خانم اگزالیس، بهار یا حتی مرگ

«در زمان‌های خیلی دور، آدم‌ها فقط به واسطه معجزه‌ها ایمان می‌آوردند» این جمله را یک دوست گفته و به نظر کمی درست است، هر چند غیر محترمانه. از آن جهت که این آدم‌ها خودشان براساس نشانه‌ها به این ایمان واقعی نرسیده‌اند، بلکه با ضرب و زور یک اتفاق خاص هدایت شده‌اند البته شاید بعدا به مراتب عالی هم رسیده باشند، ولی اول کارشان قشنگ نبوده است.

معجزه‌ها را دوست ندارم، نمی‌دانم مثلا اگر روزی عصای حضرت موسی(ع) را ببینم که اژدها شده یا حضرت عیسی(ع) که مرده‌ای خوشبخت را زنده کرده یا حضرت ابراهیم(ع) را در حالی که پرنده‌ها را از سر چهار کوه صدا می‌کند، بیشتر تعجب خواهم کرد یا وقتی معجزه‌ای ساده‌تر اتفاق می‌افتد، اتفاقی که حتی شاید نشود اسمش را معجزه گذاشت.

چند روز پیش وقتی خانم اگزالیس را دیدم که با اذان صبح  بیدار می‌شود و با اذان مغرب می‌خوابد و برگ‌هایش را جمع می‌کند، احساس کردم با معجزه‌ای متفاوت طرفم که دوستش دارم، خانم اگزالیس یک گیاه آپارتمانی است که تازه پیدا شده و  شب و روز برگ‌هایش حرکت می‌کند، دانشمندان از لحاظ علمی می‌گویند فوتوناستیک است و نه معجزه.

از دید بعضی دانشمندان اگر نگاه کنیم معجزه‌ای در کار نیست، فقط یک رخداد علمی روی داده و بس. حالا اگر کمی فراتر برویم و برسیم به یک معجزه بزرگتر مثل بهار، باز هم کلی دلیل علمی ارائه می‌شود که چگونه زمین سرد و مرده با نفحه بهار زنده و سبز می‌شود، به نظرم این هم معجزه است حتی با دلیل علمی؛ از آنهایی که دوستشان دارم.

شاید بهتر است بگویم من معجزه‌های ساده را دوست دارم؛ معجزه‌هایی که همیشه تکرار می‌شوند و از بس دم دستی و نزدیکند کسی باورشان نمی‌کند مثل خانم اگزالیس، بهار یا حتی مرگ.

توی ذهنم دنبال معجزه‌های ساده می‌گردم بیشتر آدم‌ها در زندگی آپارتمانی امروز به کشف چنین چیزهایی نیازمندند تا معجزه‌های بزرگ، هر چند در نهایت شاید عده‌ای بپرسند اصلا ما به معجزه‌ها نیازمندیم؟

 

پی‌نوشت: این یادداشت در ویژه‌نامه نوروزی همشهری جوان منتشر شده است.

جمعه 22 اسفند 1393، ساعت انتشار 19:01 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

نگران باش

«مراقب خودت باش»- بارها شده وقتی قصد سفر به شهری سنی‌نشین را کرده‌ام، دوست یا عزیزی گفته مراقب خودت باش و روح این جمله به ظاهر ساده مانند یک دشنه نیشتری به قلبم زده است. دوست دارم این وقت‌ها بگویم- دوست دارم مراقب خودم نباشم. این دوست دارم از آن روست که به این شهرها رفته‌ام و غصه خورده‌ام از این حرف‌ها و بدبینی‌ها. مانند هفته پیش که همراه «کاروان سرزمین برادری» که گروهی از دوستان  آن را راه انداخته‌اند، راهی زاهدان شدیم؛ برای دیدار و گفتگو با برادران اهل سنت. شهری که اکثریتش را  اهل سنت تشکیل می‌دادند و از بد حادثه یکی از محروم‌ترین استان‌های کشور است.

در بخش‌هایی از سفر به خاطر بی‌تدبیری‌هایی که در بخش‌های مختلف صورت گرفته، خجالت کشیدم. خودشان می‌گفتند شغل نمی‌خواهیم یا حتی یارانه ما فقط احترام می‌خواهیم. نمی‌دانم این بدبینی دو طرفه حاصل کدام کار اشتباه ماست ولی وقتی کمی سرمان را بچرخانیم خواهیم دید که اختلافات مذهبی چه بر سر دنیای ما مسلمانان‌ها آورده است.

شاید از دست خیلی‌ها کاری برنمی‌آید ولی ما جوان‌ها که هنوز درگیری بسیاری از بندهای بی‌فایده نشده‌ایم می‌توانیم این‌قدر بیرون نایستیم، می‌توانیم همدیگر را از نزدیک ببینیم، لمس کنیم، حرف بزنیم یا به اشتباهات اعتراض کنیم. نیازی نیست و نباید به اعتقادات یکدیگر توهین کنیم و قرار نیست اعتقادات کسی عوض کنیم و مهم‌تر از همه به حرف‌های واسطه‌هایی مریض اعتماد نکنیم.

یکی از کسانی که توی سفر همراه ما بود پسر شهید شوشتری بود، ایشان تا قبل از شهادتش خدمات بزرگی در این منطقه انجام داد و یکی از محبوب‌ترین مردان این خطه است. چند نفر از مولوی‌های اهل سنت می‌گفتند از پسر ایشان خجالت می‌کشیم و با واسطه و بی‌واسطه پیغام می‌دادند به ایشان بگویید قوم بلوچ هیچ دخالتی در این اتفاق نداشت.

باید نگران باشیم. سیستان و بلوچستان از لحاظ فرهنگی، اقتصادی،سیاسی، زیست محیطی اوضاع خوبی ندارد، واقعا ارزش تالاب هامون از دریاچه ارومیه کمتر نیست، بسیاری از روستاهای این استان به دلیل تهدیدات محیط زیستی و فقر  از سکنه خالی شده‌اند. باید نگاه‌مان را عوض کنیم آنچنان که بسیاری از دوستان اهل سنت هم باید نگاه‌شان را عوض کنند. کاش می‍‌شد امیدوار بود، مثل شعر احمدرضا احمدی که می گوید: «نگران نباش همه چیز یک روز تغییر می‌کند.»

در قسمتی از سفر وقتی در مسجد مکی و حوزه علمیه اهل سنت به صرف چای جنسینگ میهمان بودیم، می‎‌شد نگاه‌های متعجب طلبه‌ها را از نزدیک دید که با فاصله‌ای اندک ایستاده بودند و با اندکی تامل گفتگو را آغاز می‌کردند به قول دکتر محسن الویری که در این سفر ما را همراهی می‌کرد: «درباره حاصلخیز بودن منطقه سیستان و بلوچستان بسیار شنیده بودم ولی گمان نمی‌بردم که در این دیار هنوز بذر مهر نکاشته می‌توان مهربانی درو کرد»

 

پی‌نوشت: این یادداشت در هفته‌نامه «همشهری جوان» مورخه ۹ اسفند ۱۳۹۳ چاپ شده است.

شنبه 09 اسفند 1393، ساعت انتشار 08:01 - نویسنده: حامد هادیان - 1 دیدگاه

امام در گوش داماد چه گفت

از مسجد كه بيرون مي‌آمد جوان‌ها هنوز همراهي‌اش مي‌كردند تا به ماشين برسد. فولوكسش به اين راحتي‌ها سواري نمي‌داد. جوان‌ها بايد هلش مي‌دادند تا روشن شود و روحاني جوان را كه در مقابل حكومت زبان تند و تيزي داشت برساند به جايي ديگر تا آتشي ديگر را در قلبي روشن كند. فقط آسيد‌علي خامنه‌اي اينطور نبود، آقاي هاشمي‌نژاد هم بود، آقاي مطهري هم. مشهد روحاني عالم و انقلابي كم نداشت. جوان‌ها پشت‌شان به همين‌ها گرم بود و تا جايي كه مي‌توانستند براي كارهايشان از آنها مشورت مي‌گرفتند. حالا جوان آن روزها براي ديدار با علما براي چندمين بار به شهر قم رفته است.

* * *

اولين ديدارمان با حجت‌الاسلام شهرستاني، داماد و نماينده آيت‌الله سيستاني در ايران است. زودتر از دكتر قاليباف و آقاي شهرستاني به دفترشان مي‌رسيم. بعد از رسيدن دكتر قاليباف، به بازديد موزه امام‌علي(ع) مي‌رويم؛ موزه‌اي كه در آن هداياي تقديمي به آقاي شهرستاني را در آن به نمايش گذاشته‌اند. موزه دلنشيني است. راهنماي موزه از هداياي آن مي‌گويد؛ از عقيق سفيد كوه‌هاي انس يمن تا فرش‌هايي كه بعضي از معلولان بافته‌اند. توي موزه پرچم‌هاي حرم امامان شيعه هم هست كه همه صورتشان را به آن متبرك مي‌كنند.

اواخر بازديد از موزه، آقاي شهرستاني هم از راه مي‌رسند و پس از احوال پرسي، به دفترشان مي‌رويم. تلويزيون دفتر روشن است و شبكه العربيه اخبار پخش مي‌كند.

براي صبحانه مي‌رويم. صبحانه‌هاي آقاي شهرستاني در ميان رجل سياسي معروف است و ديدارهاي رسمي‌ و غيررسمي‌شان به صرف صبحانه برگزار مي‌شود. گفت‌وگويي سياسي، اجتماعي و فرهنگي به صرف صبحانه‌اي مفصل كه البته به بحث‌هاي غيررسمي مي‌گذرد.

آقاي شهرستاني مي‌گويند كه آيت‌الله سيستاني با اعلام جهاد 2بار عراق را نجات دادند؛ يك‌بار وقتي كه جنبش صدر در خطر بود و بار ديگر وقتي داعش حمله كرد. به نقل از آقاي سيستاني مي‌گويند: «يك لحظه احساس كردم همه‌‌چيز از دست رفت و يك آن به ذهنم رسيد اين حكم را بدهم. دادم و مؤثر بود.» آقاي شهرستاني مي‌گويند كه رهبر معظم انقلاب بعد از شنيدن اين خاطرات گفته بودند: «اين يد الهي بود كه ايشان را كمك كرد.»

آقاي شهرستاني تعريف مي‌كنند كه وقتي نماينده سازمان ملل در عراق به ديدنشان آمده بود، به او گفته‌ بودند: «هزار و 700 دانشجوي نظامي عراق را به آن وضع فجيع كشتند و رسانه‌هاي شما هيچ كاري نكردند، حالا 5مسيحي در فرانسه كشته مي‌شوند، كل دنيا به هم مي‌ريزد. اگر در همين عراق مسيحيان و يزيديان نبودند، كسي همين قدر هم توجه نمي‌كرد. ولي آقاي سيستاني دفاع از همه مردم عراق را واجب دانستند. البته اين درست است كه ما رسانه خوب نداريم ولي بيشتر مردم دنيا هم هميشه اخبار را از روي رسانه‌هاي دشمنان ما برمي‌دارند.»

از دور ميز صبحانه بلند مي‌شويم. ادامه صحبت‌ها درباره اين است كه بايد در حوزه رسانه جدي‌تر وارد شد. آقاي شهرستاني به تلويزيون اشاره مي‌كنند و مي‌گونيد: «همين العربيه دشمن ماست ولي من اخبارش را پيگيري مي‌كنم.»

* * *

«آخرين باري هم كه آمديد، گفتم نبايد در انتخابات رياست‌جمهوري كانديد مي‌شديد.» چشم همه‌مان گرد مي‌شود. «خدمتي كه اينجا مي‌كنيد بهتر است.» چشم‌ها دوباره به حالت قبلي برمي‌گردد. آيت‌الله سبحاني از وزارت ارشاد هم گله مي‌كنند كه چرا به تك‌خواني زن مجوز مي‌دهد. در بقيه ديدارها هم اين بحث مجددا پيش مي‌آيد. علما و مراجع مي‌دانند اين مساله به شهردار تهران ربط ندارد اما مي‌خواهند از اين راه حرفشان را به گوش كساني كه لازم است، برسانند. بحث در ماشين هم ادامه پيدا مي‌كند. دكتر مي‌گويد: «خودم كه آهنگش را گوش نكردم ولي به كسي سپردم گوش دهد. او تأييد كرد توي آن سي‌دي تك‌خواني هست.»

* * *

توي ماشين حرف به طرح «تكريم بانوان» مي‌رسد. انگار براي دكتر عجيب است همه يك چيز ديگري از اين طرح برداشت مي‌كنند. مي‌گويد كه يكي از دانشجوهايم درباره تفكيك جنسيتي سؤال كرد. گفتم: «شديدا مخالفم، به اين دليل كه امام(ره) مخالف بودند. در عين حال مخالف اختلاط هم هستم؛ به اين معنا كه زن و مردي نامحرم در اداره بيشتر از خانواده كنار هم باشند. مثلا هر روز با هم صبحانه بخورند.»

تقريبا در همه ديدارها، علما از اين طرح حرف مي‌زنند. در ديدار با آيت‌الله موسوي اردبيلي، دكتر دوباره موضوع مخالفت امام(ره) با تفكيك جنسيتي را مطرح مي‌كنند و آيت‌الله هم مي‌گويند: «مخالفت امام را به‌خاطر دارم.»

اما انتشار خبر در يكي از خبرگزاري‌ها عجيب است. در خبرشان نوشته‌اند كه دكتر قاليباف در ديدار مراجع گفته من موافق طرح تفكيك جنسيتي هستم. جلوي روي‌مان خبر را وارونه كار كردند!

* * *

در ديدار با آيت‌الله مكارم‌شيرازي صداي رسيدن انگشت به صفحه‌كليد لپ‌تاپ بيشتر از صداهاي ديگر مي‌آيد. ديگر همه خبرنگارهاي شهر قم از ديدارها خبردار شده و خودشان را رسانده‌اند.

آيت‌الله مكارم بعد از شنيدن گزارش 10‌ساله شهردار تهران مي‌گويند: «بعضي‌آدم‌ها دچار «حجاب معاصره» هستند. حرف‌ها و كارهاي شما را مي‌بينند ولي حاضر نيستند از آن تعريف كنند. نمي‌گذارند حق بعضي از كارهاي شما ادا شود. اين طبيعي است و نبايد نگران باشيد. به وقتش ارزش اين كارها مشخص خواهد شد.» دكتر سكوت كرده و نگاه مي‌كند و بعد مي‌گويد: «ما تجربه اين مدل كارها را در دوران دفاع‌مقدس داشتيم.»

انگار خبرنگاران هم دچار «حجاب معاصره» شده‌اند. از اين بخش گفت‌و‌گو چيزي در خبرگزاري‌ها منتشر نشد.

* * *

در ديدار با آيت‌‌الله موسوي اردبيلي، دكتر بعد از كمي صحبت رسمي، خاطره‌اي از دوران جنگ مي‌گويد؛ از همان روزي كه آقاي اردبيلي براي بازديد به منطقه آمده بودند اما موقع نماز صبح با مخزن يخ زده مواجه شدند: «به سنگر برگشتند و گفتند: ما توي شهر راحت نشسته‌ايم و براي جنگ تصميم مي‌گيريم و آن وقت شما اينجا...»

* * *

آيت‌الله صافي گلپايگاني در يك اتاق نسبتا كوچك شبيه كتابخانه، كنار پسر و نوه‌شان ميزبان شهردار تهران مي‌شوند. دكتر گزارش مي‌دهد و ايشان گهگاه الحمدالله مي‌گويند. مي‌گويند شما بايد يكي‌يكي بگوييد تا من از شما تشكر ‌كنم. جوري كه از خاطرات با دكتر تعريف مي‌كنند، نشان مي‌دهد از قديم ايشان را مي‎شناسند. دكتر هم به همراهان مي‌گويد آقاي صافي از قديم ما را ياري مي‌كردند. اگر حمايت‌هاي ايشان از نيروي انتظامي نبود نمي‌توانستيم پليس زن را راه بيندازيم.

* * *

به ديدار با آيت‌الله وحيد خراساني نمي‌رسيم. جلوتر از تيم راه افتاده بوديم كه زودتر آنجا باشيم اما راه را گم كرديم. دير مي‌رسيم و راهمان نمي‌دهند؛ درست مثل خبرنگارها و شبه‌خبرنگارهاي ديگري كه راهشان نداده بودند.

جلوي دفتر مي‌نشينيم و مشغول خوردن چاي مي‌شويم. يك طلبه جوان نامه‌اي دستش گرفته و دنبال كسي مي‎گردد كه آن را به دكتر برساند. مي‌گويد ديشب عروسي كرده. خانمش از سادات است و دوست دارد دكتر مهمان خانه‌شان شود.

توي ون، ماجرا را براي دكتر تعريف مي‌كنيم. مي‌گويد حتما يكي از طرف من به خانه‌اش برود، به‌خصوص كه خانمش سادات است. بعد خاطره‌اي از ماجراي ازدواج خودش تعريف مي‌كند: «وقتي ما مي‌خواستيم ازدواج كنيم با هماهنگي حاج احمدآقا رفتيم پيش امام. امام(ره) خطبه عقد را خواندند. من را صدا كردند كه سرم را نزديك ببرم و چيزي در گوشم گفتند. بيرون كه آمديم همه پرسيدند امام چه گفتند. گفتم اگر قرار بود شما بدانيد كه در گوشم نمي‌گفتند. اصلا به نفعم نيست كه بگويم. آنقدر اصرار كردند تا مجبور شدم بگويم. امام(ره) گفتند خانم شما سيده است تا آخر عمر مكلف هستيد به خوش‌خلقي و خوش‌رفتاري با ايشان.»

***

حجج اسلام مرادي، امرودي و صادق‌زاده از همراهان معمم اين ديدارها هستند. در ديدار با حجت‌الاسلام شهرستاني، دكتر به اين 3نفر اشاره مي‌كند و به شوخي مي‌گويد: «ما امور فرهنگي شهر را به روحانيون سپرده‌ايم، بهشت و جهنمش هم پاي خودشان.»

بعد از ديدار با آيت‌الله وحيد خراساني قرار مي‌شود يك ساعت در حرم باشيم. توي صف نماز مردم خودشان را به دكتر مي‌رسانند. يكي از تونل توحيد تعريف مي‌كند، يكي دنبال كار مي‌گردد، يكي انتقاد مي‌كند و غر مي، دكتر هم براي بعضي‌شان توضيح مي‌دهد، بعضي از مردم هم پچ‌پچ كنان رد مي‌شوند. موقع رفتن كه مي‌شود، همه مي‌آيند به جز آقاي شهاب مرادي. چند دقيقه بعد مي‌فهميم كفش حاج‌آقا را برده‌اند.

 

پی‌نوشت: این گزارش در روزنامه همشهری "دو" در مورخه‌ی چهار اسفند منتشر شده است.

جمعه 08 اسفند 1393، ساعت انتشار 20:54 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها
تمام حقوق این وبلاگ متعلق به حامد هادیان می باشد.