کاشفان فروتن شوکران

یکی از سرهنگ‌ها پشت میکروفن گفت «کسایی که مایلن نام نویسی کنن می خوایم مسابقه دوی استقامت برگزار کنیم» ورِ جستجوگر ذهنم گفت «چرا این روزها اینقدر حرف از دویدنه، هم زیادتر می‌دوی هم کتاب موراکامی درباره دویدن را می‌خوانی، ورِ پاسخگوی ذهنم گفت شاید اتفاقی باشه، شایدم خودت دویدی سمتشون.» ولی تصمیم گرفتم توی مسابقه شرکت نکنم، حال نداشتم، صبحانه نخورده بودم و شب هم خوب نخوابیده بودم ولی افسر یگان دستم را گرفت و گفت«این با غیرت می‌دووِ» من هم نتوانستم نه بگویم.

دوی استقامت بود و دو دور باید دور زمین چمن را می‌دویدیم، تصمیم گرفتم با تمام توان ندوم یعنی ورِ تنبلم تصمیم گرفت، ورِ خوشبینم دلداری داد که اولش را آرام می‌دوی و استارت نهایی را آخر کار می‌زنی، از بس توی این روزها دویده‌ام سربازهای هم قسمتی بهم می‌گویند: «دونده‌ی کنیایی.» سوت را زدند و سرباز‌ها مثل شصت تیر‌‌ رها شدند و با فاصله زیادی از من گذشتند، دوستانم استادیومی تشویق می‌کردند، دور اول را با دورِ کند گذراندم، نفس سربازها به شماره افتاده بود و یکی پس از دیگری به رکوع می‌رفتند و می‌ایستادند، ولی چند نفر اول خوب می‌دویدند.

وقتی به جایی رسیدم که باید استارت اصلی را می‌زدم و مثل فیلم‌ها همه را پشت سر می‌گذاشتم، ورِ بهانه گیرم گفت:«الان حالت بد میشه- ارزشش رو نداره- آخرش که چی و ...» تا درگیر این فکرها بودم نفر اول پیچ آخر را زد، توی سربالایی آخر- نفسِ من هم به آخر رسیده بود ولی بریدن وسط کار بزرگترین توهین است به کسی که دویدن را دوست دارد، حتی اگر به آرام ترین شیوه ممکن خودت را برسانی، بچه‌ها هنوز تشویق می‌کردند، نفرات اول خودشان را معرفی می‌کردند، شکست خورده بودم حسِ گسِ خرمالووار شکست زیر زبانم می‌چرخید، روی زمین نشستم، با برنامه‌ریزی شکست خورده بودم به قول افسر یگان با غیرت ندویده بودم، به انتهای زمین رفتم تا کمی آب بخورم، دوستم می‌گفت «ولش کن اصلا مهم نیست» واقعا برای بقیه مهم نبود چرا من پنجم شده بودم، چند نفری می‌گفتند «اگه من شرکت کرده بودم حتما برده بودم» به دوستم ‌گفتم «یا باید توی یک رقابت شرکت نکنی یا اگر شرکت کردی و باختی حس تلخش غرورتو جریحه‌دار می‌کنه» ورِ سرزنشگرم هم شروع کرده بود« تو از تمام توانت استفاده نکردی.»

تقصیر موراکامی و کتابش نیست برای من قبل از آن کتاب هم دویدن شامل معناهای دیگری بود، مثلا وقتی می‌دوی روحت به جنب و جوش در می‌آید، انگار او هم تصمیم می‌گیرد همپای تو بدود حتی بعضی وقت‌ها سریعتر از تو و جلوتر از تو می‌دود و دستت را می‌گیرد.

بعد از مسابقه کنار جدول‌های خیابان نشستم و به بازنده‌ها فکر کردم، واقعیت این است هیچ کس در رسای بازنده‌ها چکامه‌ای نسروده است حتی اگر او روزها و ماه‌ها و سال‌ها در طلب و جنب و جوش برای چیزی بوده باشد، بازنده‌ها کاشفان فروتن شوکرانند.

پي‌نوشت: اين يادداشت در روزنامه همشهري "دو" مورخه‌ي ۲۲ مهرماه منتشر شده است

دوشنبه 21 مهر 1393، ساعت انتشار 16:49 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

سربازانی که با من دویده‌اند

هیچکس اندازه‌ی یک سرباز نمی‌دود. تقریبا هر روز صبح باید دور میدان صبحگاه بدوند و خاک بلند کنند. میدان صبحگاه جایی است اندازه یک زمین فوتبال و این دویدن برای آمادگی جسمانی همیشگی سربازان است، این وسط بعضی‌ها نمی‌دوند یا خودشان را می‌زنند به دویدن، ولی بیشتری‌ها می‌دوند.

صبح‌ها منتظر می‌مانیم تا افسر یگان بیاید وقتی که آمد همه باید بدویم، هنوز از راه نرسیده به جایی دور اشاره می‌کند و می‌گوید«اونجا»، و ما در حالی که صدای برخورد پوتین‌هایمان با زمین می‌آید به همان سمت می‌دویم، گاهی این اتفاق ده‌بار تکرار می‌شود و این نفسمان را بدجوری بند می‌آورد، چون در سه شماره باید برگردیم در این جور مواقع یکی از سربازان یواشکی می‌گوید «اسبای مجارستانی آماده باشن»

کنار هم می‌دویم و به نیمه پرلیوان فکر می‌کنیم، می‌گویند دویدن یک رنج کشیدن اختیاری است ولی سربازان به اجبار می‌دوند مانند بیماری دیابتی که دکترش گفته باید بدود وگرنه به دردسر می‌افتد.... لاغرها با تن‌شان هوا را مثل هندوانه قاچ می‌کنند و چاق‌ها حسابی هن و هن می‌کنند. تو کسانی را می‌بینی که در حال دویدن لبخند می‌زنند یا غر می‌زنند، توی همین دویدن‌های صبحگاهی است که سربازها همدیگر را می‌بینند، حرف می‌زنند و درد و دل می‌کنند مثلا از هم می‌پرسند «چقدر مونده به رهایی!»

رفاقت در سربازی مثل دویدن دسته‌جمعی است، با کسی در حال دویدن آشنا می‌شوی لبخند می‌زنی، حرف می‌زنی و کمی بعد او از تو عقب می‌ماند و یا تو از او عقب می‌مانی، خدمتش تمام می‌شود یا تازه خدمتش را آغاز می‌کند، این دویدن‌ها گاهی خیلی کوتاه است شاید تو با سربازی فقط یک هفته دمخور باشی ولی این کوتاهی باعث نمی‌شود که چگالی این رفاقت پایین بیاید، اتفاقا بالعکس- کوتاه و شدید کنار هم بوده‌اید و این به چاله زمان عمق می‌دهد و با دیدار دوباره او، کلی محبت از چشمه می‌جوشد.

صبح یکی از همین روزهای دویدن، یکی از سرهنگ‌ها اعلام کرد از هر یگان یک نفر خودش را برای مسابقه "دو" معرفی کند، اسمم را نوشتم و پشت خط ایستادم، وقتی سوت شروع را زدند آخرین نفر بودم ولی در آخر کار مقامم دوم بود. بیشتر سربازها اول راه را با تمام توان دویده بودند و آخرش نفس کم آورده بودند. وقتی به انتهای خط می‌رسیدم دوستانم را روی زمین و هوا در حال حرکت می‌دیدم که چیزی مانند نام من را تکرار می‌کنند- آنها نام من را تکرار می‌کردند و من به انتهای مسیر و نفسم رسیده بودم. هر بار که پلکم را باز و بسته می‌کردم انگار یکی از آن سربازها را می‌دیدم، رفته بودم توی خلاء مانند لحظه مرگ که می‌گویند آدم همه خاطرات را مرور می‌کند چهره‌ همه‌شان جلوی چشمم بود. حتی آنهایی که آن روز نبودند، می‌دویدم و بهشان فکر می‌کردم. نمی‌دانم توی مسیر به این کوتاهی چه جور این همه فکر به سرم دویده بود.

به خط پایان که رسیدم پادگان دور سرم ‌چرخید. کمی دراز کشیدم تا حالم خوب شود ولی نشد؛ با آمبولانس به بهداری رفتیم و دو ساعت زیر سرم بودم. انگار فشارم افتاده بود، بدون آمادگی، سنگین دویده بودم یا شاید یک جور حال خراب‌کنی، دلم برای سربازانی که با من دویده بودند تنگ شده بود.

 

پي نوشت: اين يادداشت در روزنامه همشهري "دو" مورخه‌ي پنج مهر ماه منتشر شده است.

يكشنبه 06 مهر 1393، ساعت انتشار 13:20 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.