باران كه مي‌بارد تو مي‌آيي

با چشم‌هايي كه سياهي‌شان بزرگ‌ترين اندازه را به خود می‌دید؛ توي تاكسي نارنجی- پشت فرمان خشک شده بود و از پشت شيشه‌ی کدر آسمان را نگاه می‌كرد، صداي بلندِ سوت که تمام شد، پرنده‌ها مثل دانه‌هاي ریز باران ريختند روی زمین، چند گنجشك هم افتادند روي كاپوت ماشین. برخورد تن‌شان با آهن، حس تصادف با يك تنِ زنده بود، موج انفجار گرفته بودشان. بعد مردم دویدند سمت جايي كه از آن دود بلند شده بود، دود يعني بمب‌هاي صدام كجا نشسته‌اند و کجا را شخم زده‌اند.

اين‌ها را راننده‌ی تاكسي‌ زردرنگ از بمباران‌ شهرها در سال‌هاي جنگ می‌گفت براي مسافری که شنونده خوبی بود، هرچند مو به تنش سيخ شده بود و دیگر هیچ سوالی نمی‌کرد.

از دوران موشك باران تهران چيزي يادم نمي‌آيد جز لحظاتي كه مادرم من و برادرم را زير بغل مي‌زد تا به پناهگاه برسيم و من در این مسیر از ته دل مي‌خنديدم، بيشتر برايم هيجان داشت تا ترس و توی پناهگاه هم با سایه‌ها بازی می‌کردیم برخلاف آدم بزرگ‌ها.

بيست سال- براي فراموش كردن خاطرات تلخ كافي است؛ برای شیشه‌هایی که وسط‌شان یک چسب ضربدری می‌زدند یا صدای جیغی که از خانه‌های همسایه می‌آمد.

 در این روزها مردم شهر يوفوها را بيشتر از جنگنده‌ها باور می‌کنند. هر چند توی تلویزیون ویراژهایشان را دیده باشند که چه طور بر سر مردم بمب می‌بارند. حالا همه چيز آرام است، آرام جلوي تلويزيون می‌نشينيم و در حين تماشای خندوانه تخمه می‌شکنیم.

اين همه مقدمه‌چيني براي چيزي است قابل حدس زدن. براي مردم مظلوم یمن و علی‌الخصوص شهر صعده كه زير بمباران جنگنده‌هاي مدرن سعودي به پناهگاه‌ها پناه مي‌برند و احتمالا اگر بچه‌هایشان شهید نشوند و پناه‌گاهی در کار باشد وسط راه با سایه‌ها بازی ‌کنند.

اتفاقي كه اين روزها عليه مردم يمن روي مي‌دهد مثل آن سال‌هاي ماست، كشوري زورگو بدون هیچ دليل عقلاني شروع كرده به کشتار و هر روز عصبانی‌تر از دیروز و كشوری مظلوم که آن قدرها قدرت نظامي ندارد كه مقابله به مثل كند و البته اين به معناي تسليم شدن محض نيست.

هرچند آن روزها را فراموش کرده‌ایم یا اصلا خیلی‌ها چنین روزهایی در خاطرشان نیست ولی آن قدر یمن نزدیک است و ظلم آشکار که نمی‌توان غصه نخورد.

نمی‌دانم در آسمان صعده كدام پرنده‌ها زودتر از آسمان به زمین می‌ریزند و خاطرات مردم آنجا را خط خطي مي‌كنند ولی امیدوارم هر چه زودتر این بمب‌ها به خاطرات راننده‌های خیابان‌های صعده تبدیل شود.

پی نوشت: این یادداشت در شماره 503 همشهری جوان منتشر شده است

جمعه 25 ارديبهشت 1394، ساعت انتشار 10:30 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه

درخت بِه

«اگر ما بگوییم افتخارات سرزمین ما و فرهنگ اسلام ما و فرهنگ ایران ما در شاهکاری چون شاهنامه و در تحفه‌ای چون بوستان و گلستان نهفته است و در اثر معنوی چون مثنوی معنوی و در یک اثر گران‌بهایی چون دیوان حافظ ‫جمع شده است درست گفته‌ایم»

‌این بخشی از سخنان رئیس‌جمهوری محترم در افتتاحیه نمایشگاه کتاب است البته فرقی نمی‌کند رئیس جمهور فعلی یا رئیس جمهورهای قبلی. اگر متن کامل سخنان روسای جمهور را در نمایشگاه کتاب مرور کنیم به همین جمله‌ها و جمله‌هایی مشابه بر می‌خوریم که تاکید بر اهمیت کتاب و کتاب‌خوانی و فرهنگ کهن ایران زمین و شاعران و دانشمندان و حکیمان بزرگی که بخش عمده‌ای از فرهنگ ایرانی اسلامی ما را در طول قرن‌ها شکل دادند.

ولی سخنران‌ها اگر واقعا می‌خواهند تاثیرگذار باشند باید راه‌های مفیدتر و مهم‌تری را برای تبلیغ کتاب انتخاب کنند.

براساس آماری که در ژاپن به عنوان کشوری با بیشترین سرانه مطالعه منتشر شده موثرترین روش تبلیغ کتاب از طریق رسانه‌ها مطبوعات و حتی تلویزیون نیست. بلکه بهترین روش تبلیغ کتاب معرفی فردی و رو در رو است و حتی جاهایی مثل دولت، شهرداری و در سطح پایین‌تر وزرات ارشاد نه سازمان‌های فرهنگی هنری بیشتر سیاست گذار باشند. کتاب خواندن یک امر شخصی است که بیشتر از هر چیزی به تبلیغ شخصی نیاز دارد. رئیس جمهور، وزیر و هزار مقام دولتی دیگر هم می‌توانند به صورت فردی کتابی را تبلیغ کنند البته اگر خودشان اهل مطالعه باشند. کافی است آنها هم یک کتاب را معرفی کنند کتابی که خودشان خوانده‌اند یا برایش ارزش قائلند. تبلیغ کتاب مثل یک دوی امدادی است باید کتاب‌ها را یک نفر به نفر بعدی برساند. و کاش رئیس جمهور، وزیر ارشاد و بسیاری دیگر از مسئولان فرهنگی به جای ارائه  سخنان کلی درباره کتاب، آخرین یا  بهترین کتابی را که خواندند معرفی می‌کردند.

نویسنده این متن هم می‌تواند کتاب‌های پیشنهادی خود را برای نمایشگاه کتاب بنویسد، چهار کتاب از مجموعه «تاریخ شفاهی و تصویری ایران» از جمله خاطرات دکتر سیدحسین نصر با عنوان «حکمت و سیاست»، خاطرات داریوش همایون «آیندگان و روندگان»، خاطرات علینقی عالیخانی «اقتصاد و امنیت» و خاطرات سپهبد آذربرزین «فرماندهی و نافرماندهی» که با تلاش حسین دهباشی تهیه شده، «کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم» از روزنامه نگار یوگسلاو اسلاونکا دراکولیچ، «دایره المعارف مصور تاریخ جنگ» از جعفر شیرعلی نیا، مجموعه شعر «به خودم نمی‌آیم» از راضیه بهرامی خشنود، کتاب عجیب «اینستالوژی» از سید مجید حسینی، «پنجشنبه فیروزه‌ای» از سارا عرفانی و مجموعه داستان خواندنی «درخت‌به» از حسام‌الدین مطهری کتاب‌هایی هستند که حتما از خواندنشان پشیمان نخواهید شد.

 

پی نوشت این یادداشت در شماره 502 همشهری جوان چاپ شده است

دوشنبه 21 ارديبهشت 1394، ساعت انتشار 07:44 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

فوتبال چرا 90 دقیقه است؟

صبح یک روز بهاری احسان ناظم‌بکایی از مهدی شادمانی پرسید چرا فوتبال 90 دقیقه است؟ مهدی  تعجب کرد، ابرو‌هایش را پایین آورد و از بچه‌های تحریریه پرسید فوتبال چرا 90 دقیقه است؟ آنها هم تعجب کردند و گفتند نمی‌دانیم. مهدی عصر‌‌ همان روز به عادل فردوسی‌پور اس‌ام‌اس داد و همین سوال را پرسید که فوتبال چرا 90 دقیقه است؟ او هم جواب داد چرا؟

در این مواقع که آدم از پاسخ دادن به سوالات عجیب و غریب می‌ماند، معمولا کلمه مورد نظر را گوگل می‌کند: (فوتبال چرا 90 دقیقه است ؟) توی گوگل هم چیزی نبود، مگر یک مطلب در یک سایت انگلیسی که گفته بود اولین قوانین فوتبال را دانشگاه کمبریج انگلیس وضع کرده و در ابتدا دو تیم 20 نفره به مدت دو ساعت فوتبال بازی می‌کردند و بعد از مدتی دانشگاه شفیلد انگلیس قوانین جدیدتری وضع کرد که براساس آن، دو تیم 11 نفره، 90 دقیقه با هم بازی می‌کنند همین و هیچ توضیحی درباره دلیل این قوانین، نوشته نشده است. شاید بتوان حدس زد که با توجه به استقامت و انرژی جسمانی، عدد متعادلی را درآورده‌اند، ولی کسی علت ماجرا را نمی‌داند. خب آخرش که چی ما جواب این سوال را هم بدانیم، چیزی عوض نمی‌شود یا تاثیری در علاقه‌مندی به فوتبال یا حتی زیبایی یک بازی فوتبال ندارد، ولی...

در تبلیغ موتورهای جست‌وجوگر همواره یک جمله هست که می‌گوید همه سوالات خود را از ما بپرسید و بالا‌تر اصلا سایتی مثل ویکی‌پدیا برای این آمده است که ما دیگر هیچ سوال بی‌پاسخی نداشته باشیم. معمولا هم همین اتفاق می‌افتد، گوگل و ویکی‌ها مثل یک پدر مهربان در دوران کودکی ما، همه سوالات بی‌پاسخ و شلخته را با کلکی جواب می‌دهند و از این طریق، حس جست‌وجوگری ما را نابود می‌کنند و این گونه ما تبدیل می‌شویم به یک مشت حاضری‌خور اینترنتی.

جست‌وجوگر بودن را شاید نتوان در سوالات به این کوچکی نشان داد، ولی بسیاری سوالات مهم‌تر هستند که با یک سرچ کوچک به جواب می‌رسند و جواب‌هایی ساندویچی که جست‌وجوگر را اغنا می‌کند.

حالا حساب کنید شما بخواهید مثلا درباره حکمت متعالیه چیزی بدانید؟ اولین راه همین سرچ کردن است. اگر جست‌وجوگر یک محقق واقعی نباشد به همین جواب کوتاه راضی خواهد شد و البته قدیم‌تر از این هم همه مردم محقق علمی نبودند، ولی فرق این دوران با گذشته این است که همه می‌خواهند از همه چیز سر دربیاورند و فکر می‌کنند که سر درمی‌آورند؛ یعنی جواب‌های مورد نیاز را دریافت می‌کنند، حتی اگر این جوری نباشد و در مواردی مانند همین سوال که احسان ناظم بکایی از مهدی شادمانی کرده بود و هیچ کس پاسخی برای آن ندارد، آدم دچار یک بلاهت فلسفی می‌شود. یادآوری خوبی است برای اینکه ما خیلی نمی‌دانیم، ولی با کمک یکسری مسکن فکر می‌کنیم خیلی می‌دانیم.

 

این یادداشت در شماره پانصد و یک همشهری جوان چاپ شده است.

پی نوشت: عکس تزیینی است

پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394، ساعت انتشار 15:44 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

چگالی کاغذهای کاهی

فرض کنید سه حجم یکسان از آهن، چوب و پنبه را در دست گرفته‌اید. طبیعتا وزن آهن بیشتر است. در علوم پایه نسبت جرم یک جسم به حجم ماده را «چگالی» می‌گویند. حالا حساب کنید این همه روزنامه و مجله هر روز مجوز می‌گیرند، منتشر می‌شوند و خوانده می‌شوند اگر آنها را کنار هم بگذاریم ظاهرا فرقی ندارند، ولی وزن یکی بیشتر از دیگران است و چیزی که آنها را از هم متمایز می‌کند، چگالی آنهاست. حالا باید پرسید چگالی یک نشریه آن هم در حوزه جوانان چیست که آن را از بقیه متمایز می‌کند، شاید سابقه، میزان مخاطب، فروش، نویسندگان و و و. هیچ‌کدام از اینها را نمی‌توان از هم جدا کرد.

و امروز «همشهری جوان» بعد از ۱۰ سال به شماره ۵۰۰ رسیده است، چند سردبیر، چند ده دبیر و شاید چند صد خبرنگار را به خود دیده است از علی قنواتی، جواد رسولی، محمد جباری، ایمان جلیلی گرفته تا حبیبه جعفریان، نفیسه مرشدزاده، احسان رضایی، محمداشعری و... که در سر هر کدامشان سودایی بوده. یک بار بین کاغذها شش، هفت برگ از آرشیو مجله پیدا کردم که در آن فهرست همکاران مجله نوشته شده بود، توی هر برگه با فونت‌ ریز چیزی حدود ۱۰۰ اسم آمده بود و تازه این برگه مربوط به پنج سال پیش است؛ یعنی کلی آدم اینجا بالیده‌اند و حالا یک گوشه عالم کار و زندگی می‌کنند و هر کدامشان باری از این همه شماره بر دوش گرفته‌اند و در حوزه‌های دیگر مثل فروش مجله، گرافیک، همراهی با مخاطب با تمام پستی‌ها و بلندی‌ها هنوز مجله زنده است، تاثیرگذاری اجتماعی‌اش کم نیست.

و این وسط بالاخره باید یک دلیلی برای این استمرار وجود داشته باشد و این دلیل فقط قیمت یا امکانات موسسه همشهری نبوده وگرنه مجموعه‌های مطبوعاتی بسیاری هستند که در تمام این سال‌ها تلاش کرده‌اند زنده بمانند و امکانات بیشتری هم داشته‌اند. از همه‌ مهم‌تر اما آدم‌ها هستند؛ یعنی کسانی که به واسطه چگالی وجودشان، چگالی «همشهری جوان» ‌ را بالا آورده‌اند و حالا در اینجای نشریه بیشتر از همه باید به آدم‌ها و چگالی‌شان بالید؛ آدم‌هایی که شاید امروز قلمشان را در یک قلمدان نگذارند، ولی باید شدیدا از آنها تقدیر کرد، چون چگالی روحشان هنوز اینجا حاکم است.

در جریده الهی همیشه مژده مرگ وجود داشته است، آدم‌ها از مرحله کودکی، جوانی و میانسالی عبور می‌کنند تا به آخر برسند، انگار کن که همشهری جوان هیچ‌گاه از مرحله جوانی عبور نخواهد کرد، مگر اینکه جسارت و جوانی آدم‌هایش کم شود.

 

این یادداشت در شماره پانصد همشهری جوان چاپ شده است.

پی نوشت عکس : جلد شماره پانصد همشهری جوان که بنا به مصالحی چاپ نشد

چهارشنبه 09 ارديبهشت 1394، ساعت انتشار 16:16 - نویسنده: حامد هادیان - بدون دیدگاه

از لوزان‌چای تا ظریف مچکریم

در این چند روز عید، وسط آجیل خوردن، کلاه قرمزی دیدن و صحبت درباره آب و هوا بحث از مذاکرات هسته‌ای هم داغ بود. اولش درباره اینکه به توافق رسیدیم یا نرسیدیم و آخر درباره محتوای توافقات، ماجرای فکت شیث، تولید پلوتونیوم در نیروگاه اراک و بحث‌های تخصصی‌ای که آدم از شنیدن آنها می‌ماند! و به این صورت، مساله هسته‌ای بیشتر از گذشته وارد سبد دغدغه ایرانی‌ها شد، خیلی‌ها به آن فکر می‌کنند، درباره‌اش حرف می‌زنند، دعوا می‌کنند و حتی بسیاری از مسائل اقتصادی را وابسته به آن می‌دانند هر چند به غلط.

و از این رو دوست دارند با پیگری دقیق اخبار از ریزترین بندهای مذاکرات و مثلا تعداد توافقی سانتریفیوژها مطلع باشند و به دریافت شخصی از موضوعات برسند و موضوع آن قدر اهمیت پیدا کرده که عده‌ای دچار قضاوت‌های تند شوند و یکباره به موافقان و مخالفان سینه سوخته ماجرا تبدیل شوند؛ مثل اتفاقی که قبل و بعد از مذاکرات هسته‌ای لوزان در فضای واقعی و مجازی روی داد.

هنوز توافقنامه امضا نشده داستان برای عده‌ای تمام شد و حکمش را هم صادر کردند. یک گروه دلواپسانه اعتقاد داشتند همه چیز را به ثمن بخس دادیم و نمایندگان ایران به خیانت متهم کردند و عده‌ای هم در نهایت سرخوشی به خیابان آمدند و پایکوبی کردند.

چیزی به اسم مذاکرات، ماجرایی دنباله‌دار است، متغیرها و مولفه‌های بسیاری در آن دخیل است، درست مثل ماجرای ملی شدن نفت که هنوز همه ما، به درستی به عنوان یک موفقیت و اتفاق ملی به آن نگاه می‌کنیم، اما بیش از 60 سال است که موافقان و مخالفان درباره ابعاد گوناگون ماجرای ملی شدن صنعت نفت بحث می‌کنند.

امروز هم چنین است اینکه یک مذاکره و تفاهم را که هنوز بار حقوقی ندارد و تازه نوشتنش آغاز شده لوزان‌چای بنامیم و برای آن مجلس ترحیم بگیریم یا دکتر ظریف را در حد یک قدیس بالا ببریم و بگوییم «تاریخ به احترام تو خواهد ایستاد» دو روی سکه افراط و تفریط است. بیش از هر چیز باید منتظر ماند و ماجراها را دنبال کرد که آیا طرف مقابل به حرف‌هایش پایبند است یا نه! و البته بیش از هر چیز باید به تیم مذاکره کننده ایرانی اعتماد داشت تا دیگران.

 

پی‌نوشت: این یادداشت در هفته نامه همشهری جوان مورخه شنبه بیست و دوم فروردین منتشر شده است.

جمعه 04 ارديبهشت 1394، ساعت انتشار 12:27 - نویسنده: حامد هادیان - 2 دیدگاه
پیوندها
ابر برچسب ها