنیا خواهی آمد و شاید نگران دختری باشی که ۲ هفته زود‌تر به دنیا آمده؛ در حالی که مادرش قبل از او دنیا را ترک کرده است و کشورش در آتش جنگ می‌سوزد. تقدیر، زندگی او را آنجا قرار داده است؛ در فلسطین. احساس می‌کنم یک جوری به تو ربط دارد. اگر نامی داشت حتما نامت را به نام او می‌گرداندم. ولی او نامی ندارد و نام تو بهار است. حالا او هم برای من بهار است و از دیدن عکسش غصه‌ام می‌گیرد حتی از خراش کوچکی که روی صورتش افتاده. ببخشید بهارِ جان. بغض گلویم را گرفت. تو وارد جهان ناعادلانه‌ای خواهی شد که دوستانت در سرزمینشان حق زندگی ندارند. امیدوارم بهار حقیقی از راه برسد و عدالت را در جهان برپا کند. قدمت خوش باشد.

پی‌نوشت یک: دخترک، ۵ روز بیشتر دوام نیاورد. به خاطر مادرش نامش را گذاشته بودند شیما.

پی نوشت دو: این یادداشت در روزنامه همشهری "دو" سیزدهم مردادماه منتشر شده است.

دوشنبه 13 مرداد 1393، ساعت انتشار 19:55 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

غول یک چشم!

چهار سال با ترس و لرز از جلوی یکی از مراکز اصلی سربازگیری رد می‌شد. دستش را می‌کرد توی جیبش و با پوزخندی تلخ سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد وقت سربازی‌اش شده. هر روز احتمال داشت یکی در پادگان را باز کند و فریاد بزند «آهای- جای تو اینجاست!» و یقه‌اش را بگیرد و بکشدش در چهاردیواری پادگان. چهارسال با ترس و لرز از آنجا گذشت و کسی کاری نداشتش.

بگذار بشمارم! علیرضا م، سجاد ص، حسام م، مرتضی ر، رضا م، علیرضا ش و یک عالم دیگر از دوستانم سال‌هاست همین طوری از کنار پادگان‌ها و دژبان‌ها می‌گذرند؛ با ترس و لرز. یعنی ۱۸ سالگی را که هیچ، دوره لیسانس و فوق لیسانس را هم رد کرده‌اند، زن گرفته‌اند و بعضی‌هایشان بچه‌دار هم شده‌اند ولی هنوز سربازِ غایبند؛ در عین حال زندگی عادی را می‌گذرانند، فقط قید سفر خارجی و چند تایی نکته مثبت دیگر را زده‌اند و امیدوارند فرجی شود.

هر شب خواب دو سال سربازی را می‌بینند که مثل بختک- افتاده روی سینه‌شان. باید مشمول باشی تا بفهمی! حالا هر چقدر تریبون‌های رسمی شعارهای نازک‌خیالانه بدهند که تو مرد می‌شوی! (می‌خواهم نشوم) همه دچار چنین حسی هستند. بیشتری‌ها دل‌ به دریا می‌زنند و بعضی مثل این دوستان چنین خیال تلخی را حلزون‌وار با خود می‌کشند.

تا قبل از مشمول شدن، من هم دچار چنین کابوسی بودم و اگر نبود، حتما در زندگی بیشتر می‌خندیدم یا خیلی از مسیر‌ها را متفاوت‌ می‌رفتم ولی حالا که وارد دهان شیر شده‌ام احساس می‌کنم من دچار یک توهم بوده‌ام و این سال‌ها الکی خودم را زجر داده‌ام.

توی سربازی سخت می‌گذرد، وقت آدم تلف می‌شود، زور می‌شنود، اصلا تهِ ته‌اش. ولی آنقدر نیست که ما سا‌ل‌ها برایش عذاب می‌کشیدیم. آنقدر‌ها نیست که بسیاری از برنامه‌های زندگی را لنگ آن کرده‌ایم. این غول یک چشم خیلی زود می‌میرد. دوست دارم به همه آن دوستان غایب از سربازی بگویم زود‌تر بیایید و از این کابوس‌‌ رها شوید، ارزشش را ندارد- گاهی باید کابوس‌هایتان را سخت در آغوش بگیرید. نهایتا روی برجکی در بندرعباس نگهبانی می‌دهید و وقتی در اوج گرما سربازی دیگر برایتان یک قمقمه آب خنک می‌آورد می‌بینید این هم برای خودش دنیایی است.

پي نوشت: اين یادداشت در روزنامه همشهري "دو" شش مرداد ماه منتشر شده است.

يكشنبه 05 مرداد 1393، ساعت انتشار 11:34 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.