آتش به اختيار

بعضي صبح‌ها كه به علتی توي پادگان نباشم، صبح زود به پارك كنار خانه مي‌روم و به اختيار مي‌دوم، يعني بدون حكم، دستور و اجبار. پائيز - زمستان است و برگ‌هاي زرد و پير درختان با اكراه از شاخه جدا مي‌شوند، آدم‌ها بي‌خيال از كنار هم رد مي‌شوند، همه توي فكری غرق شده‌اند، بعضي‌ دوتايي حرف مي‌زنند مثلا درباره آبشار نياگارا يا آبشاري در ياسوج، و من در حالی که از کنار آدم‌های معمولی عبور می‌کنم زير لب مي‌گويم: اختيار، چيز خوبی است.

آدمي‌زاد در اصلش، «آتش به اختيار» است و آزاد، حالا اگر همين آدمي‌زاد را تبديل كني به يك سرباز، «آتش به اجبار» مي‌شود البته تا حدودی! و این بيشتر تقصير نام قديمي سربازي- اجباري و سبک رفتار قدیمی‌ها است، و بدین ترتیب بخشي از زندگي‌ يك فرد در جهتي خارج از اختيار او حركت مي‌كند و او بايد شبيه و عضوی از یک تشکیلات بزرگ شود، در رفتار، كردار و حتي لباس پوشيدن تا آسيبي به او نرسد.

اوايل دوران آموزشی، سربازها در برابر دستور مافوق گردن خم نمي‌كنند، چشم نازک می‌کنند، قهر می‌کنند و در رسای بی‌عدالتی خدمت وظیفه، قصیده می‌گویند ولي به فاصله‌ي اندكي رام مي‌شوند. هيچ راه فراري از سربازی وجود ندارند جز فرار، زندگی یک سرباز فراري هم فایده‌ای ندارد مثل قاتل‌ها باید هر شب کابوس مقتول را ببیند. پس سربازی حرف گوش‌کن و بی‌خیال می‌شوند تا روزها بدون حاشیه بگذرد.

آدم وقتی یک ساعت صاف و بدون حرکت در مراسم صبحگاه (مراسمی نظامی که هر هفته برای نشان دادن آمادگی و با همراهی گروه موزیک، رژه، سخنرانی و سرود برگزار می‌شود) بایستد و یا دو ساعت سر پست نگهبانی جنب نخورد، به اختیار فکر می‌کند همان چیزی که تا دیروز برایش علی‌السویه بود، حالا می‌بیند بنا به دستور حاضر است بالای یک برجک برود در بیابانی دورافتاده و از ساعت دو تا چهار صبح نگهبانی بدهد و پلک نزند.

کادرهای رسمی نظامی هیچ وقت این ماجرا را درک نمی‌کنند آن‌ها آتش به اختیار، نظامی‌گری را انتخاب کردند و حتما برایشان کار شیرینی است. بنابراین تناقض وجودی سربازها را به خوبی نمی‌شناسند.

گاهی فکر می‌کنم انسان‌ها باید یک بار در عمرشان «آتش به اجبار» بودن را تجربه کنند و از آن روز معنای واقعی اختیار را فهم خواهند کرد، می‌فهمد چه کارهایی را فقط به دلیل کاهلی انجام نداده‌اند یا استعداد‌هایشان را هنوز نشناخته‌اند و این کمترینش است! قطعا اجبار پادگان هم فلسفه ي زیبایی دارد ولی هر چه هست در مقابل فرشته ي اختیار زشت می‌نماید. بهرحال باید زبان بست و بازوگشاد حتی اگر خیالاتِ جان تمام‌کن محاصره‌ات کنند.

پي نوشت: اين يادداشت در روزنامه همشهري "دو" مورخه‌ي ۱۶ آذر منتشر شده است.

چهارشنبه 26 آذر 1393، ساعت انتشار 12:47 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

بازی اعداد

بعضی روزها با پوتین سربازی آرام‌تر راه می‌روم، پوتین مچ پایم را سفت بغل می‌کند و صدای برخوردش با زمین به علاوه قژقژی خفیف، صدای دلنشین و آرامش‌بخشی می‌آفریند، مثل صدای قدم زدن سربازان جنگ جهانی اول در فیلم‌های هالیوودی، و آن وقت در آرامش و بدون این که دیگران بفهمند قدم‌هایم را می‌شمارم، یک- دو- سه- چهار... تا جایی که به دیواری یا مانعی برسم و بعد دوباره شروع می‌کنم و غرق می‌شوم. شمردن، یکی از سرگرمی‌های اصیل سربازان است، حتی اگر شمردن قدم‌های خودت باشد یا کسی که کنارت راه می‌رود.

بعد از ریاضی‌دانان این سربازان هستند که قدر اعداد را خوب می‌دانند. اعداد جدی‌ترين مفاهيم ذهنی عالمند، آنها در عين اينكه به تنهايي مفهومي مستقل ندارند ولي وقتي در كنار برخي مفاهيم ديگر قرار مي‌گيرند باعث تشديد احساسات و میزان‌سنجی واقعیات مي‌شوند. در ريزترين اتفاقات زندگي تا درشت‌ترين‌شان مي‌توان ردپاي اعداد را يافت. تاریخ تولدها، سالگردها، قرارها و برنامه‌ريزي‌ها همه و همه زیر اين خطوط عجيب و غريب نشسته‌اند. گروهي اعتقاد دارند كه اعداد از دوران فنيقي‌ها آمده‌اند ولي اشتباه مي‌كنند، اعداد در زندگي آدم‌ها مفهومي ذاتی و اختراع نشده‌ دارد. چند هفته قبل وقتي تلویزیون اعلام کرد اضافه خدمت‌ سربازان بخشیده شده، دوستانم زنگ ‌زدند و تبریک گفتند كه تعداد روزهای کمتری را در پادگان خواهم گذراند، خودم هم چرتكه برداشتم و حساب کردم چند روز از خدمتم كم شده است، روزها را دانه دانه و به عدد حساب ‌کردم، فكر كن شش ماه! البته مردم نبايد بدانند كه سربازانشان چقدر از كم شدن خدمتشان خوشحال هستند ولی بالاخره... . شاید انضباط پادگان‌ها هم در اهمیت‌یابی اعداد مهم باشد مثلا اگر در یک پادگانی یک دقیقه دیرتر از هفت صبح وارد شوید، واقعا اجازه ورود ندارید.

يكي از دوستانم، روزهای رفته سربازی را مثل رابینسون کروزوئه مي‌شمرد، برای خودش دفتر و قلمی دارد، انگار که در جزیره‌ای گم شده باشد و هر روز غروب به انتظار یک کشتی به ساحل خیره شود، غروب‌ها طولانی‌ترین قسمت بازی اعداد سربازی است، همه چیز کش می‌آید و تو احساس بطلان می‌کنی، حالا اگر در پادگان نبودی هم کار خاصی نمی‌کردی ولی این خاصیت اجبارِ سربازی است، البته بیشتر سربازها آنقدر داغ نيستند و ماه به ماه مي‌شمرند، سربازان مثل عارفان پشمینه‌پوشِ مشتاقِ مرگ، خود را زندانیِ زندان دنیا می‌دانند و مشتاق آزادي و رهايي هستند، اتفاقا هر قدر از روزهای سربازی‌شان می‌گذرد ارزش و احترامشان بین بقیه بالاتر می‌رود، نگهبانی‌شان کمتر می‌شود و به قول خودشان «مَت»شان بالا می‌رود.

حتما نوشته‌های سربازان مبنی بر روزها و ماه‌های باقی‌مانده خدمت را روی صندلی‌ اتوبوس، مترو، پارک، دست‌شویی‌ عمومی و حتی درختان دیده‌اید، آنها با ایمانی راسخ به اعداد و روزهای باقی‌مانده فکر می‌کنند و اطمینان دارند که به پایان خواهند رسید، آنها با چنگ و دندان خودشان را به طرف پایان می‌کشند، هرچند برای مخاطبان آن نوشته‌ها اهمیتی ندارد ولی سربازان در حال جنگ با اعداد و روزها هستند.

آدم وقتی زیاد به اعداد فکر می‌کند به مرگ هم بیشتر فکر می‌کند این که با کم شدن همین روزها و اعداد، مرگ هم نزدیک‌تر می‌شود انگار این هم یک بازی اعداد است.

پي نوشت: اين يادداشت در روزنامه همشهري"دو"  مورخه‌ي ۹ آذر منتشر شده است.

يكشنبه 09 آذر 1393، ساعت انتشار 15:42 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

من تا صبح بيدارم

"با سلام و احترام

گزارش نگهبانی روز چهارشنبه مورخه 13/8/93 ، عناصر نگهبانی سر پست خود حاضر بوده و به موقع پاس‌های خود را تعویض نمودند. خاموشی در ساعت 21:30 زده و آسایشگاه نظافت شده است. در این راستا سرباز وظیفه نعمی در ساعت 02:20 دقیقه در آسایشگاه سر پست نگهبانی خوابیده بود و سرباز وظیفه ... جلوی آسایشگاه سیگار می‌کشید، سرباز وظیفه ایزدی و سرباز وظیفه فاتحی سرپست نگهبانی خود گوشی همراه داشتند، و سرباز وظیفه عابدی، کولیوند، بابایی بعد از خاموشی در پارکینگ دور هم جمع شده بودند. همچنین خواهشمند است برای گروهبان اشکوریان به علت جدیت در امر نگهبانی، تشویقی لحاظ گردد. علیهذا مراتب جهت هرگونه اقدام مقتضی به عرض می‌رسد."

اولین روز نگهبانی وقتی لوح گزارش نگهبانی را به عنوان پاس‌بخش(کسی که به سربازها سرکشی می‌کند و مسئولیت‌شان را بر عهده دارد) پر کردم و گفتم همه چیز خوب است و خبری نبوده، سرهنگ صدایم کرد و چهار روز برایم اضافه خدمت زد، سرهنگ گفت «این چه وضع گزارش نگهبانی نوشتنه؟ باید از مشکلات بنویسی اصلا نصفه شب چند بار به سربازات سر زدی» گفتم یک بار. گفت این وضعش نیست، افسرها بعد از هر شب نگهبانی باید برگه گزارشی را پر کنند که هم از لحاظ قانونی مدرکی وجود داشته باشد و هم سرهنگ یا مقام بالایی در جریان اوضاع قرار بگیرد، بعضی از افسرها شفت و شل می‌گیرند و می‌نویسند مثل من و بعضی سفت و سخت، آنقدر که سربازها خوف دارند که همراه آنان نگهبانی بدهند. بعد از آن بار طولانی‌تر و پرملات‌تر گزارش می‌نوشتم، البته هیچ‌وقت مانند گزارش نگهبانی که بالا آوردم ننوشتم احساس می‌کنم سربازها آن قدر سختی می‌کشند که نیازی نباشد علیه آنها چیزی بنویسم، الکی برگه را پر می‌کردم. ولی بعضی برعکس بودند هر روز نگهبانی چهار سرباز را شهید می‌کردند آن وقت تشویقی هم می‎گرفتند، می‌گفتند می‌خواهیم سربازها را آدم کنم.

یک روز سرهنگ، سربازها و افسرها را به دلیل خوابیدن، سرکشی‌نکردن و نرفتن سر پست نگهبانی جمع کرد و خاطره‌ای تعریف کرد به این مضمون که در زمان جنگ، سربازی در یک منطقه درگیر جنگ که احتمال و خطر حمله عراقی‌ها وجود داشته سر پست نگهبانی خوابیده، فرمانده‌اش فهمیده، او را به دادگاه نظامی حواله داده و دادگاه جنگی هم او را به اعدام محکوم کرده، حالا نمی‌دانم اعدام شد یا نشد. در همین لحظه چشم‌ سربازها چهار تا شده بود، اتفاقا در قانون هم براساس شرایطی حکم چنین سربازی اعدام است، ردخور ندارد ولی خیلی بعید است.

واقعیت پوست کنده‌ی"نگهبانی"در سربازی این است که از یک سری اماکن حفاظت شود حالا ممکن است آن مکان یک پادگان امنیتی باشد یا یک پارکینگ عمومی، فرقی ندارد و از جهت فلسفی قرار است صبر و تحمل یک سرباز بالا برود و این وسط نظر سرباز زیاد مهم نیست ولی یک سرباز براساس دریافت درونی خودش به این تشخیص می‌رسد که سر پست نگهبانی از زیر کار در برود یا نرود، روی آسفالت سرد روی زمین بخوابد یا در سرما و بوران زمستان زیر شلاق برف چشم روی هم نگذارد، حالا سرهنگ یک نفر ديگر را بالا سر او بگذارد بگذارد زیاد تاثیری ندارد، درون آدم‌ها یک چیزهایی وجود دارد که با انتخاب به چنین تصمیمی می‌رسند، هرچند مي‌گويند ارتش چرا ندارد! ولي چه كسي است نداند كه اين يك شعار بيش نيست. حالا اگر این نوشته به دست مبارک سرهنگ برسد احتمالا چند روزی می‌گذارد روی اضافه خدمت‌های قبلی...

پي‌نوشت: اين يادداشت در روزنامه همشهري"دو" مورخه‌ي ۳ آذر ماه منتشر شده است.

يكشنبه 02 آذر 1393، ساعت انتشار 15:38 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.